الیس چشماشو بست و روی تخت نشست

𝑴𝒚 𝑳𝒐𝒗𝒆
الیس چشماشو بست و روی تخت نشست
_یعنی! اگه سنم بالـا تر بود؟...
+اهه....( پشیمان )
الیس اعتماد خود را... همان ذره ی کوچک که در خانه او را امن میکرد از دست داد
الیس... تنها ترسش همچین رابطه ای بود
رابطه ی زن با مرد....
الیس با خود فکر میکرد
اگه سنم بالـا تر بود... یعنی... اون کار رو میکرد؟
الیس سینه ی خود را سپر کرد
_تو حتی حق دست زدن به من رو نداری! چطور میخواستی همچین غلطی رو بکنی؟ من هیچوقت اجازه ی همیچین چیزی رو بهت نمیدم! هیچوقت( جمله ی اخر با داد )
+الیس... من....
پسرک با تموم وجود معشوقش رو به دیوار زد
دست هاش خیلی اسارت برای او ساخت
_اما... خودت گفتی
+من... نمیتونم ازت دل بکنم... پرنسس من !
پسرک عاشقانه لب هاش رو به لب های معشوقش کـــ.ــــوبید
الیس لحظه ای گیج و سر در گم بود
اما... نمیتوانست راضی نباشد
احساس درونش میگفت :«همراه باش! »
اما مغز او میگفت:«گوش نده! »
اینجاست که الیس صدای مغزش را صد ها بار شنید
اما راه عشق را رفت
پسرک در فکر این بود که چگونه از راهی که انتخاب کرده است راضی باشد
او... میتوانست زندگی با زنی همسن خود انتخاب کند
اما... همان بچه ای که انتخابی اجباری بوده
برای او... حکم زندگی شاهانه در قلمروی الیس را میداد
دیدگاه ها (۰)

𝑴𝒚 𝑳𝒐𝒗𝒆شب عروسی فرا رسید اون ها قسمی خورده بودن تا 𝟐𝟎سالگی ا...

سلـام من آیدل شدم من آیدل کمپانی J. Sبا پیج کارلــآمنتظر همگ...

سلـام بچه ها ببخشید من چند روزی پارت نمیدم میدونم میخواید دا...

𝑴𝒚 𝑳𝒐𝒗𝒆الیس سرش رو روی شونه ی جونگکوک گذاشت و زار میزد _اونا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط