My professor
My professor
Chapter:2
Part:75
جونگکوک:اونوقت تو به جای اینکه یادداشت برداری کنی و یاد بگیری چطور واسه اون شریک شارلاتان حروم لقمه ات فرمول منو بپزی وایسادی جلوم مثل کشیشا میپرسی عذاب وجدان منو می گیره یا نه به تو چه؟ مگه گناهی از من گردن توعه؟ تو رو تو قبر من ميزارن یا منو تو قبر تو؟ اگه دلو من شکستم، خودمم تاوانشو پس میدم یه جا یه روز یه عوضی تر از خودم میزنه دهن دلمو سرویس میکنه و حسابمو صاف اون روز قول میدم بهش بگم که تو کارمای دختری به اسم هیزل بودی خوبه؟ اینجوری دلت راضی میشه؟ جوش چی میزنی دیگه واسه من ؟ یه فندک بگیر زیر همه چی آتیشم بزن من و وجدانم و هر چیزی که بهم مربوط میشه رو با هم اصلا وجدان من درد بكنه يا نکنه چه درد و مرضی از تو قراره دوا کنه ؟خنک میشی بگم درد دارم؟ باشه من درد دارم دارم از درد میمیرم. شبا نمیتونم از درد سرمو روی بالشت بزارم. صبحو با درد پا میشم عصرم با درد برمیگردم خونه . حالا اگر به اندازه ی کافی خنک شدی بزار روشنت کنم خانم...این اولین و آخرین باریه که هگز آیریس رو تا تهش ،جلوت میپزم ... پس به جای حرف بیخود زدن ، یادداشتتو بردار
جئون بدون کوچک ترین نگاهی از کنار هیزل رد شد.
انگار که وجودش هیچ مانعی برای عبور نبوده.
.....
تهیونگ از پشت دوربین تفنگش ، با دقت روی یکی از نگهبانا زوم کرده بود.
نفسش رو کنترل کرد، انگشتش آروم روی ماشه قرار گرفت...یه قطره عرق از شقیقه ش لغزيد.
دستور روشن بود؛ شلیک ممنوع! .... اما هر ثانیه خراش جدیدی رو سطح صبرش مینداخت.
نفسش رو بیرون داد. برای چند ثانیه حس کرد صدای خنده ی هیزل رو از پشت دیوار لابراتوار میشنوه توهم؟ خاطره؟ نمیدونست.
فقط سردی ماشه رو با فشار بیشتری لمس کرد. دستور توی ذهنش تکرار شد شلیک ممنوع
اما يهو یه جمله ی قدیمی از جئون یادش افتاد
" اگه قراره انتخاب نکنی، پس نفس نکش چون زنده بودنت مفهومش رو از دست داده."
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🪵
#رمان #فیک #فیکشن
Chapter:2
Part:75
جونگکوک:اونوقت تو به جای اینکه یادداشت برداری کنی و یاد بگیری چطور واسه اون شریک شارلاتان حروم لقمه ات فرمول منو بپزی وایسادی جلوم مثل کشیشا میپرسی عذاب وجدان منو می گیره یا نه به تو چه؟ مگه گناهی از من گردن توعه؟ تو رو تو قبر من ميزارن یا منو تو قبر تو؟ اگه دلو من شکستم، خودمم تاوانشو پس میدم یه جا یه روز یه عوضی تر از خودم میزنه دهن دلمو سرویس میکنه و حسابمو صاف اون روز قول میدم بهش بگم که تو کارمای دختری به اسم هیزل بودی خوبه؟ اینجوری دلت راضی میشه؟ جوش چی میزنی دیگه واسه من ؟ یه فندک بگیر زیر همه چی آتیشم بزن من و وجدانم و هر چیزی که بهم مربوط میشه رو با هم اصلا وجدان من درد بكنه يا نکنه چه درد و مرضی از تو قراره دوا کنه ؟خنک میشی بگم درد دارم؟ باشه من درد دارم دارم از درد میمیرم. شبا نمیتونم از درد سرمو روی بالشت بزارم. صبحو با درد پا میشم عصرم با درد برمیگردم خونه . حالا اگر به اندازه ی کافی خنک شدی بزار روشنت کنم خانم...این اولین و آخرین باریه که هگز آیریس رو تا تهش ،جلوت میپزم ... پس به جای حرف بیخود زدن ، یادداشتتو بردار
جئون بدون کوچک ترین نگاهی از کنار هیزل رد شد.
انگار که وجودش هیچ مانعی برای عبور نبوده.
.....
تهیونگ از پشت دوربین تفنگش ، با دقت روی یکی از نگهبانا زوم کرده بود.
نفسش رو کنترل کرد، انگشتش آروم روی ماشه قرار گرفت...یه قطره عرق از شقیقه ش لغزيد.
دستور روشن بود؛ شلیک ممنوع! .... اما هر ثانیه خراش جدیدی رو سطح صبرش مینداخت.
نفسش رو بیرون داد. برای چند ثانیه حس کرد صدای خنده ی هیزل رو از پشت دیوار لابراتوار میشنوه توهم؟ خاطره؟ نمیدونست.
فقط سردی ماشه رو با فشار بیشتری لمس کرد. دستور توی ذهنش تکرار شد شلیک ممنوع
اما يهو یه جمله ی قدیمی از جئون یادش افتاد
" اگه قراره انتخاب نکنی، پس نفس نکش چون زنده بودنت مفهومش رو از دست داده."
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🪵
#رمان #فیک #فیکشن
- ۴۳۶
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط