پارت ۱۰
پارت ۱۰
کاکاشی باور نمیکرد چی شنیده، ولی هر چی فکر میکرد با عقل جور در میامد. از اول هم حدسش درست بود. اوبیتو، از هر لحاظ شبیه استاکرش بود، او خود استاکرش بود.
K:"....تو"
و بعد کمی خجالت کشید. یادش امد اوبیتو چجوری او را بغل کرده، چه حرف هایی بهش زده، چه کارهایی توی خانه اش کرده. و این علاوه بر خجالت اور بودن، عصبانی کننده هم بود:"چطور جرئت کردی مثل اوسکلا بیای تو خونه من بگردی، هان؟ حریم شخصی حالیت نیست؟"
و یجورایی اوبیتو را سرزنش کرد. پوزخند او محو شد، تازه یادش امد توی مخمصه افتاده:"من منظورم اونجوری نبود میدونی خودتم، میخواستم..."
K:"دید بزنی؟ خاک تو سرت."
O:"چی؟ نه، یعنی اره ولی نه اونجوری."
K:"پس چجوری، ها؟ من توی اتاقم لباس عوض میکردم و توی لعنتی میشستی نگاه...اه بیخیال بحث کردن با تو فایده نداره."
و از روی صندلی اش بلند شد، با خونسردی ولی اوبیتو میدانست او عصبانی است. کاکاشی رفت سمت در کلاس:"از چشمم افتادی."
و خواست در را باز کند که دست اوبیتو مانع شد. یک هل کوچک کافی بود تا در کلاس را محکم ببندد. جلوی در ایستاد روبروی کاکاشی:"کجا با این عجله اونوقت؟"
K:"به تو چه، مگه مامانمی."
بعد انگشتش را گرفت طرف او:"اقای اوبیتو اوچیها، دارم بهت هشدار میدم. یبار دیگه تو زندگی من دخالت کنی بد کلاهمون میره تو هم."
اوبیتو که برایش مهم نبود، قیافه ی جدی به خودش گرفت:"وای خدا چقد ترسیدم."
K:"شوخی ندارم باهاتا، برو کنار دیگه م نبینمت."
ولی اوبیتو یک میلیمتر هم تکان نخورد:"حرف اینجا حرف تو نیست."
K:"تو چرا دنبال منی اصن، ها؟ بذار روشنت کنم داداش من گی نیستم، افتاد؟"
O:"عه؟ اونوقت کی جز من نگاهت میکنه؟"
K:"اگه من خودم نخوام تو نگاهم کنی چی؟"
اوبیتو فک کاکاشی را گرفت، اجازه نداد سرش را بچرخاند. چشم هایش را کمی تنگ کرد:"انتخاب دیگه ای نداری."
کاکاشی سعی کرد دست اوبیتو را بزند کنار، ولی سخت تر از چیزی بود که فکرش را میکرد:"داری زورم میکنی؟ تو خر کی باشی منو زور کنی."
اوبیتو کاکاشی را کشید جلوتر، تا جایی که کاملا تماس چشمی برقرار کند. ایندفعه چهره اش حالت شوخی نداشت، اصلا.
O:"من یه کسیو پیدا کردم که خوشم اومده. مهم نیست دختری پسری گاوی اسبی چی هستی، من ازت خوشم میاد و یا مال من میشی یا مال خودم میکنمت، افتاد؟"
کاکاشی چند لحظه به اوبیتو نگاه کرد، این روی او را تاحالا ندیده بود. چند دقیقه مکث کرد بعد میخواست جواب دهد که...
G:"بچه ها؟ در کلاسو چرا بستین؟
گای پشت در ایستاده بود و طبق معمول تند تند داشت در میزد:"بابا بجنبین وا کنین بینم کل کلاس بیرون منتظرن."
اوبیتو یک هشدار اخر به کاکاشی داد:"حواسم هست بهت."
بعد در کلاس را باز کرد.
●
از لن به بعد، هر نگاه و حس عجیب و غریبی که کاکاشی احساس میکرد میدانست کار کیست. هنوز بهش عادت نکرده بود و خیلی برایش جدید و عجیب غریب بود که همکلاسی اش، اینطوری نگاهش کند. خجالت میکشید جلوی اوبیتو راه برود، چون میدانست او قبلا زیر لباس هایش را دیده. حس بدی داشت چون خودش هیچی راجب اوبیتو نمیدانست، ولی اوبیتو همه چی را راجب او میدانست.
G:"چه خبر از استاکرت؟ نفهمیدی کیه؟"
گای پرسید. شانه های کاکاشی ناخوداگاه منقبض شد، ولی اوبیتو هیچی به روی خودش نیاورد انگار اصلا نمیدانست قضیه چی است. کاکاشی یک لحظه وسوسه شد بگوید. که همه چیز را لو بدهد و به کل کلاس بفهماند اوبیتو واقعا چه وجه تاریکی توی خودش دارد. ولی چیزی مانعش شد، انگار زبانش گرفت:"نه، هنوز نفهمیدم."
G:"ای بابا بد شد که. میخوای بازم خونه من بمونی؟"
گای پیشنهاد داد، ولی کاکاشی حتی از پشت سرش هم میتوانست حس کند که اوبیتو چقدر از این متنفر است. میترسید او بعدا بلایی سر گای بیاورد، پس رد کرد:"خودم از پسش برمیام."
و اینطوری شد که کاکاشی یجورایی گیر افتاد. کارهایی که میتوانست بکند، حالا محدود تر شده بودند. چون میدانست کسی را دارد که نگاهش میکند، همیشه و همه جا و از هر حرکت کوچک او با خبر است. و این یک زندان نامرئی بود. زندان اوبیتو که کاکاشی تویش افتاد.
کاکاشی باور نمیکرد چی شنیده، ولی هر چی فکر میکرد با عقل جور در میامد. از اول هم حدسش درست بود. اوبیتو، از هر لحاظ شبیه استاکرش بود، او خود استاکرش بود.
K:"....تو"
و بعد کمی خجالت کشید. یادش امد اوبیتو چجوری او را بغل کرده، چه حرف هایی بهش زده، چه کارهایی توی خانه اش کرده. و این علاوه بر خجالت اور بودن، عصبانی کننده هم بود:"چطور جرئت کردی مثل اوسکلا بیای تو خونه من بگردی، هان؟ حریم شخصی حالیت نیست؟"
و یجورایی اوبیتو را سرزنش کرد. پوزخند او محو شد، تازه یادش امد توی مخمصه افتاده:"من منظورم اونجوری نبود میدونی خودتم، میخواستم..."
K:"دید بزنی؟ خاک تو سرت."
O:"چی؟ نه، یعنی اره ولی نه اونجوری."
K:"پس چجوری، ها؟ من توی اتاقم لباس عوض میکردم و توی لعنتی میشستی نگاه...اه بیخیال بحث کردن با تو فایده نداره."
و از روی صندلی اش بلند شد، با خونسردی ولی اوبیتو میدانست او عصبانی است. کاکاشی رفت سمت در کلاس:"از چشمم افتادی."
و خواست در را باز کند که دست اوبیتو مانع شد. یک هل کوچک کافی بود تا در کلاس را محکم ببندد. جلوی در ایستاد روبروی کاکاشی:"کجا با این عجله اونوقت؟"
K:"به تو چه، مگه مامانمی."
بعد انگشتش را گرفت طرف او:"اقای اوبیتو اوچیها، دارم بهت هشدار میدم. یبار دیگه تو زندگی من دخالت کنی بد کلاهمون میره تو هم."
اوبیتو که برایش مهم نبود، قیافه ی جدی به خودش گرفت:"وای خدا چقد ترسیدم."
K:"شوخی ندارم باهاتا، برو کنار دیگه م نبینمت."
ولی اوبیتو یک میلیمتر هم تکان نخورد:"حرف اینجا حرف تو نیست."
K:"تو چرا دنبال منی اصن، ها؟ بذار روشنت کنم داداش من گی نیستم، افتاد؟"
O:"عه؟ اونوقت کی جز من نگاهت میکنه؟"
K:"اگه من خودم نخوام تو نگاهم کنی چی؟"
اوبیتو فک کاکاشی را گرفت، اجازه نداد سرش را بچرخاند. چشم هایش را کمی تنگ کرد:"انتخاب دیگه ای نداری."
کاکاشی سعی کرد دست اوبیتو را بزند کنار، ولی سخت تر از چیزی بود که فکرش را میکرد:"داری زورم میکنی؟ تو خر کی باشی منو زور کنی."
اوبیتو کاکاشی را کشید جلوتر، تا جایی که کاملا تماس چشمی برقرار کند. ایندفعه چهره اش حالت شوخی نداشت، اصلا.
O:"من یه کسیو پیدا کردم که خوشم اومده. مهم نیست دختری پسری گاوی اسبی چی هستی، من ازت خوشم میاد و یا مال من میشی یا مال خودم میکنمت، افتاد؟"
کاکاشی چند لحظه به اوبیتو نگاه کرد، این روی او را تاحالا ندیده بود. چند دقیقه مکث کرد بعد میخواست جواب دهد که...
G:"بچه ها؟ در کلاسو چرا بستین؟
گای پشت در ایستاده بود و طبق معمول تند تند داشت در میزد:"بابا بجنبین وا کنین بینم کل کلاس بیرون منتظرن."
اوبیتو یک هشدار اخر به کاکاشی داد:"حواسم هست بهت."
بعد در کلاس را باز کرد.
●
از لن به بعد، هر نگاه و حس عجیب و غریبی که کاکاشی احساس میکرد میدانست کار کیست. هنوز بهش عادت نکرده بود و خیلی برایش جدید و عجیب غریب بود که همکلاسی اش، اینطوری نگاهش کند. خجالت میکشید جلوی اوبیتو راه برود، چون میدانست او قبلا زیر لباس هایش را دیده. حس بدی داشت چون خودش هیچی راجب اوبیتو نمیدانست، ولی اوبیتو همه چی را راجب او میدانست.
G:"چه خبر از استاکرت؟ نفهمیدی کیه؟"
گای پرسید. شانه های کاکاشی ناخوداگاه منقبض شد، ولی اوبیتو هیچی به روی خودش نیاورد انگار اصلا نمیدانست قضیه چی است. کاکاشی یک لحظه وسوسه شد بگوید. که همه چیز را لو بدهد و به کل کلاس بفهماند اوبیتو واقعا چه وجه تاریکی توی خودش دارد. ولی چیزی مانعش شد، انگار زبانش گرفت:"نه، هنوز نفهمیدم."
G:"ای بابا بد شد که. میخوای بازم خونه من بمونی؟"
گای پیشنهاد داد، ولی کاکاشی حتی از پشت سرش هم میتوانست حس کند که اوبیتو چقدر از این متنفر است. میترسید او بعدا بلایی سر گای بیاورد، پس رد کرد:"خودم از پسش برمیام."
و اینطوری شد که کاکاشی یجورایی گیر افتاد. کارهایی که میتوانست بکند، حالا محدود تر شده بودند. چون میدانست کسی را دارد که نگاهش میکند، همیشه و همه جا و از هر حرکت کوچک او با خبر است. و این یک زندان نامرئی بود. زندان اوبیتو که کاکاشی تویش افتاد.
- ۱.۹k
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط