در آغوشم بودی! قطره اشکی بر گونه ات لغزید خواستم با انگشت

در آغوشم بودی! قطره اشکی بر گونه ات لغزید خواستم با انگشتانم آن قطره اشک را پاک کنم اما...!
اما، آن قطره اشک برای انگشتانم آشنا بود ... آشنا بود... یادم آمد...آ
ن هنگام که خداوند تو را می آفرید خاک تو را با اشکهای من سرشت...
دیدگاه ها (۱)

ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺣﺲ ﺗﺎﺯﻩ ﺍﯼ ﺩﺭ ﻣــﻦ ﻣﺘﻮﻟﺪ ﻣﯽ ﺷﻮﺩﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﯾﮏ ﺟﻮ...

دیدمش ........تنم لرزید دلم خواست محو تماشایش باشمدلم خواست ...

دوباره شب ، دوباره تنهایی ، دوباره یاد تو که این دل بیقرار ر...

از یک جایی به بعد خوش دست پخت نیست زنی که نمک دست هایش را در...

درخواستی

...

🌑 وارث سایه‌ها — پارت ۲۷«انتخاب»ات به پدرش خیره شده بود.— من...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط