**ادامه فصل اول: زمزمههای شهر خاموش**
**ادامه فصل اول: زمزمههای شهر خاموش**
... و این تازه شروع ماجرا بود.
سایهها نزدیکتر شدند و آلیس متوجه شد که آنها دو نفر هستند؛ دو مرد با قامتی کشیده و ظاهری که گویی از دل شب بیرون کشیده شده بودند. یکی از آنها، که انگار رهبرشان بود، جلوتر آمد. نور لرزان فانوس، صورت استخوانی و رنگ پریدهاش را به شکلی وهمآلود نمایان کرد. چشمانش، که گویی دو ستاره سرد در آسمان سیاه بودند، مستقیم به آلیس دوخته شده بود. لبخندی محو و مرموز بر لبانش نشست.
«شما دو نفر...» صدایش عمیق و آرام بود، مانند غرش دوردست رعد. «به نظر میرسه که کنجکاوی زیادی دارید.»
اللا که دیگر نتوانسته بود ترسش را پنهان کند، به پشت آلیس خزید. «ما... ما فقط داریم قدم میزنیم.»
مرد دوم، که کمی جوانتر به نظر میرسید و موهایی تیرهرنگ داشت، با حالتی بازیگوشتر گفت: «قدم زدن در این وقت شب؟ در این هوای گرفته؟ نکند دنبال چیزی میگردید که نباید؟» او نگاهش را میان آلیس و الا چرخاند، گویی که راز بزرگی را در وجودشان کشف کرده است.
آلیس، با وجود لرزش خفیفی که در صدایش بود، سعی کرد قاطع به نظر برسد. «ما دنبال حقیقت هستیم. حقیقت اون صدا و نوری که از برج ساعت اومد.»
مرد اول، که جیمین نام داشت (هرچند آلیس هنوز اسمش را نمیدانست، اما این اسم در ذهنش جرقه زد)، سرش را به آرامی تکان داد. «حقیقت... حقیقت گاهی اوقات خطرناکتر از چیزی است که به نظر میرسد، مخصوصاً برای کسانی که آن را جستجو میکنند.» او مکثی کرد و نگاهش را به سمت آسمان شب کشید. «شما دو نفر... جالب هستید. قدرتهایی در وجودتان نهفته است که حتی خودتان هم شاید کاملاً از آن آگاه نباشید.»
این حرف، زنگ خطری را در ذهن آلیس به صدا درآورد. قدرت؟ منظور او چه بود؟
قبل از اینکه بتواند چیزی بگوید، مرد دوم، که جونکوک نام داشت، ناگهان دستش را بالا برد. انگشتانش به آرامی در هوا حرکت کردند و آلیس ناگهان حس کرد که تمام انرژی اطرافش متمرکز شده است. هوای سردتر و سنگینتر شد. انگار که نیرویی نامرئی، او و الا را به سمت خود میکشید.
«وایسا!» آلیس فریاد زد. او همیشه در کنترل احساسات و انرژیهای اطرافش قوی بود، اما این نیروی ناگهانی و قوی، او را غافلگیر کرد. تمام بدنش شروع به لرزیدن کرد و حس کرد که کنترالش را از دست میدهد.
ناگهان، نوری سفید و درخشان از دستان آلیس فوران کرد. نوری که نه تنها سایههای دو مرد را عقب راند، بلکه باعث شد که آنها با تعجب عقب بروند. این نور، نه تنها ظاهری زیبا داشت، بلکه قدرتی موجدار و محافظ را نیز ساطع میکرد. آلیس، با شگفتی تمام، توانست حس کند که چگونه این انرژی، نیروی کشنده جونکوک را دفع و خنثی میکند.
اللا نیز با دیدن این صحنه، شگفتزده شده بود، اما لحظهای بعد، چشمانش با درخششی خفیف و مرموز برق زد. او دستش را به سمت یکی از فانوسهای خیابان دراز کرد. شعله فانوس، به جای لرزیدن، شروع به رقصیدن و تغییر رنگ کرد؛ از نارنجی به آبی، سپس به سبز زمردی. شعلهها به دور دست الا چرخیدند و شکلی پیچیده و زیبا به خود گرفتند.
جونکوک و جیمین با ناباوری به این دو دختر خیره شدند. جیمین، با آن لبخند مرموز همیشگیاش، به آرامی گفت: «پس... زمزمهها درست بود.»
جونکوک، که حالا با دقت بیشتری به آلیس نگاه میکرد، ادامه داد: «قدرت کنترل انرژی خالص... و توانایی شکل دادن به عناصر... شما دو نفر، واقعاً خاص هستید.» او مکثی کرد و نگاهش دوباره به آلیس افتاد. «اما فکر نمیکنم این تنها قدرت شما باشه.»
آلیس نفسنفس میزد، هنوز از این انفجار ناگهانی انرژی و تواناییهای خودش و الا شوکه بود. «شما... شما کی هستید؟ و از کجا میدونید؟»
جیمین به آرامی به سمت آلیس قدم برداشت، اما این بار دیگر تهدیدآمیز نبود. «ما؟ ما فقط مسافرانی هستیم که به دنبال سرنخهایی میگردیم. سرنخهایی که شما دو نفر، به نظر میرسه همین الان پیداشون کردید.» او به سمت برج ساعت اشاره کرد. «اون نور آبی... اون موسیقی... اونها فقط پیشدرآمدی بودن. کلید اصلی، جایی در اعماق اون برج مخفی شده. جایی که... راه ورود به مکانی است که قرنهاست گم شده.»
جونکوک، با لحنی جدیتر، اضافه کرد: «و ما اینجا هستیم تا مطمئن بشیم که این راه، به درستی باز میشه... یا اگر لازم شد، بسته بشه.»
آلیس و الا به هم نگاه کردند. دنیای آرام و عادیشان، در یک شب، با ظاهری شبیه به کابوس و هیجان، زیر و رو شده بود. آنها نه تنها با موجوداتی روبرو شده بودند که به نظر میرسید از دل افسانهها آمدهاند، بلکه تازه متوجه شده بودند که خودشان هم رازهایی در وجودشان دارند که بسیار بزرگتر از آن چیزی است که تصور میکردند.
آیا این برخورد، سرآغاز یک اتحاد خطرناک بود؟ یا پایانی بر آرامش شهر اِلدوریا؟
... و این تازه شروع ماجرا بود.
سایهها نزدیکتر شدند و آلیس متوجه شد که آنها دو نفر هستند؛ دو مرد با قامتی کشیده و ظاهری که گویی از دل شب بیرون کشیده شده بودند. یکی از آنها، که انگار رهبرشان بود، جلوتر آمد. نور لرزان فانوس، صورت استخوانی و رنگ پریدهاش را به شکلی وهمآلود نمایان کرد. چشمانش، که گویی دو ستاره سرد در آسمان سیاه بودند، مستقیم به آلیس دوخته شده بود. لبخندی محو و مرموز بر لبانش نشست.
«شما دو نفر...» صدایش عمیق و آرام بود، مانند غرش دوردست رعد. «به نظر میرسه که کنجکاوی زیادی دارید.»
اللا که دیگر نتوانسته بود ترسش را پنهان کند، به پشت آلیس خزید. «ما... ما فقط داریم قدم میزنیم.»
مرد دوم، که کمی جوانتر به نظر میرسید و موهایی تیرهرنگ داشت، با حالتی بازیگوشتر گفت: «قدم زدن در این وقت شب؟ در این هوای گرفته؟ نکند دنبال چیزی میگردید که نباید؟» او نگاهش را میان آلیس و الا چرخاند، گویی که راز بزرگی را در وجودشان کشف کرده است.
آلیس، با وجود لرزش خفیفی که در صدایش بود، سعی کرد قاطع به نظر برسد. «ما دنبال حقیقت هستیم. حقیقت اون صدا و نوری که از برج ساعت اومد.»
مرد اول، که جیمین نام داشت (هرچند آلیس هنوز اسمش را نمیدانست، اما این اسم در ذهنش جرقه زد)، سرش را به آرامی تکان داد. «حقیقت... حقیقت گاهی اوقات خطرناکتر از چیزی است که به نظر میرسد، مخصوصاً برای کسانی که آن را جستجو میکنند.» او مکثی کرد و نگاهش را به سمت آسمان شب کشید. «شما دو نفر... جالب هستید. قدرتهایی در وجودتان نهفته است که حتی خودتان هم شاید کاملاً از آن آگاه نباشید.»
این حرف، زنگ خطری را در ذهن آلیس به صدا درآورد. قدرت؟ منظور او چه بود؟
قبل از اینکه بتواند چیزی بگوید، مرد دوم، که جونکوک نام داشت، ناگهان دستش را بالا برد. انگشتانش به آرامی در هوا حرکت کردند و آلیس ناگهان حس کرد که تمام انرژی اطرافش متمرکز شده است. هوای سردتر و سنگینتر شد. انگار که نیرویی نامرئی، او و الا را به سمت خود میکشید.
«وایسا!» آلیس فریاد زد. او همیشه در کنترل احساسات و انرژیهای اطرافش قوی بود، اما این نیروی ناگهانی و قوی، او را غافلگیر کرد. تمام بدنش شروع به لرزیدن کرد و حس کرد که کنترالش را از دست میدهد.
ناگهان، نوری سفید و درخشان از دستان آلیس فوران کرد. نوری که نه تنها سایههای دو مرد را عقب راند، بلکه باعث شد که آنها با تعجب عقب بروند. این نور، نه تنها ظاهری زیبا داشت، بلکه قدرتی موجدار و محافظ را نیز ساطع میکرد. آلیس، با شگفتی تمام، توانست حس کند که چگونه این انرژی، نیروی کشنده جونکوک را دفع و خنثی میکند.
اللا نیز با دیدن این صحنه، شگفتزده شده بود، اما لحظهای بعد، چشمانش با درخششی خفیف و مرموز برق زد. او دستش را به سمت یکی از فانوسهای خیابان دراز کرد. شعله فانوس، به جای لرزیدن، شروع به رقصیدن و تغییر رنگ کرد؛ از نارنجی به آبی، سپس به سبز زمردی. شعلهها به دور دست الا چرخیدند و شکلی پیچیده و زیبا به خود گرفتند.
جونکوک و جیمین با ناباوری به این دو دختر خیره شدند. جیمین، با آن لبخند مرموز همیشگیاش، به آرامی گفت: «پس... زمزمهها درست بود.»
جونکوک، که حالا با دقت بیشتری به آلیس نگاه میکرد، ادامه داد: «قدرت کنترل انرژی خالص... و توانایی شکل دادن به عناصر... شما دو نفر، واقعاً خاص هستید.» او مکثی کرد و نگاهش دوباره به آلیس افتاد. «اما فکر نمیکنم این تنها قدرت شما باشه.»
آلیس نفسنفس میزد، هنوز از این انفجار ناگهانی انرژی و تواناییهای خودش و الا شوکه بود. «شما... شما کی هستید؟ و از کجا میدونید؟»
جیمین به آرامی به سمت آلیس قدم برداشت، اما این بار دیگر تهدیدآمیز نبود. «ما؟ ما فقط مسافرانی هستیم که به دنبال سرنخهایی میگردیم. سرنخهایی که شما دو نفر، به نظر میرسه همین الان پیداشون کردید.» او به سمت برج ساعت اشاره کرد. «اون نور آبی... اون موسیقی... اونها فقط پیشدرآمدی بودن. کلید اصلی، جایی در اعماق اون برج مخفی شده. جایی که... راه ورود به مکانی است که قرنهاست گم شده.»
جونکوک، با لحنی جدیتر، اضافه کرد: «و ما اینجا هستیم تا مطمئن بشیم که این راه، به درستی باز میشه... یا اگر لازم شد، بسته بشه.»
آلیس و الا به هم نگاه کردند. دنیای آرام و عادیشان، در یک شب، با ظاهری شبیه به کابوس و هیجان، زیر و رو شده بود. آنها نه تنها با موجوداتی روبرو شده بودند که به نظر میرسید از دل افسانهها آمدهاند، بلکه تازه متوجه شده بودند که خودشان هم رازهایی در وجودشان دارند که بسیار بزرگتر از آن چیزی است که تصور میکردند.
آیا این برخورد، سرآغاز یک اتحاد خطرناک بود؟ یا پایانی بر آرامش شهر اِلدوریا؟
- ۴۳۱
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط