فیکشن یائویی سانزو ریندو

␥فیکشن‌ یائویی سانزو × ریندو
به قلم سنجین••••☆
🌩-‌ - - - - - -‌ - - - - - - پارت چهل و هشتم:

ریندو،توی کوهستان چشمای سانزو گم شد-فاک اون چشم‌ها پرتگاهش بودن،ریندو یه روز خودشو از اونجا پایین مینداخت و اون روز خیلی نزدیک بود!

و بعد،حرف ریندو رو ادامه داد:و درسته!
میفهمم-ران حق داشت که عصبانی بشه،منم بودم عصبانی میشدم،اما اون موقع...ریندو ما فقط دوتا بچه بودیم!

دست های همو محکم تر فشار دادن-تن سانزو گرم بود
فشار دست‌هاشون اونارو مثل زنجیر به هم دوخته بود و رها نمیکرد

ریندو زمزمه کرد:حله...
سانزو میخواست بگه "ما هنوزم میتونیم باهم دوست باشیم''

اما نمیشد-چون اونا قلب های همو لمس کرده بودن
چون اونا راز های تاریک همو دیده بودن-چون اونا چیزایی رو دیده بودن که نباید می دیدن!

چیزهایی رو از هم می‌دونستن که نباید می‌دونستن
و حالا چاره ای نداشتن،جز اینکه اون رازهارو از هم به گور ببرن

پشت انگشت های سانزو روی گونه‌ی خیس ریندو کشیده شدن و بعد،دوباره صورت خودشو با آستینش خشک کرد:پس همه چی بینمون اوکی عه دیگه اره؟

ریندو بهش لبخند زد،واقعی و از ته دل و بعد سر تکون داد:آره...نگران نباش!

دوباره موهاش عقب رفت و سانزو،رد زخم رو بوسید:من-نمیتونم هیچکس رو جایگزین تو کنم رین،تو بهترین رفیقم و...

سکوت کرد-به چشم های منتظر ریندو نگاه کرد و دوباره بینیشو پاک کرد:تو پارتنرم بودی ریندو-من هیچوقت هیچ دختری رو جای تو نمیزارم، تو بی نظیری!

حالا،تقریبا از ریندو فاصله گرفته بود اما هنوز یکی از دستهاش رو قفل زنجیر دست ریندو نگاه داشته بود

:دوست دارم!
با گریه گفت و هق زد و ریندو هم،با همون حال سر تکون داد:منم دوست دارم-منم سانزو!

ریندو ایستاد و سانزو دست های گره‌خورده‌شونو بوسید:این اخرشه درسته؟

ریندو سر تکون داد-اره اخرش بود
هیچ راه نرفته ای نداشتن که برن-سرنوشت باهم بودنشون اینجا به پایان می‌رسید و هردو باید تنهایی مسیر سرد خودشونو طی میکردن


پایان
╰┈➤ 🌈
 .𝂅  ִ ◯⃘ 𝆬 .  𞥊ֹ   ׄ   𝇈⃝☁️𓂃
۫  ︩︪𔓕 🔥ৎ  Ɨɑց:: #سانزوxریندو  𝆺𝅥 ׅ𝆭   ࿚     ‌  
ㅤׁ
دیدگاه ها (۱۷)

عاشقتونم 🌹

مرسی خوشگلا

گل های تو خونه پیج دومم هم فالو کنید

␥فیکشن‌ یائویی سانزو × ریندوبه قلم سنجین••••☆🌩-‌ - - - - - -...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط