نفس گرمش پشت گردنت حس می‌شه. صدای نفس‌هاش نزدیک گوشته.

نفس گرمش پشت گردنت حس می‌شه. صدای نفس‌هاش نزدیک گوشته.
«کجا میری، خانوم‌رز بِریه لجباز؟»
دستاشو می‌ذاره روی دست‌هات، هدایتت می‌کنه سمت چرخ.
زمزمه می‌کنه:
تو با دل لمسش می‌کنی... یا فقط دنبال بهونه‌ای که منو لمس کنی؟»
لبخند می‌زنی. موذیانه. یه چیزی بین خجالت و رضایت:
«شاید جفتش...»
دستاش هنوز روی دستاته. فشار آروم ولی قابل حسه.
چشماش توی چشمای تو قفل می‌شن.
«صادق بودی. ولی حواست باشه، رزبری...
گل هرچی نرم‌تر باشه، بیشتر شکل می‌گیره.
اما اگه فشار بیاری... له می‌شه.»
نفس‌هات سنگین‌تر شدن.
و اون؟ هنوز پشتته... هنوز دستات توی دستاشه...
و هنوز، گل داره فرم می‌گیره.همونطور که قلب تو داشت فرم دیگه ای میگرفت.
دیدگاه ها (۰)

با صدای نازک اما زنانه‌ای صداش می‌زنی:«من کوکی آوردم... رزبر...

بوی خاک نم‌خورده اولین چیزی‌یه که وقتی وارد کارگاه می‌شی، دم...

#سناریو وقتی تاب سواری می کنیم سرعتش خیلی بالا می ره می افت...

سناریو بانگو~~~~

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط