قلبی در قلمرو دشمن

قلبی در قلمرو دشمن

پارت یک — آغاز بازی

باران آرامی روی خیابان‌های تاریک می‌بارید.

صدای رعد، سکوت شب را می‌شکست و نور چراغ‌های شهر روی آسفالت خیس می‌رقصید.

لانا پشت فرمان نشسته بود و با دقت به ساختمانی که چند متر جلوتر قرار داشت نگاه می‌کرد.

امشب اولین مأموریت جدی‌اش بود.

مأموریتی که قرار بود او را وارد خطرناک‌ترین قلمرو شهر کند؛ قلمرو مافیا.

صدای بی‌سیم از داخل ماشین بلند شد.

— «لانا، صدای منو داری؟»

دستش را روی بی‌سیم گذاشت.

— «آره. کاملاً.»

— «هدف داخل ساختمونه. اسمش جونگ‌کوکه. بیست‌ودو ساله، رئیس یکی از خطرناک‌ترین گروه‌های مافیایی شهر. حواست باشه… نزدیک شدن بهش اصلاً ساده نیست.»

لانا نفس عمیقی کشید.

— «من برای نزدیک شدن بهش نیومدم. برای پیدا کردن مدرک اومدم.»

بی‌سیم دوباره صدا داد.

— «پس موفق باشی.»

لانا در ماشین را باز کرد.

باران روی موهایش نشست، اما توجهی نکرد.

کت مشکی‌اش را مرتب کرد و وارد ساختمان شد.

---

داخل ساختمان، همه‌چیز بیش از حد ساکت بود.

مردانی با لباس‌های مشکی در راهروها ایستاده بودند و هرکدام با دیدن لانا برای چند ثانیه نگاهش می‌کردند.

لانا سعی کرد آرام بماند.

اما ناگهان—

— «اینجا دنبال چی می‌گردی؟»

صدای مردی از پشت سرش آمد.

لانا برگشت.

مردی بلندقد با چهره‌ای جدی روبه‌رویش ایستاده بود.

— «من…»

قبل از اینکه بتواند جمله‌اش را کامل کند، صدای دیگری از انتهای راهرو بلند شد.

— «بذار بیاد.»

همه کنار رفتند.

لانا برای اولین بار او را دید.

جونگ‌کوک.

کت مشکی به تن داشت و با قدم‌هایی آرام به سمتشان می‌آمد. نگاهش سرد و بی‌احساس بود؛ طوری که انگار هیچ‌چیز در این دنیا نمی‌توانست آرامشش را به هم بزند.

مرد کنار لانا سرش را پایین انداخت.

— «رئیس.»

جونگ‌کوک بدون اینکه نگاهش را از لانا بردارد، پرسید:

— «اسمت؟»

لانا برای لحظه‌ای مکث کرد.

— «لانا.»

گوشه لب جونگ‌کوک کمی بالا رفت.

— «لانا…»

اسمش را آرام تکرار کرد.

بعد نزدیک‌تر آمد و گفت:

— «تو اینجا چی کار می‌کنی؟»

لانا نگاهش را ثابت نگه داشت.

— «گم شدم.»

چند نفر از افراد حاضر به هم نگاه کردند.

جونگ‌کوک اما فقط چند ثانیه ساکت ماند.

بعد آرام خندید.

— «دروغ جالبی بود.»

لانا قلبش تندتر زد.

او فهمیده بود.

شاید نه همه‌چیز…

اما به اندازه‌ای که مأموریتش را به خطر بیندازد.

جونگ‌کوک یک قدم دیگر جلو آمد.

— «حالا سؤال رو دوباره می‌پرسم.»

نگاهش سردتر شد.

— «واقعاً کی هستی؟»

لانا چیزی نگفت.

و همان لحظه فهمید…

ورودش به قلمرو دشمن، خیلی زودتر از چیزی که فکر می‌کرد، شروع شده بود.
دیدگاه ها (۰)

🖤 معارفه | «قلبی در قلمرو دشمن»او جونگ‌کوک بود؛۲۲ ساله، رئیس...

🌙 وارث سایه‌ها | پارت ۱۹صدای بارون آرام روی شیشه‌های عمارت م...

پارت چهارم | چیزی که نباید می‌فهمیدصبح با سکوت سنگینی شروع ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط