❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
(。♡part 188♡。)
قاشق قاشق سوپ رو دهنم میذاشت و من گاهي عطسه میزدم
و اروم میخوردم
خدمتکاري اومد داخل و گفت: قربان میخواین من بهشون بدم؟
جونگکوک : نه. از پس بانوي لجبازمون برنمياي..کار خودمه..
نگاش کردم که لبخند نرمی زد
گرمم بود و این رفتارهاي جونگکوک گرمترم میکرد.
بابا و مامان دوبار اومدن
ولي جونگکوک بهشون اطمینان داد
یه سرماخوردگی ساده است و نگران نباشن چو راهیشون کرد كمي کسل بودم.
جونگکوک رو صندلی کنارتختم نشست.
باغم نگاش کردم و باز اشکم جاري شد.
کلافه گفت : بازم گریه؟ خسته نشدی؟
پوزخندي زدم و گفتم : از درده.. قلبم درد میکنه. جونگکوک : اهان..شوهرت انقدر خوب بود
که غم از دست دادنش انقدر لهت کرده و قلبت رو به درد آورده؟
با خشم به قیافه جدي و خشنش نگاه کردم
تو جام نشستم و پارچه از روی پیشونیم افتاد روبرداشتم و عصبي سمتش پرت کردم
و داد زدم : فکر كردم خيلي واضح خوشبختي هامو توضیح دادم.
سریع از جام بلند شدم و چشمام رو لحظه اي بستم
و سمت میز رفتم
و گفتم : باید یه چيزي رو ببيني..
چاقو رو برداشتم.
حس کردم صداش نگران شد و گفت : چیکار میکنی؟ چاقو رو سمت شکمم بردم داد زد : گفتم چیکار داري ميکني؟
مثل خودش داد زدم : باید ببيني..
و سریع پیرهنم رو توی ناحیه شکم پاره کردم
برگشتم سمتش.
زخمامو نشونش دادم و گفتم : ببین ببین چقدر خوشبخت بودم..
جاي شمشیر به قول تو شوهرمه..اینو ببين جاي نوازش هاي عاشقانه با کمربند شوهرمه..
با بغض بیحال گفتم : جاي چي رو نشون بدم
چیکارکنم که باور کنی..
چیکار کنم بفهمي براي سالم نگه داشتنت مجبور شدم. من از توماس متنفر بودم..چرا اینو نمیفهمی؟
داد زد : چرا نگفتیش؟؟ چرا انقدر ازم پنهونش کردي؟ چرا دهنتو بستي تا تو کابوس خیانتت بسوزم؟
(。♡part 188♡。)
قاشق قاشق سوپ رو دهنم میذاشت و من گاهي عطسه میزدم
و اروم میخوردم
خدمتکاري اومد داخل و گفت: قربان میخواین من بهشون بدم؟
جونگکوک : نه. از پس بانوي لجبازمون برنمياي..کار خودمه..
نگاش کردم که لبخند نرمی زد
گرمم بود و این رفتارهاي جونگکوک گرمترم میکرد.
بابا و مامان دوبار اومدن
ولي جونگکوک بهشون اطمینان داد
یه سرماخوردگی ساده است و نگران نباشن چو راهیشون کرد كمي کسل بودم.
جونگکوک رو صندلی کنارتختم نشست.
باغم نگاش کردم و باز اشکم جاري شد.
کلافه گفت : بازم گریه؟ خسته نشدی؟
پوزخندي زدم و گفتم : از درده.. قلبم درد میکنه. جونگکوک : اهان..شوهرت انقدر خوب بود
که غم از دست دادنش انقدر لهت کرده و قلبت رو به درد آورده؟
با خشم به قیافه جدي و خشنش نگاه کردم
تو جام نشستم و پارچه از روی پیشونیم افتاد روبرداشتم و عصبي سمتش پرت کردم
و داد زدم : فکر كردم خيلي واضح خوشبختي هامو توضیح دادم.
سریع از جام بلند شدم و چشمام رو لحظه اي بستم
و سمت میز رفتم
و گفتم : باید یه چيزي رو ببيني..
چاقو رو برداشتم.
حس کردم صداش نگران شد و گفت : چیکار میکنی؟ چاقو رو سمت شکمم بردم داد زد : گفتم چیکار داري ميکني؟
مثل خودش داد زدم : باید ببيني..
و سریع پیرهنم رو توی ناحیه شکم پاره کردم
برگشتم سمتش.
زخمامو نشونش دادم و گفتم : ببین ببین چقدر خوشبخت بودم..
جاي شمشیر به قول تو شوهرمه..اینو ببين جاي نوازش هاي عاشقانه با کمربند شوهرمه..
با بغض بیحال گفتم : جاي چي رو نشون بدم
چیکارکنم که باور کنی..
چیکار کنم بفهمي براي سالم نگه داشتنت مجبور شدم. من از توماس متنفر بودم..چرا اینو نمیفهمی؟
داد زد : چرا نگفتیش؟؟ چرا انقدر ازم پنهونش کردي؟ چرا دهنتو بستي تا تو کابوس خیانتت بسوزم؟
- ۵۷۸
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط