لوئیسا

لوئیسا…
نه، نه. این اسمی بود که روی شناسنامه‌اش نوشته شده بود.
اما همه او را با نام *لوئیس* می‌شناختند. نامی خنثی، سرد، و دقیقاً به اندازه‌ی کاری که انجام می‌داد بی‌احساس.

۲۵ ساله بود؛ قدی متناسب، اندامی ظریف اما فریبنده، و چهره‌ای که اگر فقط یک‌بار می‌دیدی، تا مدت‌ها از ذهنت بیرون نمی‌رفت. زیبایی‌اش از آن نوعی بود که آرام نمی‌نشست؛ خطرناک بود، کشنده، و درست همان‌قدر مرگبار که نگاهش. چشمانی که انگار همیشه یک راز را پنهان می‌کردند، لبخندی که معلوم نبود از مهربانی می‌آید یا از تصمیم به کشتن.

و حقیقت این بود:
لوئیس یکی از حرفه‌ای‌ترین قاتلان **بانتن** بود.
قاتلی که هیچ‌کس در بانتن از وجودش خبر نداشت به جز مایکی.

او سایه بود.
ماموریت می‌آمد، هدف حذف می‌شد، و هیچ ردی باقی نمی‌ماند. نه نام، نه تصویر، نه شاهد. حتی اعضای رده‌بالا فکر می‌کردند قاتل سریالی‌ای که کارهای کثیف را انجام می‌دهد، یا یک مرد است… یا شاید چند نفر مختلف.
هیچ‌کس حتی احتمال نمی‌داد آن مرگ‌های تمیز و بی‌نقص، کار یک زن باشد. آن هم زنی مثل لوئیس.

تا آن شب.

جلسه‌ی بانتن در ساختمانی قدیمی و نیمه‌تاریک برگزار می‌شد. فضای اتاق پر بود از دود سیگار، صدای خفه‌ی نفس‌ها، و انرژی خطرناکی که همیشه همراه این جمع بود.
ران و ریندو هایتانی کنار هم نشسته بودند؛ ران با آن لبخند موذی همیشگی، ریندو با نگاه سرد و تحلیل‌گرش.
کوکونوی کمی عقب‌تر، آرام و حسابگر.
کاکوچو ساکت، مثل همیشه، اما با حضوری سنگین.
مایکی هم مثل همیشه،ارام.
و سانزو… تکیه داده به صندلی، اخم‌کرده، حوصله‌اش سر رفته، ذهنش جای دیگری بود.

در باز شد.

و برای اولین بار در آن اتاق، سکوت واقعی حاکم شد.

لوئیس وارد شد.

لباسش ساده بود، اما به شکلی آزاردهنده جذاب؛ کت مشکی خوش‌دوخت، پیراهن سفید باز تا کمی پایین‌تر از استخوان ترقوه، شلوار تیره، و کفش‌هایی که بی‌صدا قدم برمی‌داشتند. موهایش آزاد روی شانه‌هایش ریخته بود و عطرش… نه شیرین، نه تند؛ چیزی بین خطر و وسوسه.

چشم‌ها ناخودآگاه دنبالش رفتند.

ران اولین کسی بود که لبخندش کش آمد.
ریندو ابرو بالا انداخت، نگاهش دقیق‌تر شد.
کوکونوی فقط خیره ماند؛ ذهنش شروع کرده بود به تحلیل، اما چیزی به‌هم می‌ریخت.
کاکوچو مستقیم نگاه کرد، بدون واکنش، اما برای اولین بار نگاهش لغزید.
و سانزو…
سانزو صاف نشست.

لوئیس بدون عجله جلو رفت. نه ترسی در قدم‌هایش بود، نه تردید. انگار اینجا متعلق به اوست. انگار همه‌ی این مردها، با تمام خشونت و قدرتشان، فقط جزئی از صحنه‌ای هستند که او از قبل طراحی کرده.

«دیر نکردم؟»
صدایش آرام بود. نرم. ولی تهش چیزی داشت که ناخودآگاه ستون فقرات را سفت می‌کرد.

هیچ‌کس جواب نداد.

مایکی سرفه‌ای کرد و گفت:
«این… لوئیسه. همونی که درباره‌ش حرف می‌زدیم.»

ران کمی به جلو خم شد.
«قاتل سریالی؟»
لبخندش خطرناک‌تر شد. «شوخی می‌کنی؟»

لوئیس نگاهش را به سمت ران چرخاند. فقط یک نگاه.
لبخند خیلی کمرنگی زد.
«اگه شوخی بود، تو الان زنده نبودی.»

فضای اتاق سنگین‌تر شد.

ریندو زیر لب خندید. «جالبه… خیلی جالب.»

سانزو هنوز حرفی نزده بود. فقط نگاه می‌کرد.
نه به خاطر زیبایی‌اش—
به خاطر چیزی که توی چشم‌هایش می‌دید.
او این نگاه را می‌شناخت.
نگاه کسی که بارها آدم کشته و هنوز شب‌ها راحت می‌خوابد.

لوئیس ادامه داد:
«من اینجام چون لازم شده. نه برای توضیح دادن، نه برای جلب اعتماد.»
نگاهش آرام‌آرام روی تک‌تکشان چرخید.
«فقط بدونید… کارهایی که فکر می‌کردید غیرممکنه، تا الان انجام شده. توسط من.»

سکوت.

ضربان قلب‌ها کمی تندتر.

در آن لحظه، بدون اینکه حتی خودشان بفهمند،
ران مجذوب جسارتش شده بود،
ریندو کنجکاوِ ذهن خطرناکش،
کوکونوی درگیر تناقض زیبایی و مرگ،
کاکوچو درگیر احترامی ناخواسته،
و سانزو…

سانزو حس می‌کرد این زن
می‌تواند
هم نجاتش دهد
و هم نابودش کند.

و لوئیس؟
او همه‌ی این نگاه‌ها را دید.
همه‌ی واکنش‌ها را.
و فقط در دلش گفت:

«خوبه… بازی تازه شروع شده.»
دیدگاه ها (۰)

اتاقم میده بوی تن تورو...

عالیه🤣😝

هعی...

یک روز عادی در بونتن(درخواستی)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط