چون خدا دلتنگی اش گل کرد ، آدم آفرید

چون خدا دلتنگی اش گل کرد ، آدم آفرید
مثل من بسیار ، اما مثل تو کم آفرید
دست کم از من هزاران شاعر چشمان تو
دست بالا از تو یک تن در دو عالم آفرید
ریخت در پیمانه ام روز ازل از هرچه داشت
دید مقداری سرش خالیست ، پس غم آفرید
زشت و زیبا ، تلخ و شیرین ، تار و روشن ، خوب و بد
خواست ما سرگرم هم باشیم ، درهم آفرید
من بد و زشتم ، تو اما خوب و زیبا ، باز شکر
لااقل ما را برای هم نه ، با هم آفرید
در هوای عشق ، من را خلق کرد ، اما تو را
دید من هم عاشقی را دوست دارم ، آفرید
دیدگاه ها (۱۲)

قهوه ای دم کُن برایم تا بیایم دیدنتبیش از اینها کُن هوایم تا...

همه شب منتظرِ وعده ی فردا ماندی پشت هر پنجره مشغولِ تماشا ما...

این حنجره جز با لب ِ تو، شعرنخواندهجز طعم ِصدایت به صدایش نچ...

ما به این حال پریشان شده، عادت کردیمدل شکستند ولی باز رفاقت ...

خـیــانـــت دروغــیـن 𝔓𝔞𝔯𝔱²³/عشق ثابت میشودادامه پارت قبلدخت...

ادامهٔ part 13جیمین اینو گفت و از روی صندلی بلند شد. آروم از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط