عشق در تاریکی
عشق در تاریکی 32
<< ویو ات >>
حالم واقعا بد بود و داشتم میلرزیدم ک در اتاق باز شد بزور پلکامو یکم باز کردم و همون مرد رو دیدم امد و فهمیدم بلندم کرد و از اتاق امد بیرون و دیگه هیچی نفهمیدم وقتی چشمامو باز کردم ملینا داشت اسممو داد میزد و بعد دوباره هیچی حس نکردم و سیاهی ...........................
آروم چشمامو باز کردم ک بخاطر نور زیاد دوباره چشمامو روی هم گذاشتم و فشارش دادم حالم بهتر شده بود بزور چشمامو باز کردم و متوجه گرمایی روی دستم شدم آروم به سمتش چرخیدم و دیدم ملینا دستم رو گرفته و خوابه اینور تخت هم جونیور روی صندلی نشسته بود و خواب بود و یه گوشه اتاق پدر و مادر ملینا بودن ک اونا هم خواب بودن ولی جونگکوک نبود یک حس بد گرفتم و میخاستم ببینمش ولی نبود به ساعت روی دیوار نگاه کردم ساعت 2 صبح بود یکم سرم سنگین بود ولی خب خوب بودم توی فکر جونگکوک بودم ک در آروم باز شد و بعد قامت جونگکوک معلوم شد آروم داخل شد هنوز متوجه بیدار بودن من نشده بود...
نظرتون بگین🙃🫶🏻
<< ویو ات >>
حالم واقعا بد بود و داشتم میلرزیدم ک در اتاق باز شد بزور پلکامو یکم باز کردم و همون مرد رو دیدم امد و فهمیدم بلندم کرد و از اتاق امد بیرون و دیگه هیچی نفهمیدم وقتی چشمامو باز کردم ملینا داشت اسممو داد میزد و بعد دوباره هیچی حس نکردم و سیاهی ...........................
آروم چشمامو باز کردم ک بخاطر نور زیاد دوباره چشمامو روی هم گذاشتم و فشارش دادم حالم بهتر شده بود بزور چشمامو باز کردم و متوجه گرمایی روی دستم شدم آروم به سمتش چرخیدم و دیدم ملینا دستم رو گرفته و خوابه اینور تخت هم جونیور روی صندلی نشسته بود و خواب بود و یه گوشه اتاق پدر و مادر ملینا بودن ک اونا هم خواب بودن ولی جونگکوک نبود یک حس بد گرفتم و میخاستم ببینمش ولی نبود به ساعت روی دیوار نگاه کردم ساعت 2 صبح بود یکم سرم سنگین بود ولی خب خوب بودم توی فکر جونگکوک بودم ک در آروم باز شد و بعد قامت جونگکوک معلوم شد آروم داخل شد هنوز متوجه بیدار بودن من نشده بود...
نظرتون بگین🙃🫶🏻
- ۱۵۲
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط