[•] عمارت عشق [•]
[•] عمارت عشق [•]
Part number 26
ـ«گاهی اوقات انسان ها عصبانی میشوند اما این دلیل بر این میشود که انرا سر شخصی بی گناه خالی کنیم؟ راه های زیادی وجود دارد. انسان ها زندگی میکنند تا بتونن به بقا برسن...ولی اگه اون زندگی پر از بی اعصابی باشد چه؟»
اشکاشو از گوشه ی چشمش پاک کرد،صفحه ی بعد رو باز کرد.
کاغذی توش بود. با دست خط چویا...
'بعضی وقتا دازای ناراحتم میکنه، با رفتار هاش، نوع حرف زدنش و حیلی چیزای دیگه، ولی من هنوز دوستش دارم! اون عشق ابدی منه! شاید درسته، انسان ها گاهی عصبانی میشن ولی دازای من حتی تو اوج عصبانیت هم جذابه...'
ــ«هوو...»
در اتاق باز شد.
یوری اومد داخل...
"دا...دازای؟"
سریع رفت بیرون و یکم بعد برگشت.
_«رفتی بیرون چرا رفتی؟»
"هیچی فقط ...فق..فقط کیفم جا مونده بود."
_«اهان...»
یوری تو ذهن:«نمیتونستم بگم میخواستم دوس پسرمو بیارم اینجا...!»
دازای بلند شد. حولهش رو درآورد.
"هی...دازای امشبو..."
_«نه!»
لباساشو پوشید و کراواتشو بسد و رفت بیرون یکم بعد برگشت و اون کتاب رو برداشت و رفت.
سمت اتاق چویا رفت.
در زد.
+«بیا تو!»
رفت داخل ...
_«عام...خب...چویا...باهات...کار داشتم...»
+«بفرمایید...!»
_«از هرزگی های یوری خبر داری؟»
+«همه دارن...»
_«خواستم بگم...میخوام...برم...ایلا رو ببینم...میای...باهم بریم؟...»
+«خب...باشه...»
[مکان: ایستگاه زمان]
_«6 سال بعد!»
"چشم دازای ساما..."
نور سفیدی دورشون رو گرفت.
وارد شهر اینده شدن...
+«وای...الان دوقلو ها چن سالشون میشه؟ تو این زمان...»
_«تقریبا...دو سال و 2 ماه و 23 روز و 3 ساعتشون...»
+«....»
دازای خندید و راه افتاد.
چویا نگاه پوکری انداخت و دنبالش رفت.
دازای دستشو بالا اورد و بعد پایین انداخت. چویا با تعجب نگاه کرد.
_«کاری کردم بتونیم از دیوار رد بشیم و اونا مارو نبینن...!»
بعد از دیوار رد شد و چویا هم دنبالش رفت.
+«اینجا...کجاست؟»
_«خونه ی منو تو..»
+«پس...عمارت...»
_«قراره نابود بشه...»
+«کاش نشه...میشه سرنوشت رو عوض کرد؟»
_«نمیشه...یا شاید بشه...»
با انگشت به داخل پنجره اشاره کرد.
ایلا و لیام رو فرش بازی میکردن...
+«وای...چه گوگولین...اونا کین؟»
_«بچه هات...»
+«لیام و ایلا؟»
_«اره...»
از دیوار رد شد و رفت سمت بچه ها...به اطراف نگاه کرد؛ کسی نبود.
طلسم رو خنثی کرد و رفت سمت بچه ها...ایلا رو بلند کرد و بعد لیام رو....
_«چقد شما نازید...»
چویا فقط نگاه میکرد...یعنی واقعا همچین اینده ای وجود داره ؟ صد درصد...
_«نمیخوای بغلشون کنی؟»
لیام با تعجب به دازای نگاه میکرد. پدرش بود؟ اره ولی اصلا شبیه نبود.
ایلا هم از رو لباسش گرفت و رفت بالاو رو شونش نشست و موهاشو کشید.
"با...با..."
لیام گفت.
ایلا هم بلافاصله گفت "مامان!"
میتونستن حرف بزنن، چویا نزدیک شد و لیام رو گرفت.
لیام بلافاصله گفت "مامان! مامان بعلم کن!"
+«پس میتونید حرف بزنید. خوبه!»
"مامان ...!!"
دستاشو بالا اورد و انگشتاشو تکون داد.
بعد دستش پوست لطیف مادرشو لمس کرد.
دازای هم با ایلا سرگرم بود.
چرا ایلا رو بیشتر دوست داشت؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
"نظری ندارم...ولی نقشه ی خوبیه...!"
"هوف...ولی باید اون چویا رو بکشیم...!"
ادامه؟ ;>
Part number 26
ـ«گاهی اوقات انسان ها عصبانی میشوند اما این دلیل بر این میشود که انرا سر شخصی بی گناه خالی کنیم؟ راه های زیادی وجود دارد. انسان ها زندگی میکنند تا بتونن به بقا برسن...ولی اگه اون زندگی پر از بی اعصابی باشد چه؟»
اشکاشو از گوشه ی چشمش پاک کرد،صفحه ی بعد رو باز کرد.
کاغذی توش بود. با دست خط چویا...
'بعضی وقتا دازای ناراحتم میکنه، با رفتار هاش، نوع حرف زدنش و حیلی چیزای دیگه، ولی من هنوز دوستش دارم! اون عشق ابدی منه! شاید درسته، انسان ها گاهی عصبانی میشن ولی دازای من حتی تو اوج عصبانیت هم جذابه...'
ــ«هوو...»
در اتاق باز شد.
یوری اومد داخل...
"دا...دازای؟"
سریع رفت بیرون و یکم بعد برگشت.
_«رفتی بیرون چرا رفتی؟»
"هیچی فقط ...فق..فقط کیفم جا مونده بود."
_«اهان...»
یوری تو ذهن:«نمیتونستم بگم میخواستم دوس پسرمو بیارم اینجا...!»
دازای بلند شد. حولهش رو درآورد.
"هی...دازای امشبو..."
_«نه!»
لباساشو پوشید و کراواتشو بسد و رفت بیرون یکم بعد برگشت و اون کتاب رو برداشت و رفت.
سمت اتاق چویا رفت.
در زد.
+«بیا تو!»
رفت داخل ...
_«عام...خب...چویا...باهات...کار داشتم...»
+«بفرمایید...!»
_«از هرزگی های یوری خبر داری؟»
+«همه دارن...»
_«خواستم بگم...میخوام...برم...ایلا رو ببینم...میای...باهم بریم؟...»
+«خب...باشه...»
[مکان: ایستگاه زمان]
_«6 سال بعد!»
"چشم دازای ساما..."
نور سفیدی دورشون رو گرفت.
وارد شهر اینده شدن...
+«وای...الان دوقلو ها چن سالشون میشه؟ تو این زمان...»
_«تقریبا...دو سال و 2 ماه و 23 روز و 3 ساعتشون...»
+«....»
دازای خندید و راه افتاد.
چویا نگاه پوکری انداخت و دنبالش رفت.
دازای دستشو بالا اورد و بعد پایین انداخت. چویا با تعجب نگاه کرد.
_«کاری کردم بتونیم از دیوار رد بشیم و اونا مارو نبینن...!»
بعد از دیوار رد شد و چویا هم دنبالش رفت.
+«اینجا...کجاست؟»
_«خونه ی منو تو..»
+«پس...عمارت...»
_«قراره نابود بشه...»
+«کاش نشه...میشه سرنوشت رو عوض کرد؟»
_«نمیشه...یا شاید بشه...»
با انگشت به داخل پنجره اشاره کرد.
ایلا و لیام رو فرش بازی میکردن...
+«وای...چه گوگولین...اونا کین؟»
_«بچه هات...»
+«لیام و ایلا؟»
_«اره...»
از دیوار رد شد و رفت سمت بچه ها...به اطراف نگاه کرد؛ کسی نبود.
طلسم رو خنثی کرد و رفت سمت بچه ها...ایلا رو بلند کرد و بعد لیام رو....
_«چقد شما نازید...»
چویا فقط نگاه میکرد...یعنی واقعا همچین اینده ای وجود داره ؟ صد درصد...
_«نمیخوای بغلشون کنی؟»
لیام با تعجب به دازای نگاه میکرد. پدرش بود؟ اره ولی اصلا شبیه نبود.
ایلا هم از رو لباسش گرفت و رفت بالاو رو شونش نشست و موهاشو کشید.
"با...با..."
لیام گفت.
ایلا هم بلافاصله گفت "مامان!"
میتونستن حرف بزنن، چویا نزدیک شد و لیام رو گرفت.
لیام بلافاصله گفت "مامان! مامان بعلم کن!"
+«پس میتونید حرف بزنید. خوبه!»
"مامان ...!!"
دستاشو بالا اورد و انگشتاشو تکون داد.
بعد دستش پوست لطیف مادرشو لمس کرد.
دازای هم با ایلا سرگرم بود.
چرا ایلا رو بیشتر دوست داشت؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
"نظری ندارم...ولی نقشه ی خوبیه...!"
"هوف...ولی باید اون چویا رو بکشیم...!"
ادامه؟ ;>
- ۵۵۰
- ۰۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط