ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب
ᴘᴀʀᴛ: 12


بعد از چند دقیقه به مدرسه رسیدم و ماشینم رو پارک کردم تهیونگ و جیمین هم پیاده شدن من اول وارد مدرسه شدم چون کسی شک نکنه که من با تهیونگ و جیمین ارتباطی دارم...

خلاصه به محضه وارد شدنم زنگ کلاسا خورد و رفتم کلاسه E3..

وارد کلاس شدم که همه بلند شدن جز پنچ نفر که ته کلاس بودن وقتی دقت کردم دیدم همون قلدر های دیروزن..

جونگکوک:«بشینید.. خوب بچه ها دیروز باهم اشنا شدیم مگه نه..؟»
بچه ها کلاس:«بله اقا..»
جونگکوک:«خوبه امروز یکم دیر تر میریم ورزش میخوام باهاتون اشناشم و به تموم حرف هاتون گوش بدم و راستی اول بزارید یه حضور غیاب کنم..»

لیست اسم ها رو در اوردم و شروع کردم به حضور غیاب..

همونطور که داشتم اسم ها رو میخوندم برخوردم به اسم ویون ات..

لحظه مکث کردم یکی از بچه ها که اسمش ایو بود از ته کلاس داد زد..

ایو:«اقا اجازه..؟»
جونگکوک:«فرما..»
ایو:«اقا ات دیروز حالش بد بود واسه همون نیومده مدرسه..»
جونگکوک:«اها باشه بعد به خونوادش زنگ میزنم..»

ادامه دادم که دیدم یکی با عجله در رو باز کرد و اومد تو..
وقتی دقت کردم دیدم همون دختره اته..

ات:«سلام اقا.. ببخشید یکم دیر شد بیمارستان بودم..»
جونگکوک:«ویون ات..؟»
ات:«ب.. بله..»
جونگکوک:«مشکلی نیست برو بشین دفعه بعد تکرار نشه..»
ات:«بله اقا..»
جونگکوک:«شما هام به صف شید و دوتا دوتا برید بیرون لباس هاتونو عوض کنید..»
همه ی کلاس:«بله اقا..»

به همه شون گفتم بلند شن برن بیرون ات نفره اخر تو صف بود که صداش کردم..

جونگکوک:«ات شما وایسین کار تون دارم..»
ات:«بله اقا..»

همه رفتن بیرون و تنها منو ات موندیم..

جونگکوک:«الان حالت چطوره.؟»
ات:«الان بهترم اقا ممنون..»
جونگکوک:«خوبه.. راستی اون پسرا و دخترای دیروز که دیگه اذیتت نکردن..؟»
ات:«به لطف شما نه اقا..»
جونگکوک:«خوبه.. بریم..؟»
ات:«بله بریم..»

با ات از کلاس رفتیم ببرون..
اون رفت لباس ورزشی پوشید منم لباس مو پوشیدم و باهم رفتیم توی صالون بسکتبال..

جونگکوک:«خیلی خوب همه اول گرم کنید بعدش هر کدوم تون که بازیش بهتر بود برای مسابقه بسکتبال اسم تونو مینویسم و میدم به اقای مدیر مای شن..»

همه:«بله اقا..»
جونگکوک:«خیلی خوب شروع کنید..»

همه ی بچه ها شروع کردن به گرم کردن منم از فرست استفاده کردم و از صالون بسکتبال اومدم بیرون ماسک کلاح زدم و رفتم داخل زیر زمین مدرسه..

چراغه گوشی مو روشن کردم و با عجله رفتم سمته همون دره دیشب...
رمز رو یه بار زدم اشتباه بود..

جونگکوک:«اهههه لعنتی رمزش چند بود [ 4-7-2-8-1-0] همینه ولی میترسم بزنم اشتباه باشه و کامل قفل شه.... اوفففف میزنم هرچی شد 0....1....8....2....7.....4 واییی..»

به محضه اینکه رمز در رو زدم در با یه صدای دینگ باز شد..

جونگکوک:«یسسس..»

بدونه هیچ صبری دست گیره رو چرخوندم و وارد اتاق شدم..

به محضه وارد شدن به چیزی برخورد کردم که شکم کرد..

جونگکوک با جین تماس گرفت:«الو جین.. فک کنم تنها ما دنباله اون شمش ها نیستیم...

ادامه دارد...))<<
دیدگاه ها (۰)

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 11جونگکوک:«جیمین ماش...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 10از زبان جونگکوک: س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط