روزی روزگاری در یکی از سرزمین های اکستریا دو قبلیه از خیلی وقت پیش ...
𝔐𝔦𝔰𝔱𝔯𝔢𝔰𝔰
ℙ𝕒𝕣𝕥𝟙
روزی روزگاری در یکی از سرزمین های اکُستریا دو قبلیه از خیلی وقت پیش باهم دشمنی داشتن دلیلش او هیچکس نمیدونست بعضی ها از مردم حدس میزدن شاید برای فرق زیادشون بعضی ها هم فکر میکردن شاید سر معشوق یا پول چیزی باشه این دو قبیله کاملا با هم متفاوت بود یکی از قبلیه ها مردم سر زنده شاد و خندانی داشت و قبلیه دیگری مردم سرد و بی رحم درسته مثل دو رنگ سیاه و سفید باهم متفاوت بودن پادشاه دو سرزمین هم قضیه را نمیدونستن اما بدون اینکه از چیزی خبر داشته باشن راه خانوادگی که بهشون ارث رسیده رو ادامه دادن.
پادشاه قبیله ای که به انواعن رنگ مشکی شناخته شده بود با کلی سرد و بی رحمیش تصمیم گرفت که ازدواج کنه و وارث خانواده شو به دنیا بیاره پس قرار ملاقات گذاشت بعد از کلی دیدار بلخره از یکی از زن ها را به همسری قبول کرد و ازدواج کرد اما عشق چی؟ برای پادشاه عشق هیچ معنای نداشت.
بعد از یک سال صاحب یک فرزند پسر شدن پادشاه کیم از دیدن پسر کوچیکش که دورش پارچه سفیدی کشیده بودن لبخندی زد اون خنده...اولین خنده ای بود که به لب داشت حتی ملکه هم تعجب کرده بود اما اون خنده خیلی دلنشین بود.
آن روز پادشاه تصمیم گرفت اسم پسرشو تهیونگ بزار دقیقا برازنده یک شاهزاده از اون روز حدود ۷ سال میگذره.
تهیونگ فرزند خیلی مهربون دلسوزی بود اما براش سوال بود چرا پدرشو کم میدید چرا مادرش انقدر باهاش بد بود چرا نمیذاشتن به ملاقات مادرش برود.
در حالیکه سمت پنجره بزرگ روبه روش واستاده بود گفت:
"هنوز هم نمیتوانم مادرم ببینم؟"
دو خدمتکار زنی که اونجا بودن و روی زانو هاشون نشسته بودن یکی از آنها کمی مکث کرد و جواب داد:
"متاسفم...اما باید صبر داشته باشین"
تهیونگ دلیل اینکار هاشونو نمیدانست اون فقط ۷ سال داشت اما کاری کرده بودن که قلب کوچولو نازکش به راحتی سرد بشه.
امیدوارم از رمان معشوقه خوشتون بیاد حمایت یادتون نره.
پارت یک پس دل سرد نشین گرل ها حمایت کنین پارت ها آینده جالب تره😉
ℙ𝕒𝕣𝕥𝟙
روزی روزگاری در یکی از سرزمین های اکُستریا دو قبلیه از خیلی وقت پیش باهم دشمنی داشتن دلیلش او هیچکس نمیدونست بعضی ها از مردم حدس میزدن شاید برای فرق زیادشون بعضی ها هم فکر میکردن شاید سر معشوق یا پول چیزی باشه این دو قبیله کاملا با هم متفاوت بود یکی از قبلیه ها مردم سر زنده شاد و خندانی داشت و قبلیه دیگری مردم سرد و بی رحم درسته مثل دو رنگ سیاه و سفید باهم متفاوت بودن پادشاه دو سرزمین هم قضیه را نمیدونستن اما بدون اینکه از چیزی خبر داشته باشن راه خانوادگی که بهشون ارث رسیده رو ادامه دادن.
پادشاه قبیله ای که به انواعن رنگ مشکی شناخته شده بود با کلی سرد و بی رحمیش تصمیم گرفت که ازدواج کنه و وارث خانواده شو به دنیا بیاره پس قرار ملاقات گذاشت بعد از کلی دیدار بلخره از یکی از زن ها را به همسری قبول کرد و ازدواج کرد اما عشق چی؟ برای پادشاه عشق هیچ معنای نداشت.
بعد از یک سال صاحب یک فرزند پسر شدن پادشاه کیم از دیدن پسر کوچیکش که دورش پارچه سفیدی کشیده بودن لبخندی زد اون خنده...اولین خنده ای بود که به لب داشت حتی ملکه هم تعجب کرده بود اما اون خنده خیلی دلنشین بود.
آن روز پادشاه تصمیم گرفت اسم پسرشو تهیونگ بزار دقیقا برازنده یک شاهزاده از اون روز حدود ۷ سال میگذره.
تهیونگ فرزند خیلی مهربون دلسوزی بود اما براش سوال بود چرا پدرشو کم میدید چرا مادرش انقدر باهاش بد بود چرا نمیذاشتن به ملاقات مادرش برود.
در حالیکه سمت پنجره بزرگ روبه روش واستاده بود گفت:
"هنوز هم نمیتوانم مادرم ببینم؟"
دو خدمتکار زنی که اونجا بودن و روی زانو هاشون نشسته بودن یکی از آنها کمی مکث کرد و جواب داد:
"متاسفم...اما باید صبر داشته باشین"
تهیونگ دلیل اینکار هاشونو نمیدانست اون فقط ۷ سال داشت اما کاری کرده بودن که قلب کوچولو نازکش به راحتی سرد بشه.
امیدوارم از رمان معشوقه خوشتون بیاد حمایت یادتون نره.
پارت یک پس دل سرد نشین گرل ها حمایت کنین پارت ها آینده جالب تره😉
- ۲.۱k
- ۰۲ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط