کار به جای سختی رسیده بود، چاره ای نبود واسه رد شدن از سی

کار به جای سختی رسیده بود، چاره ای نبود واسه رد شدن از سیم خاردارها نیاز به یه نفر داشتن تا روی سیم خاردارها بخوابه و بقیه از روش رد بشن

داوطلب زیاد بود

قرعه انداختند

افتاد به نام یه جوان حدودا 18 ساله

همه اعتراض کردند الا یه پیرمرد

پیرمرد گفت: چیکار دارید، بنامش افتاده دیگه

بچه ها از پیرمرد بدشون اومد

دوباره قرعه انداختند بازم افتاد بنام همون جوان

جوان بلافاصله خودش رو انداخت رو سیم خاردار

بچه ها با گریه و اجبار شروع کردن به رد شدن از روی بدن جوون

همه رفتن الا پیرمرد

گفتند: بیا

پیرمرد در حالی که اشک می ریخت گفت نه، شما برید، من باید وایسم بدن پسرم رو ببرم برای مادرش، مادرش منتظره

روحشان شاد
دیدگاه ها (۱)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p5حرف یوری یادش اومد.«اگه خوابهاتو بنویسی...

دیوانه هایی که فکر کردند میتوانند من روانی را رام کنند💀

پیوند خون و اختیارپارت ۹ | مرز بین اعتماد و خیانتاون شب، پار...

#چندپارتیتا ابد و یک، دوست دارم!جونگین/ا.تP:2پاتو از اون خون...

Cieloپارت ۸از زبان جونگ کوکنمیدونم چراااا ولی از معامله شون ...

گمشده در اعماق جنگلهیونجین/ا.تپارت:۳هوا تاریک شده بود و این ...

چند پارتی جونگ کوک وقتی استادت بود

part54. . ساعت حدود سه شب بود و اون تازه نیم ساعت پیش تونسته...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط