#Escape_from_death_April29
#Escape_from_death_April29
#admin_yoki
#part1
☆ویو:دازای☆
☆مکان:اتاق خواب☆
توی خواب ناز بودم که گوشیم زنگ خورد، گوشیم رو با بیحوصلگی برداشتم و به صفحش نگاه کردم تا ببینم کی بهم زنگ زده،چویا بود. ساعت و تقویم گوشیمم رو هم دیدم.. ۲۹ آوریل،چهارشنبه، ساعت ۸ و ۴۵ دقیقه صبح.
با بیحالی جواب دادم
دازای:الو . . . . احوال پرسی مهم نیست،کارت رو بگو . . . . . ما که همین هفته پیش باهم قرار داشتیم . . . . . .نه چویا نمیشه،فعلا کار دارم قرار رو بزار برای بعداً. . . . . . آره چویا میدونم که دوسم داری فردا میبینمت!
و بعد گوشیم رو قطع کردم و به ادامه خوابم رسیدم. نمیدونم اما احساس میکنم یه چیزی رو از قلم جا انداختم
☆ویو:چویا☆
خب... میخواستم قبل ماموریتم دازای رو ببینم، چون ممکنه آخرین دیدارم باهاش باشه. فهمیدم که احتمال بقا در این ماموریت صفر درصده، البته من خودم خواستم که به این ماموریت برم.. اونم به عنوان خط مقدم.
از موری سان شنیدم که آژانس هم توی این ماموریت هست...اما برای تیم پشتیبان...رئیس اون سازمان تنها فرد قوی شونه.. اما مهبتش اونقدری قوی هست که... زیر دست های من به طور خیلی وحشیانه ای سلاخی شدن!نمیبخشمش!عمرا ببخشمش!!!خودم میرم اون مردک روتیکه تیکه میکنم... البته دلیل اصلی که دارم میرم به این ماموریت اینه که نمیخوام دوست پسرم با اون هیولا رو در رو بشه.... درسته دازای توی این ۲ سال عشقش رو یه من ثابت نکرده..اما دلیل نمیشه که منو دوست نداشته باشه
هروتسو:سوسمار سیاه منتظر فرمان شما هستن چویا سان
چویا:همین الان ماموریت پاک سازی رو شروع میکنیم
☆ ☆ ☆
☆ویو:دازای☆
یه یک ساعتی از تماس چویا گذشته بود،منم الان دارم ادامه خوابم رو میکنم که دوباره گوشیم زنگ خورد. خب وقتی دارم کار واجب دارم.. یعنی نمیخوام قیافه ات رو ببینم. چرا چویا نمیفهمه؟ با خواب آلودی جواب تلفن رو دادم
دازای با صدایی گرفته گفت: الو؟ . . . . . عه آتسوشی تویی؟ چرا بهم زنگ زدی؟ . . . . .چی؟جلسه؟فهمیدم سریع خودم رو میرسونم.
☆ ☆ ☆
☆زمان:نیم ساعت بعد☆
☆ویو:دازای☆
همه توی دفتر بودیم که رئیس وارد شد و از روی صندلی پا شدیم
فوکوزاوا روی صندلی که ته میز بود نشست
فوکوزاوا:فکر کنم همه تون میدونین که برای چی اومدید اینجا..
آتسوشی دستش رو بالا آورد:اما من خبر ندارم..
فوکوزاوا نفسی بیرون داد:یه سازمان به تازگی در یوکوهاما ساخته شده به اسم سازمان (مرگ) اون ها به طور خیلی وحشیانه ای آدم میکشن..اول از سازمان های کوچیک شروع کردن.... و حالا هدف بعدیشون مافیا بندره.. مافیا بندر هم همین الان درحال جنگ با اون ها هستن
درسته سازمان (مرگ) چویا راجبش بهم گفته بود..
فوکوزاوا:ما میخوایم به مافیا بندر کمک کنیم تا اون سازمان رو نابود کنن
دازای:پس باید منو چویا دوباره-
#admin_yoki
#part1
☆ویو:دازای☆
☆مکان:اتاق خواب☆
توی خواب ناز بودم که گوشیم زنگ خورد، گوشیم رو با بیحوصلگی برداشتم و به صفحش نگاه کردم تا ببینم کی بهم زنگ زده،چویا بود. ساعت و تقویم گوشیمم رو هم دیدم.. ۲۹ آوریل،چهارشنبه، ساعت ۸ و ۴۵ دقیقه صبح.
با بیحالی جواب دادم
دازای:الو . . . . احوال پرسی مهم نیست،کارت رو بگو . . . . . ما که همین هفته پیش باهم قرار داشتیم . . . . . .نه چویا نمیشه،فعلا کار دارم قرار رو بزار برای بعداً. . . . . . آره چویا میدونم که دوسم داری فردا میبینمت!
و بعد گوشیم رو قطع کردم و به ادامه خوابم رسیدم. نمیدونم اما احساس میکنم یه چیزی رو از قلم جا انداختم
☆ویو:چویا☆
خب... میخواستم قبل ماموریتم دازای رو ببینم، چون ممکنه آخرین دیدارم باهاش باشه. فهمیدم که احتمال بقا در این ماموریت صفر درصده، البته من خودم خواستم که به این ماموریت برم.. اونم به عنوان خط مقدم.
از موری سان شنیدم که آژانس هم توی این ماموریت هست...اما برای تیم پشتیبان...رئیس اون سازمان تنها فرد قوی شونه.. اما مهبتش اونقدری قوی هست که... زیر دست های من به طور خیلی وحشیانه ای سلاخی شدن!نمیبخشمش!عمرا ببخشمش!!!خودم میرم اون مردک روتیکه تیکه میکنم... البته دلیل اصلی که دارم میرم به این ماموریت اینه که نمیخوام دوست پسرم با اون هیولا رو در رو بشه.... درسته دازای توی این ۲ سال عشقش رو یه من ثابت نکرده..اما دلیل نمیشه که منو دوست نداشته باشه
هروتسو:سوسمار سیاه منتظر فرمان شما هستن چویا سان
چویا:همین الان ماموریت پاک سازی رو شروع میکنیم
☆ ☆ ☆
☆ویو:دازای☆
یه یک ساعتی از تماس چویا گذشته بود،منم الان دارم ادامه خوابم رو میکنم که دوباره گوشیم زنگ خورد. خب وقتی دارم کار واجب دارم.. یعنی نمیخوام قیافه ات رو ببینم. چرا چویا نمیفهمه؟ با خواب آلودی جواب تلفن رو دادم
دازای با صدایی گرفته گفت: الو؟ . . . . . عه آتسوشی تویی؟ چرا بهم زنگ زدی؟ . . . . .چی؟جلسه؟فهمیدم سریع خودم رو میرسونم.
☆ ☆ ☆
☆زمان:نیم ساعت بعد☆
☆ویو:دازای☆
همه توی دفتر بودیم که رئیس وارد شد و از روی صندلی پا شدیم
فوکوزاوا روی صندلی که ته میز بود نشست
فوکوزاوا:فکر کنم همه تون میدونین که برای چی اومدید اینجا..
آتسوشی دستش رو بالا آورد:اما من خبر ندارم..
فوکوزاوا نفسی بیرون داد:یه سازمان به تازگی در یوکوهاما ساخته شده به اسم سازمان (مرگ) اون ها به طور خیلی وحشیانه ای آدم میکشن..اول از سازمان های کوچیک شروع کردن.... و حالا هدف بعدیشون مافیا بندره.. مافیا بندر هم همین الان درحال جنگ با اون ها هستن
درسته سازمان (مرگ) چویا راجبش بهم گفته بود..
فوکوزاوا:ما میخوایم به مافیا بندر کمک کنیم تا اون سازمان رو نابود کنن
دازای:پس باید منو چویا دوباره-
- ۴۹
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط