در استکان من غزلی تازه دم بریز

در استکان من غزلی تازه دم بریز
مُشتی زغال بر سرِ قلیان غم بریز

هِی پُک بزن به سردیِ لبهای خسته ام
از آتش دلت سرِ خاکسترم بریز 

گیراییِ نگاه تو در حدّ الکل است
در پیک چشم های تَرَم عشوه کم بریز

وقتی غرورِ مرد غزل توی دستِ توست
با این سلاح نظم جهان را به هم بریز


بانو! تبر به دست بگیر انقلاب کن
هرچه بت است بشکن و جایش صنم بریز


لطفاً اگر کلافه شدی از حضور من
بر استوای شرجیِ لبهات سم بریز.
دیدگاه ها (۳)

در استکان من غزلی تازه دم بریز مشتی زغال بر سر قلیان غم بریز...

در استکان من غزلی تازه دم بریزمشتی زغال بر سرِ قلیانِ غم بری...

در استکان من غزلی تازه دم بریزمشتی زغال بر سرِ قلیانِ غم بری...

«منشورِ اعظمِ دکترینِ حَد: استنطاقِ آنتولوژیکِ ساختار و اِعا...

«حُکمِ حَدِّ متافیزیکی: انقیادِ آنتروپیِ معیشتی در مدارِ هژم...

کی بربم آلمان

«حُکمِ حَدِّ متافیزیکی: انقیادِ آنتروپیِ معیشتی در مدارِ هژم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط