زندگیp

زندگی:p¹
(علامت ها: لونا- تهیونگ+ کارن÷)

[ویو لونا]
ساعت ۶ و نیم با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم..امروز قرار بود بابا بیاد دنبالم تا بریم مامانو ببینیم..عموها هم بودن
سریع یه دوش گرفتم و عطر زدم و لباس پوشیدم که گوشیم زنگ خورد "اوپا" جواب دادم
-بابااااا کجایی؟
+اومدم عروسکم
عروسک لقبی بود که بابا باهاش صدام میزد..بعد از اینکه قطع کردم صدای بوق شنیدم..رفتم و سوار ماشین شدم
-بریم؟
+برو که رفتیم(لبخند فیک)
رسیدیم ولی یه چیزی میگفت این آخرین دیدار با مامانه..وارد شدیم و بعد ۱۰ مین که مامانو دیدم اومدم بیرون..صدای داد بابا اومد! البته عربده بود
همینطوری اشک از چشاش میومد..میخواستم برم پیشش که جیمین دستمو گرفت و منو نشوند روی صندلی و خودش پایین پام زانو زد..دستامو گرفت و گفت
جیمین:لونا راستشش خب ام چیزه اه چرا انقدر گفتنش سخته؟
-چی..چیشه(با مکث)
جیمین:مامانت اون اون...
-اون نمرده؟درسته؟(بغض)
جیمین:لونا اون رفته..ولی مشکل اینجاست که برای همیشه رفته
-چی؟نه نه نه داری دروغ میگی..چی داری میگی؟(داد و بغض)
جیمین:کارن برای آخرین بار میخواد تورو ببینه(سررش پایینه)
بعد حرف جیمین شوکه شدم..سریع دویدم توی اتاقش و دستشو گرفتم
-مامان بگو که خوبی بگو که همه ی اینا دروغه و تو نمیمیری(گریه شدید)
÷دخترم ببین منو..من دارم میرم ولی تو ناراحت نشو به درس خوندن ادامه بده و مایه ی سربلندی من شو
+کارن خوبی؟(نگران)
÷ته ته نذار اب تو دل لونا تکون بخور....
-مامان مامان بلند شو مامان(گریه)
(فردا)
ساعت ۳عصر
از خواب پاشدم امروز روز تشییع مامان بود
یه لباس مشکی لش پوشیدم و ادکلن مورد علاقه ی مامان رو زدم
رفتم و سر مزارش ولی بابام حالش زیاد خوب نبود پس رفتم به دورترین مکان..
"از جاهای شلوغ متنفرم"
آنقدر گریه کردم که نفهمیدم چطور شد ۲ساعت! رفتم بلند شم که سرم گیج رفت و سیاهی....
(ویو شوگا)
ته حالش بد بود و ما کنارش بودیم و اصلا حواسمون به لونا نبود..اون کجاست؟
شوگا:هیونگ لونا کجاست؟(روبه جین)
جین:واا همین جا بو...لونا کوووو؟(تعجب)
من و جین کل اونجارو دنبالش گشتیم و به بقیه گفتیم "ما پیداش میکنیم" تا کنار تهیونگ باشن
‌که یهو چشمم به دست لونا افتاد..سریع رفتم سمتش و بغلش کردم
عرقاش سرد بود ولی تب داشت
جین اومد و بعد سه اب پاشیدن روی صورتش بیدار شد...
حالش اصلا خوب نبود..اصلا
جین هیونگ آروم بردش توی ماشین و رفتن خونه ای که قبلا ۷نفره توش زندگی می‌کردیم..خب خداروشکر که ۸تا اتاق داشت.....
------------------------------
ادامه دارد...
امیدوارم به عنوان اولین پارت خوشتون اومده باشه😁
حمایت پلیزز؟؟
دیدگاه ها (۰)

زندگی:p²خب خداروشکر ۸تا اتاق داشت...رفتم پیش تهیونگ و بهش ما...

زندگی:p³و منم شروع کردم به خوردنحدود ۱۵ مین بعد بلند شدم و ر...

(زندگی)معرفی ها:تهیونگ=۳۲ سالشه،یک مافیا هستش،عاشق خانوادشه،...

اولین فیک:✨️اسم:زندگی>نویسنده:نیلا>ژانر:غمگین،مافیاشخصیت:لون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط