ꜰɪᴋᴀ: #آینده_در_گذشته
ꜰɪᴋᴀ: #آینده_در_گذشته
ᴘᴀʀᴛ: 04
از زبان ات:
حدود نیم ساعت بعد، بالاخره به روستا رسیدیم.
از همون لحظهای که وارد روستا شدیم، همه کارشون رو ول کرده بودن و به من خیره شده بودن.
انگار یه موجود فضایی دیده بودن!
یه بچه کوچولو که پشت مادرش قایم شده بود، با ترس گفت..
بچه:«مامان... این همون دیویه؟»
مادرش سریع دهن بچه رو گرفت.
مادر:«آروم! ممکنه نفرینمون کنه!»
ات:«من نمیتونم نفرین کنم!»
چند نفر با شنیدن حرفم سریع چند قدم عقب رفتن.
ات:«وای خدای من...»
یکی از سربازها در خونهای رو باز کرد.
سرباز:«فعلاً اینجا میمونی.»
به خونه نگاه کردم.
یه خونه چوبی کوچیک بود.
ات:«من؟ اینجا؟»
سرباز:«تا وقتی حقیقت مشخص بشه، اجازه خروج نداری.»
ات:«یعنی زندانیم؟!»
سرباز:«اگه بخوای اینطوری بهش نگاه کنی... بله.»
قبل از اینکه چیزی بگم، در رو بستن و رفتن من با ناباوری وسط خونه ایستادم.
ات:«عالیه... واقعاً عالیه!»
روی زمین نشستم و دستم رو روی صورتم کشیدم.
ات:«اوکی ات آروم باش. تو فقط توی گوگوریویی. چیزی نیست! فقط چند هزار سال از خونهت دوری!»
چند ثانیه سکوت کردم بعد جیغ زدم.
ات:«من توی گوگوریوامممم!»
چند ساعت گذشته بود. من هنوز روی زمین نشسته بودم و به در خیره شده بودم ناگهان صدای باز شدن در اومد.
سریع بلند شدم یه زن مسن وارد خونه شد و ظرفی توی دستش بود.
زن:«برات غذا آوردم.
ات:«آخ جون غذا!»
زن ظرف رو روی زمین گذاشت همین که خواستم غذا رو بردارم، زن با ترس عقب پرید.
زن:«آروم!»
ات:«ها؟»
زن:«اگه واقعاً از آسمون اومدی، ممکنه غذای ما رو نخوری.»
ات چند ثانیه بهش خیره شد.
ات:«من انسانم...»
زن:«مطمئنی؟»
ات:«بله!»
زن با تردید سر تکون داد و از خونه بیرون رفت من به ظرف غذا نگاه کردم.
ات:«خب... امیدوارم حداقل خوشمزه باشه.»
یه قاشق از غذا خوردم چند ثانیه بعد خشکم زد.
ات:«نه... نه...»
یه قاشق دیگه خوردم.
ات:«نمک نداره!»
با ناراحتی به سقف خیره شدم.
ات:«دلم برای پیتزا تنگ شده...»
همون موقع نگاهم به کیفم افتاد که گوشه خونه افتاده بود با هیجان سریع سمتش رفتم.
ات:«صبر کن... شاید هنوز کار کنه!»
زیپ کیف رو باز کردم گوشیم هنوز داخل کیف بود با ذوق روشنش کردم.
ات:«آخ جون! هنوز باتری داره!»
اما ناگهان صدای چند نفر از بیرون اومد.
مرد:«در رو باز کنین!»
مرد دوم:«میخوایم اون دختر عجیب رو ببینیم!»
ات:«اوه نه...»
و چند ثانیه بعد در خونه باز شد...
ᴘᴀʀᴛ: 04
از زبان ات:
حدود نیم ساعت بعد، بالاخره به روستا رسیدیم.
از همون لحظهای که وارد روستا شدیم، همه کارشون رو ول کرده بودن و به من خیره شده بودن.
انگار یه موجود فضایی دیده بودن!
یه بچه کوچولو که پشت مادرش قایم شده بود، با ترس گفت..
بچه:«مامان... این همون دیویه؟»
مادرش سریع دهن بچه رو گرفت.
مادر:«آروم! ممکنه نفرینمون کنه!»
ات:«من نمیتونم نفرین کنم!»
چند نفر با شنیدن حرفم سریع چند قدم عقب رفتن.
ات:«وای خدای من...»
یکی از سربازها در خونهای رو باز کرد.
سرباز:«فعلاً اینجا میمونی.»
به خونه نگاه کردم.
یه خونه چوبی کوچیک بود.
ات:«من؟ اینجا؟»
سرباز:«تا وقتی حقیقت مشخص بشه، اجازه خروج نداری.»
ات:«یعنی زندانیم؟!»
سرباز:«اگه بخوای اینطوری بهش نگاه کنی... بله.»
قبل از اینکه چیزی بگم، در رو بستن و رفتن من با ناباوری وسط خونه ایستادم.
ات:«عالیه... واقعاً عالیه!»
روی زمین نشستم و دستم رو روی صورتم کشیدم.
ات:«اوکی ات آروم باش. تو فقط توی گوگوریویی. چیزی نیست! فقط چند هزار سال از خونهت دوری!»
چند ثانیه سکوت کردم بعد جیغ زدم.
ات:«من توی گوگوریوامممم!»
چند ساعت گذشته بود. من هنوز روی زمین نشسته بودم و به در خیره شده بودم ناگهان صدای باز شدن در اومد.
سریع بلند شدم یه زن مسن وارد خونه شد و ظرفی توی دستش بود.
زن:«برات غذا آوردم.
ات:«آخ جون غذا!»
زن ظرف رو روی زمین گذاشت همین که خواستم غذا رو بردارم، زن با ترس عقب پرید.
زن:«آروم!»
ات:«ها؟»
زن:«اگه واقعاً از آسمون اومدی، ممکنه غذای ما رو نخوری.»
ات چند ثانیه بهش خیره شد.
ات:«من انسانم...»
زن:«مطمئنی؟»
ات:«بله!»
زن با تردید سر تکون داد و از خونه بیرون رفت من به ظرف غذا نگاه کردم.
ات:«خب... امیدوارم حداقل خوشمزه باشه.»
یه قاشق از غذا خوردم چند ثانیه بعد خشکم زد.
ات:«نه... نه...»
یه قاشق دیگه خوردم.
ات:«نمک نداره!»
با ناراحتی به سقف خیره شدم.
ات:«دلم برای پیتزا تنگ شده...»
همون موقع نگاهم به کیفم افتاد که گوشه خونه افتاده بود با هیجان سریع سمتش رفتم.
ات:«صبر کن... شاید هنوز کار کنه!»
زیپ کیف رو باز کردم گوشیم هنوز داخل کیف بود با ذوق روشنش کردم.
ات:«آخ جون! هنوز باتری داره!»
اما ناگهان صدای چند نفر از بیرون اومد.
مرد:«در رو باز کنین!»
مرد دوم:«میخوایم اون دختر عجیب رو ببینیم!»
ات:«اوه نه...»
و چند ثانیه بعد در خونه باز شد...
- ۲۷۶
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط