.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³².
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³².
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.
میا چند دقیقه بعد از جاش بلند شد.
با دست موهای بههمریختهش رو مرتب کرد، صورتش رو شست و بعد از عوض کردن لباسش از اتاق بیرون اومد.
هنوز سرش کمی سنگین بود.
از پلهها پایین رفت.
بوی قهوه و نون تست فضای خونه رو پر کرده بود.
همین که وارد آشپزخونه شد، نگاهش روی تهیونگ ثابت موند.
مثل همیشه، کاملاً مرتب و خونسرد پشت جزیرهی آشپزخونه ایستاده بود و فنجون قهوهش رو آروم هم میزد؛ انگار نه انگار که تا چند ساعت پیش روی زمین کنار تختش خوابیده بود.
نگاهش رو در اطراف چرخوند، خدمتکار ها نبودن؟
بیخیال شونه بالا انداخت و با تردید سمت مرد رفت و کنارش قرار گرفت و با صدای آرومی لب زد:
_ دیشب...
تهیونگ جرعهای از قهوهش خورد ولی به میا نگاه نکرد:
_ هوم؟
دختر پلکی زد و به انگشتاش زل زد:
_چرا کنارم موندی؟
تهیونگ بی درنگ جواب داد:
_ تب داشتی.
_ خب... میتونستی یکی از خدمتکارا رو صدا کنی.
_ نکردم.
_ چرا؟
این بار تهیونگ نگاه کوتاهی بهش انداخت:
_ چون نصف شب بود.
میا خیره به نیم رخش جواب داد:
_ بازم دلیل نمیشه خودت کنارم بمونی.
تهیونگ بالاخره نگاهش رو سمتش برگردوند:
_ مگه اتفاق خاصی افتاده؟
میا لحظهای سکوت کرد. بعد با تن صدای ملایمی گفت:
_ نگرانم بودی؟
نگاه پر از تردید و منتظرش رو سمت نگاه سرد و آروم تهیونگ دوخت، انگار صدایی از تهِ تهِ دلش بهش میگفت بگه نگرانش شده بود. نمیدونست چرا و برای چی، اما دلش میلرزید واسه دیدن چشمای نگرانش.
یعنی نگران باشه چه شکلی میشه؟
همینجور آرومه و چهرهاش چیزی رو نشون نمیده..یا وقتی با نگرانی بهت اطمینان میده چشماش برق میرنه؟
نمیدونست...
اما تهیونگ دوباره نگاهش رو ازش گرفت و با چک کردن ساعت مچیش با خونسردی جواب داد:
_ نه.
ادامه دارد...
شرط: لایک ۹۰ کامنت ۳۰
خونه نیستم نمیتونم زیاد پارت بزارم❤️
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.
میا چند دقیقه بعد از جاش بلند شد.
با دست موهای بههمریختهش رو مرتب کرد، صورتش رو شست و بعد از عوض کردن لباسش از اتاق بیرون اومد.
هنوز سرش کمی سنگین بود.
از پلهها پایین رفت.
بوی قهوه و نون تست فضای خونه رو پر کرده بود.
همین که وارد آشپزخونه شد، نگاهش روی تهیونگ ثابت موند.
مثل همیشه، کاملاً مرتب و خونسرد پشت جزیرهی آشپزخونه ایستاده بود و فنجون قهوهش رو آروم هم میزد؛ انگار نه انگار که تا چند ساعت پیش روی زمین کنار تختش خوابیده بود.
نگاهش رو در اطراف چرخوند، خدمتکار ها نبودن؟
بیخیال شونه بالا انداخت و با تردید سمت مرد رفت و کنارش قرار گرفت و با صدای آرومی لب زد:
_ دیشب...
تهیونگ جرعهای از قهوهش خورد ولی به میا نگاه نکرد:
_ هوم؟
دختر پلکی زد و به انگشتاش زل زد:
_چرا کنارم موندی؟
تهیونگ بی درنگ جواب داد:
_ تب داشتی.
_ خب... میتونستی یکی از خدمتکارا رو صدا کنی.
_ نکردم.
_ چرا؟
این بار تهیونگ نگاه کوتاهی بهش انداخت:
_ چون نصف شب بود.
میا خیره به نیم رخش جواب داد:
_ بازم دلیل نمیشه خودت کنارم بمونی.
تهیونگ بالاخره نگاهش رو سمتش برگردوند:
_ مگه اتفاق خاصی افتاده؟
میا لحظهای سکوت کرد. بعد با تن صدای ملایمی گفت:
_ نگرانم بودی؟
نگاه پر از تردید و منتظرش رو سمت نگاه سرد و آروم تهیونگ دوخت، انگار صدایی از تهِ تهِ دلش بهش میگفت بگه نگرانش شده بود. نمیدونست چرا و برای چی، اما دلش میلرزید واسه دیدن چشمای نگرانش.
یعنی نگران باشه چه شکلی میشه؟
همینجور آرومه و چهرهاش چیزی رو نشون نمیده..یا وقتی با نگرانی بهت اطمینان میده چشماش برق میرنه؟
نمیدونست...
اما تهیونگ دوباره نگاهش رو ازش گرفت و با چک کردن ساعت مچیش با خونسردی جواب داد:
_ نه.
ادامه دارد...
شرط: لایک ۹۰ کامنت ۳۰
خونه نیستم نمیتونم زیاد پارت بزارم❤️
- ۲.۰k
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط