🕯️ لبخند زیر بازجویی

🕯️ لبخند زیر بازجویی
پارت دوم

فئولای
فئودور نیکولای
سگ های ولگرد بانگو


تو از چی می‌ترسی، فئودور؟
ـ از اینکه وقت تلف کنم.
ـ نه... از اینکه یه روز یه نفر بیاد و قشنگ‌تر از خودت ذهنتو بخونه.

فئودور دست از نوشتن برداشت. خودکار رو کنار گذاشت.
نیکولای با لذت بهش خیره شد، مثل کسی که می‌دونه برنده‌ست.
فئودور گفت:
ـ تو واقعاً دیوونه‌ای.

ـ احتمالا

در اتاق باز شد. مأمور دیگه‌ای سرشو داخل آورد و گفت:
ـ جناب بازپرس، گزارش آزمایشگاه اومده... هیچ اثر انگشتی ازش روی صحنه نیست.

فئودور مکث کرد. نیکولای خندید.
ـ گفتم که، من فقط با ذهن کار می‌کنم، نه با دست‌هام.

وقتی مأمور در رو بست، نیکولای آهسته گفت:
ـ حالا چی؟ منو آزاد می‌کنی یا می‌خوای بیشتر حرف بزنیم؟ چون حس می‌کنم داری کم‌کم از من خوشت میاد.

فئودور سکوت کرد.
بعد از چند لحظه فقط گفت:
ـ می‌فرستمت برای ارزیابی روانی.

نیکولای خندید.
ـ عالیه. بالاخره یکی پیدا شد که ذهنمو جدی بگیره.

بلند شد، صدای باز شدن دست بندش بلند شد
قبل از اینکه از در بیرون بره، برگشت و گفت:
ـ فئودور، یه سؤال.
ـ چی؟
ـ اگه روزی بفهمی من گناهکار نیستم... بازم منو نگه می‌داری؟

فئودور پاسخی نداد.
نیکولای فقط لبخند زد و از در بیرون رفت،
اما اون لبخند تا شب توی ذهن فئودور موند —
مثل یه سؤال بی‌جواب،
مثل شروع یه وسوسه‌ی خطرناک.
دیدگاه ها (۱)

🕯️ لبخند زیر بازجوییپارت سومفئولایفئودور نیکولایسگ های ولگر...

🕯️ لبخند زیر بازجوییپارت چهارمفئولایفئودور نیکولایسگ های ول...

🕯️ لبخند زیر بازجوییفئولایفئودور نیکولایسگ های ولگرد بانگوا...

🕯️ لبخند زیر بازجوییفئولایفئودور نیکولایسگ های ولگرد بانگو

(پارت هفت)مرده دستشو گذاشت زیر چونم...دستش رو گرفتم و پیچوند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط