عقدی که قلب را دزدید
عقدی که قلب را دزدید
پارت ۴ | زیر یک سقف
شب...
باران دوباره شروع شده بود.
پس از حمله مرموز، جلسه اضطراری میان دو خاندان برگزار شد.
رئیس خاندان پارک با صدایی جدی گفت:
«دشمن میخواد قبل از مراسم، ما رو مقابل هم قرار بده.»
پدر جونگکوک سری تکان داد.
«پس باید زودتر از چیزی که برنامهریزی کرده بودیم، عقد انجام بشه.»
آت با عصبانیت از جایش بلند شد.
«بدون اینکه نظر منو بپرسین؟!»
جونگکوک که آرام به او خیره شده بود، گفت:
«نظر تو مهمه... اما امنیتت مهمتره.»
آت با تمسخر خندید.
«امنیت؟ یا اینکه میترسی نقشههات خراب بشه؟»
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط چند قدم به سمت او برداشت.
آنقدر نزدیک که فاصلهشان فقط چند سانتیمتر بود.
«از امروز... هر کسی بخواد به تو نزدیک بشه، باید اول از کنار من رد بشه.»
آت نگاهش را از او نگرفت.
«فکر نکن چون قراره همسرت بشم، میتونی روی زندگیم کنترل داشته باشی.»
جونگکوک لبخند محوی زد.
«کنترل؟ نه...»
مکث کوتاهی کرد.
«محافظت.»
...
صبح روز بعد...
عمارت جئون.
آت با چمدانش وارد خانهای شد که از امروز قرار بود محل زندگی مشترکشان باشد.
عمارتی عظیم با دیوارهای مرمر، راهروهای طولانی و پنجرههایی که رو به باغی بزرگ باز میشدند.
خدمتکارها با احترام تعظیم کردند.
یکی از آنها گفت:
«خانم، اتاق شما آماده است.»
آت با تعجب پرسید:
«اتاق من؟»
همان لحظه صدای جونگکوک از پشت سرش آمد.
«اتاق خودمون.»
آت برگشت.
«چی؟»
جونگکوک با آرامش پاسخ داد:
«اگر قراره همه فکر کنن این ازدواج واقعیه، نباید کوچکترین شکی ایجاد بشه.»
آت اخم کرد.
«من با تو توی یه اتاق نمیخوابم.»
جونگکوک شانه بالا انداخت.
«مشکلی نیست.»
بعد با لبخند اضافه کرد:
«اتاق اونقدر بزرگه که حتی شاید یک هفته همدیگه رو نبینیم.»
آت با حرص از کنار او رد شد.
...
چند دقیقه بعد...
وقتی وارد اتاق شد، برای لحظهای خشکش زد.
اتاق بیشتر شبیه یک سوئیت سلطنتی بود.
پنجرههای قدی، شومینه، کتابخانه، پیانوی سفید و تختی بزرگ در وسط اتاق.
آت زیر لب گفت:
«دیوونهست...»
همان لحظه در اتاق باز شد.
جونگکوک وارد شد و دستهای کلید روی میز گذاشت.
«این کلید همه جای عمارته.»
آت با تعجب نگاهش کرد.
«داری به من اعتماد میکنی؟»
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
«نه...»
لبخند کوتاهی زد.
«فقط نمیخوام همسرم توی خونه خودش احساس زندانی بودن داشته باشه.»
برای اولین بار...
آت نتوانست جوابی پیدا کند.
اما همان لحظه، نگاهش به پنجره افتاد.
در تاریکی باغ...
سایه مردی نقابدار دیده میشد که فقط چند ثانیه ایستاد و بعد ناپدید شد.
کسی...
عمارت جئون را زیر نظر داشت.
پایان پارت ۴ 🖤🥀
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #عقدی_که_قلب_را_دزدید #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
پارت ۴ | زیر یک سقف
شب...
باران دوباره شروع شده بود.
پس از حمله مرموز، جلسه اضطراری میان دو خاندان برگزار شد.
رئیس خاندان پارک با صدایی جدی گفت:
«دشمن میخواد قبل از مراسم، ما رو مقابل هم قرار بده.»
پدر جونگکوک سری تکان داد.
«پس باید زودتر از چیزی که برنامهریزی کرده بودیم، عقد انجام بشه.»
آت با عصبانیت از جایش بلند شد.
«بدون اینکه نظر منو بپرسین؟!»
جونگکوک که آرام به او خیره شده بود، گفت:
«نظر تو مهمه... اما امنیتت مهمتره.»
آت با تمسخر خندید.
«امنیت؟ یا اینکه میترسی نقشههات خراب بشه؟»
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط چند قدم به سمت او برداشت.
آنقدر نزدیک که فاصلهشان فقط چند سانتیمتر بود.
«از امروز... هر کسی بخواد به تو نزدیک بشه، باید اول از کنار من رد بشه.»
آت نگاهش را از او نگرفت.
«فکر نکن چون قراره همسرت بشم، میتونی روی زندگیم کنترل داشته باشی.»
جونگکوک لبخند محوی زد.
«کنترل؟ نه...»
مکث کوتاهی کرد.
«محافظت.»
...
صبح روز بعد...
عمارت جئون.
آت با چمدانش وارد خانهای شد که از امروز قرار بود محل زندگی مشترکشان باشد.
عمارتی عظیم با دیوارهای مرمر، راهروهای طولانی و پنجرههایی که رو به باغی بزرگ باز میشدند.
خدمتکارها با احترام تعظیم کردند.
یکی از آنها گفت:
«خانم، اتاق شما آماده است.»
آت با تعجب پرسید:
«اتاق من؟»
همان لحظه صدای جونگکوک از پشت سرش آمد.
«اتاق خودمون.»
آت برگشت.
«چی؟»
جونگکوک با آرامش پاسخ داد:
«اگر قراره همه فکر کنن این ازدواج واقعیه، نباید کوچکترین شکی ایجاد بشه.»
آت اخم کرد.
«من با تو توی یه اتاق نمیخوابم.»
جونگکوک شانه بالا انداخت.
«مشکلی نیست.»
بعد با لبخند اضافه کرد:
«اتاق اونقدر بزرگه که حتی شاید یک هفته همدیگه رو نبینیم.»
آت با حرص از کنار او رد شد.
...
چند دقیقه بعد...
وقتی وارد اتاق شد، برای لحظهای خشکش زد.
اتاق بیشتر شبیه یک سوئیت سلطنتی بود.
پنجرههای قدی، شومینه، کتابخانه، پیانوی سفید و تختی بزرگ در وسط اتاق.
آت زیر لب گفت:
«دیوونهست...»
همان لحظه در اتاق باز شد.
جونگکوک وارد شد و دستهای کلید روی میز گذاشت.
«این کلید همه جای عمارته.»
آت با تعجب نگاهش کرد.
«داری به من اعتماد میکنی؟»
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
«نه...»
لبخند کوتاهی زد.
«فقط نمیخوام همسرم توی خونه خودش احساس زندانی بودن داشته باشه.»
برای اولین بار...
آت نتوانست جوابی پیدا کند.
اما همان لحظه، نگاهش به پنجره افتاد.
در تاریکی باغ...
سایه مردی نقابدار دیده میشد که فقط چند ثانیه ایستاد و بعد ناپدید شد.
کسی...
عمارت جئون را زیر نظر داشت.
پایان پارت ۴ 🖤🥀
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #عقدی_که_قلب_را_دزدید #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
- ۳۳۹
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط