پآرت⁷

پآرت⁷
یونگی اومد تو اشپزخونه
*نواهم درحال شستن ظرف*
یونگی: چی میخواستی بگی
نوا: هیچی ،،یادم رف
(الکی گف)
نوا: سرت خیلی مشغوله جدیدا
یونگی : چطور؟
نوا : هیچی همینجوری
ادامش گف: حتی اومدم اتاقتم بمن اهمیت ندادی فقط تو گوشی بودی
هنگام حرف ظرفارم تموم کردم و بلند ب بابا گفتم:
بابا من رفتم اتاقم
نوا رفت داخل اتاقش
یونگی‌پشت سرم‌ اومده بود
درو بست...
منو با دستاش روی دیوار قفل کرد
نوا: چیکارررر میکنی دیووونه!!!
* نوا تو دلش :از استرس داشتم میمردم!!! *
یونگی توش چشمام زل زده بود و یزره اومد نزدیک لبم ولی بعدش جدا شد ازم و باز ب نگاه کردن ادامه داد
داشتم‌زور میزدم از بین دستاش بیرون بیام
چیکار میکنی یونگی؟ *با جدیت*
خواستم بابارو صدا بزنم
باااااب...
با دستاش دهنمو گرف و چشمام درشت شد!
چون دستش رو دهنم‌بود، دستاش شل شده بود منم سریع از این فرصت استفاده کردم دستاشو ول کردم و خودمو ازاد کردم...
و یونگیو هل دادم‌سمت بیرون و در اتاقمو بستم
پشت در وایسادم و نفس نفس زدم!
وای‌خدای من!
اخه یونگی؟
در اتاقمو باز کردم و رفتم اب بخورم
ک بابارو صدا زدم طبق معمول تو حال درحال تلوزییون دیدن بود ک وقتی صداش زدم ک داشتم میرفتم سمتش دیدم یونگیم اونور مبل نشسته همچنان تو گوشی🙄
بابا؟
نخوابیدی
بابا: نه دخترم بیا توام بشین اینجا
ب یونگی نگا کردم...
و....
شرط
۲۰ لایک
۱۰ بازنشر
دیدگاه ها (۱)

پآرت⁸یه یونگی نگاه کردماهمیتی ندادم ولی هوووف بزرگی از عصبان...

بچه ها میفهمین چقدر مهمه؟؟؟؟تهیونگ عقب افتاده واقعا متاسفام ...

یونگی...(((((((:من میتونم تا اخر عمرم برای این پسر غش کنم......

برای (بنگتن)😌💞🤌

پآرت ⁶یونگی: چیه توبمن زل زدی (با خنده لثه ایی) نوا: نبابا ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط