پارت

پارت ۳۴


بالاخره، شرکت پدسگ ۳ پلمپ شد و پلیس به جرم جعل قتل اقای پدسگ ۳ و بچه ی آشغالشو انداخت زندان. (یه نفس راحت میتونم بکشم اخیش) تمام سهام داران مشترک و شرکت های همسایه که ردی واقعی اقای پدسگ ۳ را شناخته بودند، به اوچیها روی اوردند و حالا پول از پارو بالا میرفت. وضع خانوادگی خیلی خوب شده بود و فوگاکو و میکوتو همراه بچه هایشان با راحتی و اسایش بیشتری از قبل زندگی میکردند. ولی خب، هه هه، یک مشکلی وجود داشت. ان هم حریم شخصی بود.
S:"اه تو عم با این بابات یه دیقه تنهامون نمیذاره‌. چند روزه اصلا بوسم نکردی‌ شبام که میگیری میخوابی‌."
ایتاچی کمی خندید:"دیگه خونه بابا زندگی کردن این مشکلا رم داره دیگه."
شیسویی ایتاچی را بغل کرد و مثل بچه هایی که مامانشان را گم کرده بودند شروع کرد غر زدن:"خب منم یه حد تحملی دارم. باباجونیت به همه گیر میده. نمیشه برگردیم بهشت؟"
I:"میشه، ولی اونوقت جانشینو چیکار کنیم؟"
شیسویی کمی با دم اسبی ایتاچی بازی کرد:"ساسکه بشه جانشین‌."
ایتاچی تیکه انداخت:"اره، دوبار. کدوم بچه ی اون سنی ای میره جانشین میشه؟"
S:"نمیدونم، بالاخره یه وقتی باید برای منم بذاری. پشم که نیستم خیر سرم شوهرتم."
ایتاچی لبخند نرمی زد و دستش را کشید بین موهای نامرتب شیسویی:"میخوای فردا بریم بیرون؟"
چشم های شیسویی برق زد:"اره اره اره بیا بریم."
ایتاچی لپ شیسویی را بوسید:"پس فردا حاضر دم در باش، من میرم به درسام برسم."
و رفت سمت اتاقش. شیسویی چند لحظه شوک ماند، جایی که ایتاچی بوسیده بود را لمس کرد...بعد شروع کرد قر دادن:"عا عا بیا وسططط، بالاخره پدرشوهرم نمیرینه وسط کار. منو اینهمه خوشبختی محالههه."

S:"هانننن چرا نه؟ ولی تو خودت گفتی باهام میای."
شیسویی چسبیده بود به پای ایتاچی و ول نمیکرد. چرا؟ چون ایتاچی قرار را کنسل کرده بود و گفته بود ایندفعه نمیاد و باید برود مراسم اولیا مربیان ساسکه.
S:"خب بگو اون بابات بره، اصن چرا مامانت نمیره؟ توروخدا نرو عزیزم تازه بهت رسیده بودم."
ایتاچی سعی کرد شیسویی را از شلوارش جدا کند:"نکن شیسویی بخدا کار دارم. ببخشید، یه موقع دیگه. بابام اینا سرکارن."
S:"جون مادرت، جون پدرت ، جون من اصن. حداقل منم با خودت ببر."
ایتاچی موهای شیسویی را ناز کرد:"ببین به مولا قسم نمیشه، فردا دیگه جدی میام باهات عزیزم قول میدم."
S:"قول دادیا، گفتی میای."
I:"اره میام دیگه جدی، اگه کار نریزه سرم."

S:"...بابا من دهن این زندگیو"
I:"وای نمیدونم چجوری معذرت بخوام ولی جدی نمیشه."
S:"سه روز شدههه، پوسیدم ببین بالام خشک شدن. خیلی بد قولی ایتاچییی."
و روز سوم هم قرار کنسل شد، چون صاف افتاده بود وسط کلاس کنکور های ایتاچی. دوباره مجبور بود شیسویی را ترک کند:"ببین بعد از کلاسم میخوای بیای دنبالم بعد بریم؟ بیا دنبالم بریم کافه."
S:"اگه بیام باز یه بهونه دیگه میاری یا نه؟"
I:"نه دیگه جدی جدی ایندفعه میام."

ایتاچی با خیال راحت نشسته بود سر کلاس کنکور و داشت گوش میداد که نگاهش از پنجره خورد به پیاده رو. شیسویی خودش را شبیه انسان ها کرده بود و یک بیلبورد گنده گرفته بود دستش که رویش نوشته بود:'ایتاچی اگه اینو داری میخونی پاشو بیا پایین زیر پام علف سبز شد.'
چشم های ایتاچی چهارتا شد وقتی این را دید:"وای خاک تو سر شدم."
سریع سعی کرد به شیسویی بفهماند که ان بیلبورد کوفتی را بیاورد پایین ولی شیسویی خنگ تر از این حرف ها بود. و بعله...کل همکلاسی های ایتاچی، شیسویی و بیلبوردش را دیدند.
"واهایییی اون کیه؟ چه خوشتیپه، از قرار اومده؟"
"رو بیلبوردش اسم ایتاچیه؟"
"دوست پسرته ایتاچی؟"
"وای اسمش چیه خیلی گیگیلی عه."
"مو فرفری ها تایپمن."
و جونم براتون بگه که...تو کل مدرسه پیچید ایتاچی دوست پسر داره‌.
دیدگاه ها (۱۹)

پارت ۳وقتی ساسکه برگشت توی دفترش تا پرونده های بیماران را چک...

پارت ۳۵I:"عالیه، حالا دیگه ولم نمیکنن. راحت شدی؟"ایتاچی توی ...

پارت ۲ساسکه کم کم داشت متوجه میشد اوضاع زیاد خوب نیست. وضع ن...

پارت ۳۳بالاخره بعد از کلی مسخره بازی و گند کاری، خانواده ی ا...

پارت ۴بالاخره بعد از کلی بدبختی سر اینکه شیسویی مثل چراغ خوا...

پارت ۸به محض اینکه ایتاچی پایش را گذاشت توی اتاق، سریع در را...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط