با فرا رسیدن شب دوش مختصری گرفتم و دوباره کمد لباسم رو زیر و ...
𝒫𝒶𝓇𝓉 ①④
+ با فرا رسیدن شب دوش مختصری گرفتم و دوباره کمد لباسم رو زیر و رو کردم! یه دامن کالباسی عروسکی با ست بافتنیش پوشیدم و موهام رو شونه کردم! کفش هام رو پوشیدم و سوار ماشینم شدم!
~با انگشت هاش روی فرمون ماشین ضرب گرفته بود و اهنگ فیک لاو رو میخوند .. زودتر رسیده بود و منتظر بود وئول از فرودگاه خارج بشه... بالاخره بعد از شش ماه بهترین دوستش برگشته بود! با دیدن وئول جیغی کشید و از ماشین پیاده شد.... وئول با دیدن بورام کیفش رو زمین گذاشت و فاصله بینشون رو پر کرد! جوری همو بغل کرده بودن که انگار بعد از صدسال همو ملاقات کرده بودن! رهگذران با تعجب به دوتا دختر خل و چل گوشه خیابون نگاه میکردن و رد میشدن... بالاخره از هم دل کندن و سوار ماشین شدن
£ وای خدا نیگاش کن چقدر گوگولی شدهههه... *کشیدن لپ بورام
+ خودتم داف شدی وئول... نگا موهاشو...بریم ؟ باید تمام اتفاقاتی که توی آمریکا برات اوفتاد رو برام تعریف کنی! باشهههه
£ اونکه بله اما بورام من خبر های خوبی راجب تو نشنیدم! این درسته که تو به اجبار قراره همسر یونگی بشی؟
+ خبر ها زودتر از خودم میرسه؟
£ پس درسته! اما چرا یونگی مخالفت نمیکنه؟ مگه تو رو رد نکرده بود؟
+ چرا... رد کرده بود! هنوزم همونه... مغرور و گاهی مهربون... بیخیال! دوست ندارم به این موضوع فکر کنم...
~ماشین رو روشن کرد و حرکت کردن اما با لرزش گوشیش با تعجب گوشی رو از روی داشبورد ماشین برداشت و به شماره ناشناس خیره شد! این دیگه کی بود؟ وئول جواب بدم به نظرت؟ نمیشناسمش
£ بزار رو بلند گو!
~آینده چیزی بود که برای جفتشون غیر قابل پیش بینی بود! اگه میدونستن چی انتظارشون رو میکشه هیچ وقت به اون تماس ناشناس جواب نمیدادن!
ناشناس « خانم جانگ بورام؟
+ خودم هستم بفرمایید؟
ناشناس « *خنده... توقع نداشتم جواب بدی موش کوچولوی مزاحم!
+ نمیفهمم چی میگی!
ناشناس « آه عزیزم یونگی منو بهت معرفی نکرده؟ آیگو... من عشقشم! ربکا
£ دست و پا شکسته راجب ربکا شنیده بودم! دختر زیبایی بود اما گذشته و حالش پر از گند کاری و خلاف بود! دختری که بار ها بورام رو از دوستی باهاش منع کرده بودم و سعی میکردیم باهاش ارتباط نداشته باشیم!
+ *خنده زنگ زدی همین رو بگی؟ جلیسا! تو.... دیگه کی رو به قلبش راه داده؟ فکر میکنی تا کی میتونی گولش بزنی؟ یونگی خیلی باهوش تر از توعه.... معلومه میدونه به خاطر پولش اینقدر دور و ورش میپلکی!
ربکا « بچه جون جوجه رو آخر پاییز میشمارن! وقتی تو رو به خاطر من کنار گذاشت میفهمی چطور دوستم داره
+ شنیدن تک تک حرفهای ربکا قلبم رو میخراشید! عصبی گوشی رو پرت کردم پشت و سرم رو روی فرمون گذاشتم! وئول میبینی؟
+ با فرا رسیدن شب دوش مختصری گرفتم و دوباره کمد لباسم رو زیر و رو کردم! یه دامن کالباسی عروسکی با ست بافتنیش پوشیدم و موهام رو شونه کردم! کفش هام رو پوشیدم و سوار ماشینم شدم!
~با انگشت هاش روی فرمون ماشین ضرب گرفته بود و اهنگ فیک لاو رو میخوند .. زودتر رسیده بود و منتظر بود وئول از فرودگاه خارج بشه... بالاخره بعد از شش ماه بهترین دوستش برگشته بود! با دیدن وئول جیغی کشید و از ماشین پیاده شد.... وئول با دیدن بورام کیفش رو زمین گذاشت و فاصله بینشون رو پر کرد! جوری همو بغل کرده بودن که انگار بعد از صدسال همو ملاقات کرده بودن! رهگذران با تعجب به دوتا دختر خل و چل گوشه خیابون نگاه میکردن و رد میشدن... بالاخره از هم دل کندن و سوار ماشین شدن
£ وای خدا نیگاش کن چقدر گوگولی شدهههه... *کشیدن لپ بورام
+ خودتم داف شدی وئول... نگا موهاشو...بریم ؟ باید تمام اتفاقاتی که توی آمریکا برات اوفتاد رو برام تعریف کنی! باشهههه
£ اونکه بله اما بورام من خبر های خوبی راجب تو نشنیدم! این درسته که تو به اجبار قراره همسر یونگی بشی؟
+ خبر ها زودتر از خودم میرسه؟
£ پس درسته! اما چرا یونگی مخالفت نمیکنه؟ مگه تو رو رد نکرده بود؟
+ چرا... رد کرده بود! هنوزم همونه... مغرور و گاهی مهربون... بیخیال! دوست ندارم به این موضوع فکر کنم...
~ماشین رو روشن کرد و حرکت کردن اما با لرزش گوشیش با تعجب گوشی رو از روی داشبورد ماشین برداشت و به شماره ناشناس خیره شد! این دیگه کی بود؟ وئول جواب بدم به نظرت؟ نمیشناسمش
£ بزار رو بلند گو!
~آینده چیزی بود که برای جفتشون غیر قابل پیش بینی بود! اگه میدونستن چی انتظارشون رو میکشه هیچ وقت به اون تماس ناشناس جواب نمیدادن!
ناشناس « خانم جانگ بورام؟
+ خودم هستم بفرمایید؟
ناشناس « *خنده... توقع نداشتم جواب بدی موش کوچولوی مزاحم!
+ نمیفهمم چی میگی!
ناشناس « آه عزیزم یونگی منو بهت معرفی نکرده؟ آیگو... من عشقشم! ربکا
£ دست و پا شکسته راجب ربکا شنیده بودم! دختر زیبایی بود اما گذشته و حالش پر از گند کاری و خلاف بود! دختری که بار ها بورام رو از دوستی باهاش منع کرده بودم و سعی میکردیم باهاش ارتباط نداشته باشیم!
+ *خنده زنگ زدی همین رو بگی؟ جلیسا! تو.... دیگه کی رو به قلبش راه داده؟ فکر میکنی تا کی میتونی گولش بزنی؟ یونگی خیلی باهوش تر از توعه.... معلومه میدونه به خاطر پولش اینقدر دور و ورش میپلکی!
ربکا « بچه جون جوجه رو آخر پاییز میشمارن! وقتی تو رو به خاطر من کنار گذاشت میفهمی چطور دوستم داره
+ شنیدن تک تک حرفهای ربکا قلبم رو میخراشید! عصبی گوشی رو پرت کردم پشت و سرم رو روی فرمون گذاشتم! وئول میبینی؟
- ۱.۳k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط