You come late
You come late
__________________
خدمتکار کمی خم شد و گفت:"خانم کانگ(مین_جی)گفتن که برای ناهار بهتون اطلاع بدم.
هیونجین سریعا قبل از اینکه فلیکس حرفی بزنه گفت:"بهشون بگو پنج دقیقه دیگه میایم."
خدمتکار چشمی گفت و از اتاق خارج شد.
چشمای خشمگین فلیکس به هیونجین خیره شد و با تندی گفت:"تو بدون هیچ حرفی ولم کردی رفای سنگاپور!من توی سخت ترین و بدترین شرایط زندگیم بودم!من یتیم شده بودم! الانم توی یک عمارت بزرگم که از مادرم به خالم ارث رسیده و من انگار برده این عمارتم،تو حتی یکبارم سراغم رو نگرفتی! بعد انتظار داری برای برگشت تو بساط رقص بپا کنم؟!"
پوزخندی که گوشه لب هیونجین نقش بسته بود کم کم و کم کم محو شد و زیرلب زمزمه بلندی کرد:"من متا___"
هنوز حرفش تمام نشده بود که فلیکس پرید وسط و ادامه داد:"بخشش تو نمیتونه کینه منو از بین ببره،پس خواهش میکنم ازم فاصله بگیر. همین الانم که باهات بحث کردم زیادی بود."
یک برقی متفاوت توی چشمای قهوه ای رنگ هیونجین جرقه زد ولی سریعا محو شد.
به سمت در رفت و آروم گفت:"بهتره برای ناهار بیای تو که اخلاق خاله رو میشناسی."
و حرفش با بسته شدن در تموم شد. فلیکس نفس عمیقی کشید و به میزش تکیه داد،نمیدونست باید چکار میکرد اون هنوز هیونجین رو به عنوان برادر بزرگترش میدونست ولی غرور و کینه ۱۵ سالش اجازه نمیداد که همچیز مثل قبل بشه،به ساعت سفیدرنگ روی دیوار نگاه کرد و به سمت سالن غذا خوری عمارت رفت...
_____________
چطوره...
__________________
خدمتکار کمی خم شد و گفت:"خانم کانگ(مین_جی)گفتن که برای ناهار بهتون اطلاع بدم.
هیونجین سریعا قبل از اینکه فلیکس حرفی بزنه گفت:"بهشون بگو پنج دقیقه دیگه میایم."
خدمتکار چشمی گفت و از اتاق خارج شد.
چشمای خشمگین فلیکس به هیونجین خیره شد و با تندی گفت:"تو بدون هیچ حرفی ولم کردی رفای سنگاپور!من توی سخت ترین و بدترین شرایط زندگیم بودم!من یتیم شده بودم! الانم توی یک عمارت بزرگم که از مادرم به خالم ارث رسیده و من انگار برده این عمارتم،تو حتی یکبارم سراغم رو نگرفتی! بعد انتظار داری برای برگشت تو بساط رقص بپا کنم؟!"
پوزخندی که گوشه لب هیونجین نقش بسته بود کم کم و کم کم محو شد و زیرلب زمزمه بلندی کرد:"من متا___"
هنوز حرفش تمام نشده بود که فلیکس پرید وسط و ادامه داد:"بخشش تو نمیتونه کینه منو از بین ببره،پس خواهش میکنم ازم فاصله بگیر. همین الانم که باهات بحث کردم زیادی بود."
یک برقی متفاوت توی چشمای قهوه ای رنگ هیونجین جرقه زد ولی سریعا محو شد.
به سمت در رفت و آروم گفت:"بهتره برای ناهار بیای تو که اخلاق خاله رو میشناسی."
و حرفش با بسته شدن در تموم شد. فلیکس نفس عمیقی کشید و به میزش تکیه داد،نمیدونست باید چکار میکرد اون هنوز هیونجین رو به عنوان برادر بزرگترش میدونست ولی غرور و کینه ۱۵ سالش اجازه نمیداد که همچیز مثل قبل بشه،به ساعت سفیدرنگ روی دیوار نگاه کرد و به سمت سالن غذا خوری عمارت رفت...
_____________
چطوره...
- ۱۲۴
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط