پارت

پارت ۸۲۴
رمانMAM
به قلم م.ا
کپی و نشر رمان حتی با ذکر نام نویسنده حرام میباشد...
از پله ها رفتیم پایین...توی اشپز خونه ای بزرگی...دستمو کشیدم عقب... از دستش دراوردم...
_ولم کن دیگ...
سه تا زن چاق پیر بود دوتا زن لاغر یه دخترم بود که چادر و پوشیه نداشت...یه دختر نوجوون و پسر بچه ای ۷ . ۸ ساله هم بودش...یکی از اون پیرزنا نگامون کرد...عربی به دختره گفت...
_اینا کین...چرا چادر ندارن...انسیه...
یکی از اون زنای لاغر دوتا دستشو زد رو گونه ش...
_/خاک به سرم نکنه هووان!من مثل شماها تحمل هوو ندارم...
اون دختری که چادر نداشت رو به زنه برگشت...
_تو خودت هوی ۴ نفر دیگه ای...
ارمیتا_/هوو چیه بابا ما خودمون شوهر داریم...ملیم بچه داره...
دختره خندید...
_حیف شد ای میخندیدم بهت جمیله... دهنتو پر میکنی که سوگولی شیخم...نشد بخوره تو دهنت...
پس این باید دختره دختر شیخ باشه...اونم زن باباشه...یعنی اخرین زنی که شیخ گرفته...
اون پیر زنی که از همه انگار پیر تر بود و به جادر نداشتن ما گیر داد نیشگونی از کتف دختره گرفت...
دیدگاه ها (۱)

پارت ۸۲۵رمانMAMبه قلم م.اکپی و نشر رمان حتی با ذکر نام نویسن...

همیشه از نوشته ای یه نویسنده میشه به افکارش پی برد..‌

پارت ۸۲۳رمانMAMبه قلم م.اکپی و نشر رمان حتی با ذکر نام نویسن...

ادامه ۸۲۲رمانMAMبه قلم م.اکپی و نشر رمان حتی با ذکر نام نویس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط