رقابت مرگبارپارت

رقابت مرگبار...›››(پارت:۱)

سوهیون:اون من و انتخاب میکنه!

جونگ‌کوک:هوی وایسا...زیاد تند نرو!

سوهیون:تهیونگ من و انتخاب میکنه جعون پس بکش کنار از راهم!

جونگ‌کوک:یه بار دیگه اسمش و به زبون بیار تا همینجا بکشمت!...

سوهیون لرز کوتاهی کرد و به زمین خیره شد...

سوهیون:ولی انتخاب اون منم!

جونگ‌کوک:اگه من باشم چی؟!

سوهیون:به همین خیال باش!

جونگ‌کوک:پس...رقابت کنیم؟!

سوهیون:رقابت مرگبار...

جونگ‌کوک نیشخندی زد...

«فلش بک»

اون دو دوستان خیلی صمیمی ای بودن تا اینکه چشمشون به اون پسر افتاد...موهایی خرمایی و کمی فر...چشم هایی کشیده و به رنگ قهوه ای و لب هایی درشت و خوش رنگ...بدنی رو فرم و پرستیدنی...اون دو محو پسری که به دانشگاه میرفت شده بودن...لحظه ای بهم نگاه کردن و گفتن

جونگ‌کوک:اون مال منه!

سوهیون:اون مال منه!

با تعجب بهم نگاه میکردن...

جونگ‌کوک:فکرشم نکن!

سوهیون:هه اون مال خودمه!

جونگ‌کوک:بشین تا مال تو بشه...

و بدون حرفی به عمارت خودش راه افتاد...و اینگونه شد که اون‌ دو دوست صمیمی به رقیب های هم تبدیل شدند...

«پایان فلش بک»

سوهیون از عمارت جونگ‌کوک بیرون رفت...

جونگ‌کوک:مکس!

مکس:بله ارباب؟!

جونگ‌کوک:مشخصات این عکس و برام بیار!

مکس:چشم ارباب!

مکس بیرون رفت و جونگ‌کوک غرق در افکارش...

«فردا،ساعت ۱۲ ظهر»

مکس:ارباب مشخصات اون عکسی که داده بودین رو پیدا کردم!

جونگ‌کوک:خوبه بده...

مکس برگه ای رو بهش داد و با تعظیم کوتاهی بیرون رفت...

«مشخصات»

اسم:کیم تهیونگ

سن:۱۸

پدر و مادر خود رو در یک تصادف از دست داده و تنها زندگی میکنه...تو یه کافه کوچک کار میکنه،ساعت ۶ غروب به کافه میره و ۱۲ شب برمیگرده...تو دانشگاه.......درس میخونه...تک فرزند هست...اخلاق خوبی داره..یه رفیق داره به اسم هان.

تمام

...……....………………….....

جونگ‌کوک هومی کشید و برگه رو داخل کشوی میزش گذاشت...

جونگ‌کوک:تو یا مال خودمی...یا باید مال من بشی!

با گفتن این جمله به رخت خواب رفت و با فکز پسر کوچکتر به خواب فرو رفت...

«عمارت سوهیون»

سوهیون:لعنتی!(داد)اون جعون چی پیش خودش فکر‌ کرده؟!من به همین راحتی ها از اون وسر نمیگذرم!به عنوان یه زیر خواب خیلی خوبه!لعنت بهت جعون جونگ‌کوک!(داد)

شیان:ق..قربان زیرخواب جدیدتون آماده است!(ترسیده)

سوهیون:خوبه...

و به سمت اتاقش رفت تا کارش و شروع کنه!

(آوا:همون اهم اهم😂)

«پیش تهیونگ»

چند روزی بود که حس میکرد یکی داره تعقیبش میکنه اما اهمیت نمیداد...از دانشگاه خارج شد و به سمت کافه راه افتاد...وقتی به کافه رسید دید که رعیسش داره نگاهش میکنه...عادت کرده بود اما اون نگاهش...خیلی هیز بود!

تهیونگ:سلام...ببخشید دیر کردم!

جان:موردی نیست...

تهیونگ:پس..من میرم سره کارم!

جان:برو...!(نیشخند)

تهیونگ پیش بندش رو انداخت و مشغول کار شد...

هَری:هی ته یه سفارش داریم برو بگیر!

تهیونگ:رفتم!

تهیونگ به سمت میزی که سفارش داشت رفت..

تهیونگ:چی میل دارید؟!

جونگ‌کوک:یه قهوه تلخ!

تهیونگ:چیزه دیگه ای نمیخواین!؟

جونگ‌کوک:نه..!

تهیونگ باشه ای گفت و سفارشش رو آماده کرد...

تهیونگ:بفرمایید!

جونگ‌کوک:ممنونم...

تهیونگ لبخند مستطیلی زد و از اونجا دور شد...

جونگ‌کوک:آه پسر...

شرط←۲۰ لایک،۱۵ کامنت،۵ بازنشر

ببخشید کم شد😅
دیدگاه ها (۲۳)

«تک پارتی درخواستی»عشق اشتباه...∞در روزگار های قدیم دو پسر ب...

رقابت مرگبار...>>>(پارت:۲)بعد از خوردن قهوه بیرون از کافه رف...

سلام بچه ها یه درخواستی دیگه داریم از نامجین✨اسم:عشق دردناکش...

عشق حقیقی...★(پارت:۴)ناگهان‌ از خواب شیرینش پرید...تهیونگ:لع...

سلاممم بچه ها درخواستی داریم از شیپ مورد علاقه امممم تهکوککک...

رقابت مرگبار...>>>(پارت:۴)زمانی که تهیونگ و جونگ‌کوک مشغول خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط