🌿 قسمت چهارم
🌿 قسمت چهارم
روزهایی که هیچکس از آنها
خبر نداشت...
فاطمه وارد زندگی مشترکش شد...
اما زندگیای که با اجبار شروع بشه، خیلی وقتها حتی قبل از شروع، بخشی از آرامشش رو از آدم میگیره... 💔
فاطمه هنوز دختر جوانی بود
پر از ترس و تردید...
اما چارهای جز پذیرفتن شرایطش نداشت 🥀
روزها گذشت و اتفاقهایی افتاد که فاطمه هیچوقت برای بچههاش تعریف نکرد...
فاطمه نمیخواست بچه هایش از گذشتهی تلخش چیزی بدونن
نه از روزهایی که خودش شکست...
نه از شبهایی که گریه کرد...
نه از رفتارهایی که باهاش شد... 😔
سالها بعد، خیلی از این چیزها رو از خاله شنیدن...
خاله میگفت زندگی فاطمه اصلاً شبیه چیزی نبود که یک دختر جوان آرزوش رو داشته باشه...
بارها مورد خشونت قرار گرفت
یک بار شدت ضربهها آنقدر زیاد بود که گوشش آسیب دید و گوشوارهاش از گوشش افتاد...
یک بار هم در جریان درگیری، بینیاش شکست...
و بارها با چوب کتک خورد... 💔
اما فاطمه سکوت میکرد...
هر وقت حالش خیلی بد میشد، خودش رو به خانهی خواهرش میرسوند
بانو با دیدن خواهرش در اون شرایط با لباس خونی دلش آتیش میگرفت 😢
زخمهاش رو رسیدگی میکرد و کنارش میموند تا حالش بهتر بشه...
اما چند روز بعد، فاطمه دوباره برمیگشت...
چون بچههاش اونجا بودن ❤️
و یک مادرشوهر نابینا هم داشت که نیاز به مراقبت داشت...
فاطمه نمیتونست بچههاش رو رها کنه
نمیتونست مادرشوهرش رو هم تنها بذاره...
و اینطور شد که بار زندگی، روزبهروز سنگینتر روی شونههای این زن افتاد... 🥀
اما چیزی که برای من همیشه عجیب بود اینه که...
با تمام این دردها، فاطمه اجازه نداد زندگی، قلبش رو شبیه آدمهایی کنه که بهش آسیب زده بودن...
هنوز مهربون بود
هنوز مادر بود
هنوز برای بچههاش میجنگید... ❤️
و شاید همین بچهها تنها دلیلی بودن که هر بار زمین خورد، دوباره بلند شد...
اما فاطمه هنوز نمیدونست که سختترین امتحان زندگیاش تازه داشت از راه میرسید... 😔
ادامه دارد... قسمت پنجم 🥀
https://eitaa.com/AySANRHy
نظرتون رو میخونم 👇
@aysan_doukht
روزهایی که هیچکس از آنها
خبر نداشت...
فاطمه وارد زندگی مشترکش شد...
اما زندگیای که با اجبار شروع بشه، خیلی وقتها حتی قبل از شروع، بخشی از آرامشش رو از آدم میگیره... 💔
فاطمه هنوز دختر جوانی بود
پر از ترس و تردید...
اما چارهای جز پذیرفتن شرایطش نداشت 🥀
روزها گذشت و اتفاقهایی افتاد که فاطمه هیچوقت برای بچههاش تعریف نکرد...
فاطمه نمیخواست بچه هایش از گذشتهی تلخش چیزی بدونن
نه از روزهایی که خودش شکست...
نه از شبهایی که گریه کرد...
نه از رفتارهایی که باهاش شد... 😔
سالها بعد، خیلی از این چیزها رو از خاله شنیدن...
خاله میگفت زندگی فاطمه اصلاً شبیه چیزی نبود که یک دختر جوان آرزوش رو داشته باشه...
بارها مورد خشونت قرار گرفت
یک بار شدت ضربهها آنقدر زیاد بود که گوشش آسیب دید و گوشوارهاش از گوشش افتاد...
یک بار هم در جریان درگیری، بینیاش شکست...
و بارها با چوب کتک خورد... 💔
اما فاطمه سکوت میکرد...
هر وقت حالش خیلی بد میشد، خودش رو به خانهی خواهرش میرسوند
بانو با دیدن خواهرش در اون شرایط با لباس خونی دلش آتیش میگرفت 😢
زخمهاش رو رسیدگی میکرد و کنارش میموند تا حالش بهتر بشه...
اما چند روز بعد، فاطمه دوباره برمیگشت...
چون بچههاش اونجا بودن ❤️
و یک مادرشوهر نابینا هم داشت که نیاز به مراقبت داشت...
فاطمه نمیتونست بچههاش رو رها کنه
نمیتونست مادرشوهرش رو هم تنها بذاره...
و اینطور شد که بار زندگی، روزبهروز سنگینتر روی شونههای این زن افتاد... 🥀
اما چیزی که برای من همیشه عجیب بود اینه که...
با تمام این دردها، فاطمه اجازه نداد زندگی، قلبش رو شبیه آدمهایی کنه که بهش آسیب زده بودن...
هنوز مهربون بود
هنوز مادر بود
هنوز برای بچههاش میجنگید... ❤️
و شاید همین بچهها تنها دلیلی بودن که هر بار زمین خورد، دوباره بلند شد...
اما فاطمه هنوز نمیدونست که سختترین امتحان زندگیاش تازه داشت از راه میرسید... 😔
ادامه دارد... قسمت پنجم 🥀
https://eitaa.com/AySANRHy
نظرتون رو میخونم 👇
@aysan_doukht
- ۱۵۸
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط