ناپلئون گمشده (فصل دوم)
ناپلئون گمشده (فصل دوم)
پارت ۱۱
روز اول گذشت.
جونگ کوک به هیچکس چیزی نگفت. نه به می-سوک. نه به سون-اوک. فقط گفت تهیونگ رفته سر کار.
اما می-سوک فهمید. مادر بود. دلش شور میزد.
«جونگ کوک، پسرم کجاست؟»
جونگ کوک دستش را گرفت. «رفته یه کاری. برمیگرده.»
می-سوک نگاهش کرد. «دروغ نگو به من. توی چشمات میبینم.»
جونگ کوک نتواست دروغ بگوید. «رفته پیش پدرش.»
می-سوک دستش را روی دهانش گذاشت. گریه نکرد. اما رنگ پرید.
«تنها؟»
«تنها.»
می-سوک نفس عمیقی کشید. «پس فقط میتونیم دعا کنیم.»
تمام روز، جونگ کوک توی اتاق نشیمن نشسته بود. به در نگاه میکرد. منتظر بود شاید تهیونگ زودتر برگردد.
تلفن را هر لحظه چک میکرد. پیامی نیامد. تماسی نیامد.
شب شد. خوابش نبرد. روی مبل دراز کشید. اسلحه را گذاشت زیر بالش. همانی که تهیونگ داده بود.
ساعت ۲ بامداد، صدایی شنید. پرید.
یک پیام از شماره ناشناس:
«جونگ کوک جان، نگران نباش. تهیونگ پیش ما مهمونه. چند روزی میمونه. ناراحت نشو. به زودی میفرستیمش خونه. - سون-هی»
جونگ کوک جواب نداد. فقط گوشی را قفل کرد. به سقف نگاه کرد. اشکش بیصدا ریخت.
---
روز دوم.
جونگ کوک تصمیم گرفت. نمیتوانست بنشیند و تماشا کند.
رفته بود توی اتاق تهیونگ. کشوها را گشت. پاکت قرمز را پیدا کرد. باز کرد. داخلش مدارک بود. عکس. فیلم. اسم. آدرس.
همه چیزهایی که تهیونگ از پدرش جمع کرده بود. جایی که پولها را قایم میکرد. جایی که اسلحهها را نگه میداشت. حتی اسم افرادی که برایش کار میکردند.
جونگ کوک مدرکها را کپی کرد. یک نسخه گذاشت توی کیفش. یک نسخه فرستاد برای بازرس لی.
بازرس لی زنگ زد. «این چیه؟»
صدای جونگ کوک نمیلرزید. «مدارک کافی برای دستگیری کیم جون-هو. کسی که بیست و دو سال یه زن رو زندانی کرده. و کیسه قتلش پر شده.»
«از کجا آوردی؟»
«تهیونگ به من داد. قبل از اینکه بره پیشش.»
بازرس لی چند ثانیه سکوت کرد. «میدونی با این کار داری چیکار میکنی؟ داری به بزرگترین مافیای منطقه پشت میزنی.»
جونگ کوک نگاه کرد به اسلحه روی میز. «میدونم. فقط بیاریدش خونه. سالم.»
تلفن قطع شد.
---
روز سوم، صبح زود.
صدای ماشین از حیاط آمد. جونگ کوک دوید سمت در. دلش میزد. نفسش بند آمده بود.
در باز شد.
تهیونگ بود. کت و شلوارش چروک بود. صورتش کبود بود. لب پایینش شکافته بود. اما ایستاده بود. خودش. با پاهای خودش.
جونگ کوک دوید سمتش. بغلش کرد. گریه کرد. محکم.
«فکر کردم... فکر کردم دیگه برنمیگردی...»
تهیونگ دستش را گذاشت توی موهای جونگ کوک. «گفتم سه روز. سه روز شد.»
می-سوک هم آمد بیرون. پسرش را که دید، گریه کرد. اما لبخند زد.
«پسرم... خدا رو شکر...»
تهیونگ نگاه کرد به مادرش. نگاه عجیبی بود. نه سرد. نه گرم. چیزی بینش.
«میدونم. همه چیز رو میدونم. از اول.»
می-سوک یخ کرد. «چی رو...؟»
«اینکه جون-هو پدر واقعیم نیست.»
سکوت.
جونگ کوک دست تهیونگ را ول کرد. عقب رفت.
تهیونگ ادامه داد: «اون مرد به من گفت. توی اون سه روز. هر روز یه راز جدید. میخواست منو بشکنه. نشد.»
می-سوک گریه کرد. «تهیونگ... من میخواستم بهت بگم...»
تهیونگ رفت سمتش. بغلش کرد. آرام. «میدونم مادر. تقصیر تو نبود. هیچوقت نبود.»
می-سوک صورتش را چسباند به سینه تهیونگ. بیست و دو سال انتظار. بیست و دو سال ترس. توی چند ثانیه آب شد.
جونگ کوک نگاه میکرد. اشک توی چشمهایش بود.
تهیونگ دستش را دراز کرد سمتش. «بیا تو. دیگه هیچ رازی بینمون نیست.»
جونگ کوک رفت توی آغوشش. کنار می-سوک.
سه نفر. یک خانواده. توی راهرو عمارت. زیر نور صبح.
سون-اوک از پشت در نگاه میکرد. دستمال به چشم داشت. زیر لب گفت: «آخرش... آخرش فهمید...»
رفت چای درست کند. برای سه نفر. با عسل. همان عسلی که سالها پیش می-سوک دوست داشت. یادش نرفته بود. هیچوقت.
پارت ۱۱
روز اول گذشت.
جونگ کوک به هیچکس چیزی نگفت. نه به می-سوک. نه به سون-اوک. فقط گفت تهیونگ رفته سر کار.
اما می-سوک فهمید. مادر بود. دلش شور میزد.
«جونگ کوک، پسرم کجاست؟»
جونگ کوک دستش را گرفت. «رفته یه کاری. برمیگرده.»
می-سوک نگاهش کرد. «دروغ نگو به من. توی چشمات میبینم.»
جونگ کوک نتواست دروغ بگوید. «رفته پیش پدرش.»
می-سوک دستش را روی دهانش گذاشت. گریه نکرد. اما رنگ پرید.
«تنها؟»
«تنها.»
می-سوک نفس عمیقی کشید. «پس فقط میتونیم دعا کنیم.»
تمام روز، جونگ کوک توی اتاق نشیمن نشسته بود. به در نگاه میکرد. منتظر بود شاید تهیونگ زودتر برگردد.
تلفن را هر لحظه چک میکرد. پیامی نیامد. تماسی نیامد.
شب شد. خوابش نبرد. روی مبل دراز کشید. اسلحه را گذاشت زیر بالش. همانی که تهیونگ داده بود.
ساعت ۲ بامداد، صدایی شنید. پرید.
یک پیام از شماره ناشناس:
«جونگ کوک جان، نگران نباش. تهیونگ پیش ما مهمونه. چند روزی میمونه. ناراحت نشو. به زودی میفرستیمش خونه. - سون-هی»
جونگ کوک جواب نداد. فقط گوشی را قفل کرد. به سقف نگاه کرد. اشکش بیصدا ریخت.
---
روز دوم.
جونگ کوک تصمیم گرفت. نمیتوانست بنشیند و تماشا کند.
رفته بود توی اتاق تهیونگ. کشوها را گشت. پاکت قرمز را پیدا کرد. باز کرد. داخلش مدارک بود. عکس. فیلم. اسم. آدرس.
همه چیزهایی که تهیونگ از پدرش جمع کرده بود. جایی که پولها را قایم میکرد. جایی که اسلحهها را نگه میداشت. حتی اسم افرادی که برایش کار میکردند.
جونگ کوک مدرکها را کپی کرد. یک نسخه گذاشت توی کیفش. یک نسخه فرستاد برای بازرس لی.
بازرس لی زنگ زد. «این چیه؟»
صدای جونگ کوک نمیلرزید. «مدارک کافی برای دستگیری کیم جون-هو. کسی که بیست و دو سال یه زن رو زندانی کرده. و کیسه قتلش پر شده.»
«از کجا آوردی؟»
«تهیونگ به من داد. قبل از اینکه بره پیشش.»
بازرس لی چند ثانیه سکوت کرد. «میدونی با این کار داری چیکار میکنی؟ داری به بزرگترین مافیای منطقه پشت میزنی.»
جونگ کوک نگاه کرد به اسلحه روی میز. «میدونم. فقط بیاریدش خونه. سالم.»
تلفن قطع شد.
---
روز سوم، صبح زود.
صدای ماشین از حیاط آمد. جونگ کوک دوید سمت در. دلش میزد. نفسش بند آمده بود.
در باز شد.
تهیونگ بود. کت و شلوارش چروک بود. صورتش کبود بود. لب پایینش شکافته بود. اما ایستاده بود. خودش. با پاهای خودش.
جونگ کوک دوید سمتش. بغلش کرد. گریه کرد. محکم.
«فکر کردم... فکر کردم دیگه برنمیگردی...»
تهیونگ دستش را گذاشت توی موهای جونگ کوک. «گفتم سه روز. سه روز شد.»
می-سوک هم آمد بیرون. پسرش را که دید، گریه کرد. اما لبخند زد.
«پسرم... خدا رو شکر...»
تهیونگ نگاه کرد به مادرش. نگاه عجیبی بود. نه سرد. نه گرم. چیزی بینش.
«میدونم. همه چیز رو میدونم. از اول.»
می-سوک یخ کرد. «چی رو...؟»
«اینکه جون-هو پدر واقعیم نیست.»
سکوت.
جونگ کوک دست تهیونگ را ول کرد. عقب رفت.
تهیونگ ادامه داد: «اون مرد به من گفت. توی اون سه روز. هر روز یه راز جدید. میخواست منو بشکنه. نشد.»
می-سوک گریه کرد. «تهیونگ... من میخواستم بهت بگم...»
تهیونگ رفت سمتش. بغلش کرد. آرام. «میدونم مادر. تقصیر تو نبود. هیچوقت نبود.»
می-سوک صورتش را چسباند به سینه تهیونگ. بیست و دو سال انتظار. بیست و دو سال ترس. توی چند ثانیه آب شد.
جونگ کوک نگاه میکرد. اشک توی چشمهایش بود.
تهیونگ دستش را دراز کرد سمتش. «بیا تو. دیگه هیچ رازی بینمون نیست.»
جونگ کوک رفت توی آغوشش. کنار می-سوک.
سه نفر. یک خانواده. توی راهرو عمارت. زیر نور صبح.
سون-اوک از پشت در نگاه میکرد. دستمال به چشم داشت. زیر لب گفت: «آخرش... آخرش فهمید...»
رفت چای درست کند. برای سه نفر. با عسل. همان عسلی که سالها پیش می-سوک دوست داشت. یادش نرفته بود. هیچوقت.
- ۸.۰k
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط