فیکستارهایدردلتاریکی

#فیک_ستاره‌ای‌در‌دل‌تاریکی💫
#پارت۲





با گریه از پاساژ بیرون اومدم...
با ی دستم چشممو گرفته بودم و با دست دیگم پیرهنمو
ب سرعت داشتم میدوییدم سمت خونه که یهو خوردم به یه چیز سفت و پخش زمین شدم
فکر کنم درخت بود!
کوله پشتیم یکم اونور تر افتاد و وسایل توش ریخت بیرون
هنوز گیج بودم که دیدم یکی دست منو گرفت و بلندم کرد.
سرمو بالا اوردم.
وای خاک تو سرم درخت نبود خوردم به این پسره!!!
یه پسر با چشمای مشکی
مثل یه تاریکی مطلق بود.
جذاب و پر از آرامش
ازش تشکر کردم و خواستم کتابامو از رو زمین جمع کنم که زودتر از من خم شد و برداشت.
با تعجب نگاهی کرد به کتابا و گفت:
_تو آلمانی بلدی؟
واییی گاااااد صداش خیلی گرم بود.
کتابارو ازش گرفتم و گفتم:
+بله...بازم معذرت میخوام حواسم نبود
با چشمای گیراش یه نگاهی به سرتاپام انداخت و گفت:
_مشکلی پیش اومده؟کمک لازم داری؟
دست پاچه شده بودم گفتم:
+ن..نه ممنون...من دیگه باید برم..بب..
دستشو گذاشت رو لبم و گفت:
_پات زخم شده بزار کمکت کنم:)
دستم رو گرفت و کمکم کرد روی یه صندلی بشینم.
یه بار دیگه نگاهم کرد و گفت:
_همینجا بمون الان میام...!



پارت‌بعد=۳۰+کامنت🌵

نویسنده= @tatalitygirl.6
دیدگاه ها (۶۰)

هیچکدوم از کارایی که باهام میکنین رو فراموش نمیکنم...!بفهمین...

بیزحمت ایشونو فالو و فول لایک کنین😐🥀بیچارس به فالوی شما نیاز...

#فیک_ستاره‌ای‌در‌دل‌تاریکی💫#پارت۱زندگی پر از فراز و نشیبه......

گربه‌هارو‌به‌بیشتر‌آدما‌ترجیح‌میدم:|☆

بقلی از جنس بهشت

رمان بغلی من پارت ۱۶۹و۱۷۰و۱۷۱و۱۷۲لیلا:بله تو بچم معلوم نیست ...

{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }𝒫𝒶𝓇𝓉  ³⁷..در آسانسور بسته شد و به سمت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط