قلدر عاشق
« قلدر عاشق »
« پارت هفتم »
تهیونگ: بگو دیگه از من چی ؟ خوشت میاد ؟ ( نیشخند )
کوک : خ..خب ( سرخ شدن مثل گوجه)
تهیونگ سوالی به کوک نگاه کرد و کم کم نزدیکش شد تا وقتی که کوک به دسته مبل پشتش بود تکیه داد و تهیونگ هم روش خیمه زده بود تهیونگ یهو رفت سمت گردن کوک و وحشیانه مک میزد
کوک : عاححح.... ت..ته عاححح... کافیه لطفاً ( ناله )
تهیونگ توجه ای به تقلا کردن کوک نکرد و رفت پایین تر لباس کوک رو بالا زد و با بدن زیبا و بلوری کوک روبه رو شد هجوم برد سمت نیپل های صورتی کوک و مک های خونی میزد
تهیونگ: بیبی خیلی شیرینی
کوک ناله های از درد و لذت میکرد ، تهیونگ رفت پایین تر که رسید به شکم تخت کوک دوباره اونجا هم مارک های بنفش گذاشت بعد یک ساعت مارک گذاشتنش تموم شد و نگاهی به شلوار کوک کرد و بعد به کوک نگاه کرد
تهیونگ: نظرت چیه ؟ الان اون کار رو کنیم یا یه وقت دیگه؟ ( نیشخند )
کوک : ل..لطفا ته بزار برای یه وقت دیگه ( سرخ و خجالت )
ته یونگ : باشه پس ( لبخند )
تهیونگ لباس کوک رو کشید پایین و از روی کوک بلند شد
تهیونگ: بریم بخوابیم ؟ ( لبخند )
کوک : اوم اره بریم
هردو رفتن کنار هم خوابیدن
« صبح »
تهیونگ صبح با خیسی لبش بیدار شد ، چشماش رو باز کرد و با کوک که داره لباش رو میبوسه روبه رو شد تهیونگ کوک رو از خوش جدا کرد و نیشخندی زد و بعد روش خیمه زد و وحشیانه بوسیدش بعد چند دقیقه از هم جدا شدن
کوک : ته مگه نباید الان بریم مدرسه
ته یونگ : اوم یادم رفت ، داخل کمد لباس هست بردار حاضر شو من میرم به آجوما میگم صبحونه رو درست کنه
کوک : باشه ( کیوت )
ته یونگ رفت بیرون و کوک حاضر شد و از اتاق بیرون اومد و به طرف آشپزخونه رفت دید ته یونگ نشسته روی صندلی میز ناهار خوری و داره کتاب میخونه
کوک : چه کتابی میخونی ته ؟
تهیونگ: اوه اومدی ، آم کتاب ..... ( نمیدونم اسم چه کتابی بگم 😑 )
کوک : آها ، کتاب خوبیه ؟ ( لبخند )
تهیونگ: اره خوبه بد نیست ( لبخند )
آجوما : پسرا صبحونه حاضره ( لبخند )
تهیونگ و کوک صبحونه شون رو خوردن و تهیونگ رفت حاضر شد برای مدرسه وقتی حاضر شد همراه با کوک رفتن سوال ماشینش شدن و به طرف مدرسه رفتن ......
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امیدوارم خوشتون بیاد 🤗💜✨
« پارت هفتم »
تهیونگ: بگو دیگه از من چی ؟ خوشت میاد ؟ ( نیشخند )
کوک : خ..خب ( سرخ شدن مثل گوجه)
تهیونگ سوالی به کوک نگاه کرد و کم کم نزدیکش شد تا وقتی که کوک به دسته مبل پشتش بود تکیه داد و تهیونگ هم روش خیمه زده بود تهیونگ یهو رفت سمت گردن کوک و وحشیانه مک میزد
کوک : عاححح.... ت..ته عاححح... کافیه لطفاً ( ناله )
تهیونگ توجه ای به تقلا کردن کوک نکرد و رفت پایین تر لباس کوک رو بالا زد و با بدن زیبا و بلوری کوک روبه رو شد هجوم برد سمت نیپل های صورتی کوک و مک های خونی میزد
تهیونگ: بیبی خیلی شیرینی
کوک ناله های از درد و لذت میکرد ، تهیونگ رفت پایین تر که رسید به شکم تخت کوک دوباره اونجا هم مارک های بنفش گذاشت بعد یک ساعت مارک گذاشتنش تموم شد و نگاهی به شلوار کوک کرد و بعد به کوک نگاه کرد
تهیونگ: نظرت چیه ؟ الان اون کار رو کنیم یا یه وقت دیگه؟ ( نیشخند )
کوک : ل..لطفا ته بزار برای یه وقت دیگه ( سرخ و خجالت )
ته یونگ : باشه پس ( لبخند )
تهیونگ لباس کوک رو کشید پایین و از روی کوک بلند شد
تهیونگ: بریم بخوابیم ؟ ( لبخند )
کوک : اوم اره بریم
هردو رفتن کنار هم خوابیدن
« صبح »
تهیونگ صبح با خیسی لبش بیدار شد ، چشماش رو باز کرد و با کوک که داره لباش رو میبوسه روبه رو شد تهیونگ کوک رو از خوش جدا کرد و نیشخندی زد و بعد روش خیمه زد و وحشیانه بوسیدش بعد چند دقیقه از هم جدا شدن
کوک : ته مگه نباید الان بریم مدرسه
ته یونگ : اوم یادم رفت ، داخل کمد لباس هست بردار حاضر شو من میرم به آجوما میگم صبحونه رو درست کنه
کوک : باشه ( کیوت )
ته یونگ رفت بیرون و کوک حاضر شد و از اتاق بیرون اومد و به طرف آشپزخونه رفت دید ته یونگ نشسته روی صندلی میز ناهار خوری و داره کتاب میخونه
کوک : چه کتابی میخونی ته ؟
تهیونگ: اوه اومدی ، آم کتاب ..... ( نمیدونم اسم چه کتابی بگم 😑 )
کوک : آها ، کتاب خوبیه ؟ ( لبخند )
تهیونگ: اره خوبه بد نیست ( لبخند )
آجوما : پسرا صبحونه حاضره ( لبخند )
تهیونگ و کوک صبحونه شون رو خوردن و تهیونگ رفت حاضر شد برای مدرسه وقتی حاضر شد همراه با کوک رفتن سوال ماشینش شدن و به طرف مدرسه رفتن ......
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امیدوارم خوشتون بیاد 🤗💜✨
- ۱.۹k
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط