حوالی همین ساعت ها، همین ساعت ها که باران مدام به گوش خیا
حوالی همین ساعت ها، همین ساعت ها که باران مدام به گوش خیابان ها می زند، هیچ پناهی نیست جز خاطرات تو. خاطرات اتفاق نیفتاده ای که همیشه حوالی همین ساعات که می شود به جانم نق می زند. نمیایی که این باران را با هم طی کنیم. قبول... لااقل بیا دست این خاطرات را بگیر و برای گردش به بیرون ببر. کلافه شدم از بس سراغت را گرفتند و گفتم باران بعد حتماً می آید. حوالی همین ساعات بارانی چشم هایت را ببند و کمی خط به خط به این حرف ها فکر کن. ببین خیلی آشفته اند. درست مثل موهای گندمزاری که باد و باران به آن هجوم آورده باشد. نه؟ نه تو به هیچ چیز فکر نکن. به جز همین خاطرات بارانی که می ترسم هیچ وقت اتفاق نیفتد و من به لحظه لحظه هایم بد قول شوم. آن وقت اگر خاطره ای نباشد یکی از همین باران ها به سادگی نامت را از ذهنم می شوید و همه چیز را به باد می دهد...
- ۱.۱k
- ۲۱ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط