یکسال بعد

ᴵ ᶠᵃˡˡ ᶦⁿ ˡᵒᵛᵉ ʷᶦᵗʰ ᵃ ᵈᵉᵐᵒⁿ | ᵖᵃʳᵗ ³⁵ | ˡᵃˢᵗ ᵖᵃʳᵗ
یکسال بعد...
پشت در اتاق وایساده بود و با نگرانی قدم میزد و هی شماره یونگی رو میگرفت تا اینکه بلاخره جواب داد.
-کجایی احمق! گاوت زایید!
-منظورت چیه؟! جیمین طوریش شده؟!
-زایمان زودرس! زودباش خودتو برسون!!
در باز شد و دکتر بیرون اومد.
-به الفا شون نیاز دارن... کی میرسن پس؟
-الاناس که بیاد
-بهتره امگا تون رو از اتاق خارج کنین
-تهیونگ!! بیا بیرون!! نباید اونجا باشی!
داد زد که تهیونگ با گریه تو بغلش دوید.
-جیمینییییی!
-هیشش هیشش حالش خوب میشه... گریه نکن فدات بشم من
-جونگمینی کجاس؟
-با جی وو و ته ایل رفته
-جیمینی حالش بده! پس اون بوگندو کجاس؟!
یونگی با سرعت از کنارشون دوید تو اتاق و در رو کوبید رایحه اش غلیظ بود پس تهیونگ رو از اونجا دور کرد.
-کجا میبری منو؟! نهههه جیمینییییی!
-تهیونگ... وقتی کارشون تموم شد میریم میبینیمش...
-مامانییییییی!
تهیونگ به جونگمین که داشت با توپ گلف توی دستش میدوید نگاه کرد.
-هی... چرا فرار میکنی؟ کی اذیتت-
-ای کوچولوی اتیش پارهههه!!!! من داشتم میبردم!!!!!! اون توپ رو بده به منننننننننن!!!!
ته ایل در حالیکه با چی وو دنبالش میدویدن گفت و جی وو پوزخندی زد.
-تو؟! من برنده بودم!!!!!
-توپ تو هنوز توی سوراخ نرفته بود که جونگمین گرفتش!!!!!
-نخیرم!!!!! اون قرار بود بره تو!!!!
--اون توپ رو بده به من!!!!!!!!
همزمان گفتن و نفس نفس زنان سمت جونگمین اومدن که جونگمین پشت تهیونگ قایم شد.
تهیونگ اخمی کرد و به پیرمرد ها نگاه کرد.
-اون یه بچس!
--ما سر اون توپ شرط بسته بودیم!!!
همزمان گفتن و این جونگکوک بود که داشت از خنده پاره میشد.
-وای!! نخود کوچولوی اتیش پاره
و گونه اش رو محکم بوسید.
ندیمه ای سمتشون دوید.
-ب-بچه به دنیا اومد سرورم
...
-مامانی؟
-هوم؟
-اون شیه که توی تحته؟ ( اون چیه که توی تخته؟ )
-اون نینی عمو جیمینی و عمو یونگیه
-د-دیمینی و یونگی؟
-اره
جونگمین به یونگی که داشت به جیمین سوپ مقوی میخوروند نگاه کرد و بعد به نوزاد که الفای فرشته بود.
-چلا سفیده؟
-چون یه فرشته اس... مثل مامانی
-پش من شی؟ ( پس من چی؟ )
-تو شیطان کوچولوی نازنازی خودمیییی
...
جونگکوک رفته بود تا جونگمین رو ببره یه هوایی بخوره تا کمتر بهونه بگیره و تنها بود...
داشت با جیمین حرف میزد که ناگهان حالش بد شده بود و همش بالا میاورد و سرش گیج میرفت...
-اخ...
-مامانی ببین چی پیدا-
-تهیونگ!! حالت خوب نیست؟! چرا رنگت پریده؟!
-جونگکوک بگو دکتر بیاد!
جیمین گفت و تهیونگ رو روی تخت خوابوند.
-من حالم خوبه!
دکتر قصر سراسیمه اومد و تهیونگ رو معاینه کرد.
-مژده بدید سرورم... امگاتون بارداره
-چی؟!! دوباره؟!!
-تبریک میگم
تهیونگ پاشد نشست.
-یعنی یه جونگمین دیگه؟!
جونگکوک تهیونگ رو محکم بغل کرد و نفس راحتی کشید.
شونه هاش میلرزید.
-کوکی... داری گریه میکنی؟!
-نه! دارم میخندم! خوشحالم! از اینکه تو، جونگمین و اون فندق کوچولو رو دارم... از اینکه سالمین... از اینکه فرشته ای چون تو از بهشت برام اومده...
تهیونگ خندید.
-دوست دارم تهیونگ...
-خب... شاید منم همینطور کوکی
ᵗʰᵉ ᴱⁿᵈ...
~~~~~
اینم پارتی که گفته بودم...اخرش رو به اب بستم خودم میدونم ولی دیگه ایده ای براش نداشتم...
#تهکوک#رمان#اسمات#بی_تی_اس#بی_ال
دیدگاه ها (۶۵)

فالوش کنین دخترااا💕✨ @xvanil

𝓜𝔂 𝓼𝓪𝓿𝓲𝓸𝓻 𝓲𝓼 𝓪 𝓬𝓪𝓽 | 𝓟𝓪𝓻𝓽 0سیلاممممامیدوارم حالتون خوب باشه...

𝑀𝑒 𝑝𝑎𝑧 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 12-بعد از اینکه آتیش رو خاموش کردیم رفتیم تا ش...

این همون خانومی ای که گفتم تو پست قبلحمایت بشه؟ 🛐✨@maya_y_mi...

ᴵ ᶠᵃˡˡ ᶦⁿ ˡᵒᵛᵉ ʷᶦᵗʰ ᵃ ᵈᵉᵐᵒⁿ | ᵖᵃʳᵗ ³⁴چند سال بعد... حالا جون...

ᴵ ᶠᵃˡˡ ᶦⁿ ˡᵒᵛᵉ ʷᶦᵗʰ ᵃ ᵈᵉᵐᵒⁿ | ᵖᵃʳᵗ ²⁹جونگمین رو اورده بود تو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط