Slave ♡ Season ♡ Part ۲۴۷
Slave ♡ Season ♡ Part ۲۴۷
جیمین در آرامش کاملا مشغول خوردن غذایش بود یه سول درگیر غذا دادن به میسو بود و جونگ کوک هم در مورد کار با جیمین صحبت میکرد
و گاه گاهی به سوال های جونگ کوک جواب میداد. تا اینکه دوباره صدای ناز و و زیبایی اسمش را صدا زد : جیمی
جیمین انگار که به سیمی لخت دست زده باشد، ناگهان به میسو خیره شد.
دختر کوچولو دست هایش را به سوی جیمین دراز کرد به نشانه بغل
میسو که انتظار داشت به آغوش گرم او دعوت شود، با دستهای باز و لبخندی که آرامآرام روی صورتش میماسید، سر جایش خشک شد. او با زبان کودکانه باز هم زمزمه کرد: جیمی؟
جیمین با لبخند گرم و نگاه مهربانی نجوا کرد : بله خانم کوچولو
میسو لبخندی زد و خجالتی کشید و پایین نگاه کرد جیمین از این شیرین بازی های دختر کوچولو حسابی روحیه اش عوض شده بود و حال فقط به حرکت ها و ادا های بامزه میسو خیره شده بود تا اینکه صدای ویبر گوشی اش باعث گرفتن نگاهش از آن فرشته کوچولو شد، با احتیاط گوشی را برداشت اما با دیدن شماره دکتر هویون مانند برق گرفته ها از صندلی بلند شد و سریع جواب داد : بله دکتر
تنها با شنیدن سخنان دکتر با سرعتی دوید جونگ کوک صدایش زد اما جیمین بدون اینکه حتی نگاهش را به سمت آنها برگرداند، میدوید جیمین با صدایی دور و رگه دار که شباهتی به صدای همیشه اش نداشت، گفت: باید برم... یه کاری پیش اومد.
او حتی منتظر خداحافظی نماند. با قدمهایی بلند و مضطرب به سمت خروجی سالن رفت. صدای کشیده شدن پاشنههای کفشش روی سنگهای ویلا، مثل تیکتاک ساعتی بود که پایان یک لحظه شیرین را اعلام میکرد.
میسو که از این واکنش سرد ترسیده بود، بغض کرد. لب پایینش لرزید و خودش را به پای به ساعد دست مادرش چسباند. او نمیفهمید چرا جیمین اینطوری رفت و همین دختر کوچولو را ناراحت میکرد یه سول با محبت گفت : دخترم چیزی نیست چرا بغض میکنی..
لپ دخترش را بوسید جونگ کوک از روی صندلی اش بلند شد و به سوی میسو آمد موهای دخترش را بوسید و لب زد : اوخ شیرینی بابایی چه بوی خوبی میده ... به همسرش با عشق نگاه کرد و پیشانی او را هم بوسید با لحن سرشار از عشق نجوا کرد : خیلی دوست دارم زندگیم
یه سول لبخند محوی زد و گفت: من بیشتر دوست دارم عزیزم
.....
جیمین در آرامش کاملا مشغول خوردن غذایش بود یه سول درگیر غذا دادن به میسو بود و جونگ کوک هم در مورد کار با جیمین صحبت میکرد
و گاه گاهی به سوال های جونگ کوک جواب میداد. تا اینکه دوباره صدای ناز و و زیبایی اسمش را صدا زد : جیمی
جیمین انگار که به سیمی لخت دست زده باشد، ناگهان به میسو خیره شد.
دختر کوچولو دست هایش را به سوی جیمین دراز کرد به نشانه بغل
میسو که انتظار داشت به آغوش گرم او دعوت شود، با دستهای باز و لبخندی که آرامآرام روی صورتش میماسید، سر جایش خشک شد. او با زبان کودکانه باز هم زمزمه کرد: جیمی؟
جیمین با لبخند گرم و نگاه مهربانی نجوا کرد : بله خانم کوچولو
میسو لبخندی زد و خجالتی کشید و پایین نگاه کرد جیمین از این شیرین بازی های دختر کوچولو حسابی روحیه اش عوض شده بود و حال فقط به حرکت ها و ادا های بامزه میسو خیره شده بود تا اینکه صدای ویبر گوشی اش باعث گرفتن نگاهش از آن فرشته کوچولو شد، با احتیاط گوشی را برداشت اما با دیدن شماره دکتر هویون مانند برق گرفته ها از صندلی بلند شد و سریع جواب داد : بله دکتر
تنها با شنیدن سخنان دکتر با سرعتی دوید جونگ کوک صدایش زد اما جیمین بدون اینکه حتی نگاهش را به سمت آنها برگرداند، میدوید جیمین با صدایی دور و رگه دار که شباهتی به صدای همیشه اش نداشت، گفت: باید برم... یه کاری پیش اومد.
او حتی منتظر خداحافظی نماند. با قدمهایی بلند و مضطرب به سمت خروجی سالن رفت. صدای کشیده شدن پاشنههای کفشش روی سنگهای ویلا، مثل تیکتاک ساعتی بود که پایان یک لحظه شیرین را اعلام میکرد.
میسو که از این واکنش سرد ترسیده بود، بغض کرد. لب پایینش لرزید و خودش را به پای به ساعد دست مادرش چسباند. او نمیفهمید چرا جیمین اینطوری رفت و همین دختر کوچولو را ناراحت میکرد یه سول با محبت گفت : دخترم چیزی نیست چرا بغض میکنی..
لپ دخترش را بوسید جونگ کوک از روی صندلی اش بلند شد و به سوی میسو آمد موهای دخترش را بوسید و لب زد : اوخ شیرینی بابایی چه بوی خوبی میده ... به همسرش با عشق نگاه کرد و پیشانی او را هم بوسید با لحن سرشار از عشق نجوا کرد : خیلی دوست دارم زندگیم
یه سول لبخند محوی زد و گفت: من بیشتر دوست دارم عزیزم
.....
- ۷۴۵
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط