ناپلئون گمشده (فصل دوم)
ناپلئون گمشده (فصل دوم)
پارت ۱
سه ماه از تولد جونگ کوک گذشت.
عمارت سرد بود. مثل همیشه. اما این بار سردی اش فرق داشت. سردی انتظار. سردی چیزی که میآمد ولی هنوز نیامده بود.
جونگ کوک جلوی پنجره ایستاده بود. به باغ نگاه میکرد. درختها برگهایشان را انداخته بودند. زمستان داشت میآمد.
تهیونگ پشت سرش نشسته بود. مدارک میخواند. لپ تاپ جلوش بود. گاهی نگاه میکرد به جونگ کوک. گاهی به مدارک.
«چرا اینقدر بیقراری؟» پرسید بدون اینکه سرش را بلند کند.
جونگ کوک برنگشت. «نمیدونم. یه حسی دارم. یه چیزی میاد.»
«چیزی نمیاد. من اینجام. همه چی رو کنترل میکنم.»
جونگ کوک برگشت. نگاهش کرد. «درست مثل سه ماه پیش که فکر کردم دزدیده شدی؟»
تهیونگ لپ تاپ را بست. بلند شد. رفت کنار جونگ کوک ایستاد.
«اون سورپرایز بود. این بار جدی میگم. هیچ خطری نیست.»
جونگ کوک نگاهش کرد. به چشمهای سیاه. به صورتی که هنوز هم گاهی سرد میشد. اما دیگر مثل قبل نه.
«قول میدی؟»
تهیونگ دستش را گذاشت روی گونه جونگ کوک. «قول.»
همان لحظه، تلفن زنگ خورد. تهیونگ جواب داد. گوش کرد. صورتش تغییر نکرد. اما جونگ کوک دید. چیزی توی چشمهایش پرید.
«کی گفته؟» صدایش سرد بود. «کی اجازه داده بیاد اینجا؟»
مکثی کرد.
«نیم ساعت دیگه میام.»
گوشی را گذاشت. برگشت به جونگ کوک. دستش را برداشت از روی گونه اش.
«یه مهمون داریم.»
«کی؟»
تهیونگ رفت سمت میز. کتش را برداشت.
«سون-هی.»
پارت ۱
سه ماه از تولد جونگ کوک گذشت.
عمارت سرد بود. مثل همیشه. اما این بار سردی اش فرق داشت. سردی انتظار. سردی چیزی که میآمد ولی هنوز نیامده بود.
جونگ کوک جلوی پنجره ایستاده بود. به باغ نگاه میکرد. درختها برگهایشان را انداخته بودند. زمستان داشت میآمد.
تهیونگ پشت سرش نشسته بود. مدارک میخواند. لپ تاپ جلوش بود. گاهی نگاه میکرد به جونگ کوک. گاهی به مدارک.
«چرا اینقدر بیقراری؟» پرسید بدون اینکه سرش را بلند کند.
جونگ کوک برنگشت. «نمیدونم. یه حسی دارم. یه چیزی میاد.»
«چیزی نمیاد. من اینجام. همه چی رو کنترل میکنم.»
جونگ کوک برگشت. نگاهش کرد. «درست مثل سه ماه پیش که فکر کردم دزدیده شدی؟»
تهیونگ لپ تاپ را بست. بلند شد. رفت کنار جونگ کوک ایستاد.
«اون سورپرایز بود. این بار جدی میگم. هیچ خطری نیست.»
جونگ کوک نگاهش کرد. به چشمهای سیاه. به صورتی که هنوز هم گاهی سرد میشد. اما دیگر مثل قبل نه.
«قول میدی؟»
تهیونگ دستش را گذاشت روی گونه جونگ کوک. «قول.»
همان لحظه، تلفن زنگ خورد. تهیونگ جواب داد. گوش کرد. صورتش تغییر نکرد. اما جونگ کوک دید. چیزی توی چشمهایش پرید.
«کی گفته؟» صدایش سرد بود. «کی اجازه داده بیاد اینجا؟»
مکثی کرد.
«نیم ساعت دیگه میام.»
گوشی را گذاشت. برگشت به جونگ کوک. دستش را برداشت از روی گونه اش.
«یه مهمون داریم.»
«کی؟»
تهیونگ رفت سمت میز. کتش را برداشت.
«سون-هی.»
- ۳۰۱
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط