پارت ۵ : عشق در آغوش سلطنت
پارت ۵ : عشق در آغوش سلطنت
فردای آن روز، تهیونگ خیلی بیشتر از قبل مراقب خودش بود. نه چون از جونگکوک میترسید—تهیونگ از هیچکس «نمیترسید». فقط میدانست وقتی نزدیکِ جونگکوک میشود، چیزی در درونش شروع میکند به لغزیدن؛ مثل چوبی که بیش از حد به لبهی تیغه نزدیک شده باشد.
در میدانِ تمرین، پادشاه تصمیم گرفت آزمونی دیگر اضافه کند: تمرینِ دو نفرهیِ هماهنگی، نه برای نمایشِ قدرت. برای فهمیدن اینکه چه کسی میتواند وقتی دیگری حضور دارد، ثباتش را نگه دارد.
تهیونگ چشمش را از بین جمعیت برداشت و مستقیم به جونگکوک رسید.
جونگکوک در جای خودش بود—بیتکان، بیحاشیه. نگاهِ جونگکوک به تهیونگ خورد، فقط یک بار؛ همان نگاهِ کوتاهِ صاف، که نه دعوت میکرد، نه عقب میراند. اما برای تهیونگ کافی بود.
پادشاه گفت:
«تهیونگ و جونگکوک. امروز، نه قدرتِ دست—بلکه نظمِ قلب مهم است.»
تو تیرها را از قبل آماده کرده بودی. تهیونگ میخواست شبیه همیشه عمل کند، اما وقتی از کنارِ جونگکوک عبور کرد، بوی فلزِ تمیزِ شمشیر تمرینی و آرامشِ غیرقابلنفوذِ جونگکوک همزمان به ذهنش یورش آورد.
نوبتِ اول شروع شد. تهیونگ پیکان را رها کرد—کمی بالاتر از نشانه. نه شکست… اما نزدیک به آن.
جونگکوک همانطور که همیشه بود، بیآنکه چیزی بگوید، قدمش را دقیق برداشت، کمان را بالا آورد و برای لحظهای تنظیمش را طوری انجام داد که گویی زمان را هم مثل تیر، مستقیم میکشد.
پیکانِ جونگکوک دقیق خورد.
تهیونگ نفسش را نگه داشت. در ذهنش یک جمله تکرار میشد:
«این آرامشِ دستِ جونگکوک نیست… آرامشِ فکرِ جونگکوک است.»
پادشاه با نگاهِ ساکتش فهماند که باید بار دیگر ترکیب شوند. این بار تمرین پیچیدهتر شد: تهیونگ باید با حرکتِ بدنِ جونگکوک هماهنگ میشد، نه با دستور دادنهای مربی.
تهیونگ سعی کرد تمرکز کند، اما وقتی جونگکوک کوچکترین تغییرِ وزنش را داد، تهیونگ حس کرد قلبش یک ضرب جلوتر میزند.
پیکان دوم… نزدیکتر شد. هنوز کامل نبود، ولی این بار خطا فاصله نداشت؛ فقط فاصلهی «باورِ تهیونگ به خودش» بود.
بین دو پرتاب، جونگکوک بالاخره صحبت کرد. آرام، کوتاه، بدون هیچ نمایشی:
«تهیونگ، دستت زود میلرزه چون تو داری به نتیجه فکر میکنی، نه به لحظه.»
تهیونگ با صدایی که خودش هم تعجب کرده بود چرا اینقدر نرم درآمد گفت:
«تو… همیشه اینقدر سرد حرف میزنی، جونگکوک؟»
جونگکوک برای نخستین بار مکث کرد. نگاهش از نشانه جدا شد و برای یک ثانیه روی تهیونگ نشست؛ نه برای اینکه تهیونگ را شکست بدهد، برای اینکه تهیونگ را بیدار کند.
جونگکوک گفت:
«سرد نیستم. فقط چیزی رو که ارزش نداره، گرمش نمیکنم.»
این جمله مثل یک ضربهی کوتاه اما دقیق خورد. تهیونگ نتوانست جواب بدهد. چون فهمیده بود که چیزی در وجودش دارد تغییر میکند—نه در حدِ حرفهای رقابتی، نه در حدِ تحسینِ صرف.
پرتاب سوم:
تهیونگ تلاش کرد. این بار، نه برای برنده شدن… برای همنوا شدن.
پیکان درون دایرهی هدف نشست، خیلی نزدیک به مرکز.
پادشاه سر تکان داد، اما تأیید نکرد. فقط یادآوری کرد:
«آزمونِ امروز این بود: کسی که میتونه نظمِ خودش رو نگه داره، حتی وقتی دیگری کنارشه، آمادهتره از کسی که فقط صداش بلندتره.»
تمرین تمام شد و جمعیت پراکنده گردید. تهیونگ هنوز کنار تو ایستاده بود، به جای اینکه مثل همیشه با غرور یا قهر برود.
تهیونگ آهسته گفت:
«جونگکوک… اگه کسی نتونه سکوتت رو تحمل کنه، یعنی شکست خورده؟»
جونگکوک کمان را پایین آورد، شمشیر تمرینی را به دستش تکیه داد و نگاه کرد—کمی نزدیکتر از قبل، اما باز هم دستنیافتنی.
گفت:
«نه. فقط یعنی هنوز آماده نیست لحظهای رو ببینه که آروم اتفاق میافته.»
تهیونگ یواشکی خندید، ولی خندهاش از سر خوشحالی نبود؛ بیشتر شبیه اعترافِ تلخ بود.
چون تهیونگ حالا میفهمید: آنچه در حال رخ دادن بود، «آزمون» نبود.
شب که شد، وقتی تهیونگ تنها شد، به جای اینکه برنده شدنش را مرور کند، یک چیز را تکرار کرد:
هماهنگی. نگاهِ جونگکوک. و آن سکوتی که تهیونگ را آرام آرام… تغییر میداد.
و تهیونگ با خودش گفت:
«من فقط نمیخوام جلوتر باشم… من میخوام هر بار، نزدیکتر شوم.
ولی این بار… شاید دارم عاشق میشم.»
گزارش کنین خارتون گاییدس
#بی_تی_اس #جونگکوک#تهیونگ #نامجون #جین #جیمین #شوگا#یونگی #جیهوپ #آیو #بیون_وو_سوک #تاج_بی_نقص #بی_تی_اس #جونگکوک#تهیونگ #نامجون #جین #جیمین #شوگا#یونگی #جیهوپ #فیک #تهکوک
فردای آن روز، تهیونگ خیلی بیشتر از قبل مراقب خودش بود. نه چون از جونگکوک میترسید—تهیونگ از هیچکس «نمیترسید». فقط میدانست وقتی نزدیکِ جونگکوک میشود، چیزی در درونش شروع میکند به لغزیدن؛ مثل چوبی که بیش از حد به لبهی تیغه نزدیک شده باشد.
در میدانِ تمرین، پادشاه تصمیم گرفت آزمونی دیگر اضافه کند: تمرینِ دو نفرهیِ هماهنگی، نه برای نمایشِ قدرت. برای فهمیدن اینکه چه کسی میتواند وقتی دیگری حضور دارد، ثباتش را نگه دارد.
تهیونگ چشمش را از بین جمعیت برداشت و مستقیم به جونگکوک رسید.
جونگکوک در جای خودش بود—بیتکان، بیحاشیه. نگاهِ جونگکوک به تهیونگ خورد، فقط یک بار؛ همان نگاهِ کوتاهِ صاف، که نه دعوت میکرد، نه عقب میراند. اما برای تهیونگ کافی بود.
پادشاه گفت:
«تهیونگ و جونگکوک. امروز، نه قدرتِ دست—بلکه نظمِ قلب مهم است.»
تو تیرها را از قبل آماده کرده بودی. تهیونگ میخواست شبیه همیشه عمل کند، اما وقتی از کنارِ جونگکوک عبور کرد، بوی فلزِ تمیزِ شمشیر تمرینی و آرامشِ غیرقابلنفوذِ جونگکوک همزمان به ذهنش یورش آورد.
نوبتِ اول شروع شد. تهیونگ پیکان را رها کرد—کمی بالاتر از نشانه. نه شکست… اما نزدیک به آن.
جونگکوک همانطور که همیشه بود، بیآنکه چیزی بگوید، قدمش را دقیق برداشت، کمان را بالا آورد و برای لحظهای تنظیمش را طوری انجام داد که گویی زمان را هم مثل تیر، مستقیم میکشد.
پیکانِ جونگکوک دقیق خورد.
تهیونگ نفسش را نگه داشت. در ذهنش یک جمله تکرار میشد:
«این آرامشِ دستِ جونگکوک نیست… آرامشِ فکرِ جونگکوک است.»
پادشاه با نگاهِ ساکتش فهماند که باید بار دیگر ترکیب شوند. این بار تمرین پیچیدهتر شد: تهیونگ باید با حرکتِ بدنِ جونگکوک هماهنگ میشد، نه با دستور دادنهای مربی.
تهیونگ سعی کرد تمرکز کند، اما وقتی جونگکوک کوچکترین تغییرِ وزنش را داد، تهیونگ حس کرد قلبش یک ضرب جلوتر میزند.
پیکان دوم… نزدیکتر شد. هنوز کامل نبود، ولی این بار خطا فاصله نداشت؛ فقط فاصلهی «باورِ تهیونگ به خودش» بود.
بین دو پرتاب، جونگکوک بالاخره صحبت کرد. آرام، کوتاه، بدون هیچ نمایشی:
«تهیونگ، دستت زود میلرزه چون تو داری به نتیجه فکر میکنی، نه به لحظه.»
تهیونگ با صدایی که خودش هم تعجب کرده بود چرا اینقدر نرم درآمد گفت:
«تو… همیشه اینقدر سرد حرف میزنی، جونگکوک؟»
جونگکوک برای نخستین بار مکث کرد. نگاهش از نشانه جدا شد و برای یک ثانیه روی تهیونگ نشست؛ نه برای اینکه تهیونگ را شکست بدهد، برای اینکه تهیونگ را بیدار کند.
جونگکوک گفت:
«سرد نیستم. فقط چیزی رو که ارزش نداره، گرمش نمیکنم.»
این جمله مثل یک ضربهی کوتاه اما دقیق خورد. تهیونگ نتوانست جواب بدهد. چون فهمیده بود که چیزی در وجودش دارد تغییر میکند—نه در حدِ حرفهای رقابتی، نه در حدِ تحسینِ صرف.
پرتاب سوم:
تهیونگ تلاش کرد. این بار، نه برای برنده شدن… برای همنوا شدن.
پیکان درون دایرهی هدف نشست، خیلی نزدیک به مرکز.
پادشاه سر تکان داد، اما تأیید نکرد. فقط یادآوری کرد:
«آزمونِ امروز این بود: کسی که میتونه نظمِ خودش رو نگه داره، حتی وقتی دیگری کنارشه، آمادهتره از کسی که فقط صداش بلندتره.»
تمرین تمام شد و جمعیت پراکنده گردید. تهیونگ هنوز کنار تو ایستاده بود، به جای اینکه مثل همیشه با غرور یا قهر برود.
تهیونگ آهسته گفت:
«جونگکوک… اگه کسی نتونه سکوتت رو تحمل کنه، یعنی شکست خورده؟»
جونگکوک کمان را پایین آورد، شمشیر تمرینی را به دستش تکیه داد و نگاه کرد—کمی نزدیکتر از قبل، اما باز هم دستنیافتنی.
گفت:
«نه. فقط یعنی هنوز آماده نیست لحظهای رو ببینه که آروم اتفاق میافته.»
تهیونگ یواشکی خندید، ولی خندهاش از سر خوشحالی نبود؛ بیشتر شبیه اعترافِ تلخ بود.
چون تهیونگ حالا میفهمید: آنچه در حال رخ دادن بود، «آزمون» نبود.
شب که شد، وقتی تهیونگ تنها شد، به جای اینکه برنده شدنش را مرور کند، یک چیز را تکرار کرد:
هماهنگی. نگاهِ جونگکوک. و آن سکوتی که تهیونگ را آرام آرام… تغییر میداد.
و تهیونگ با خودش گفت:
«من فقط نمیخوام جلوتر باشم… من میخوام هر بار، نزدیکتر شوم.
ولی این بار… شاید دارم عاشق میشم.»
گزارش کنین خارتون گاییدس
#بی_تی_اس #جونگکوک#تهیونگ #نامجون #جین #جیمین #شوگا#یونگی #جیهوپ #آیو #بیون_وو_سوک #تاج_بی_نقص #بی_تی_اس #جونگکوک#تهیونگ #نامجون #جین #جیمین #شوگا#یونگی #جیهوپ #فیک #تهکوک
- ۴۲۲
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط