از قصه ی عشق من و تو درد به جا ماند

از قصه ی عشق من و تو درد به جا ماند
یک فصل پر از حادثه ی زرد به جا ماند

از مرد بزرگی که تو در خاطره اش بود
یک رهگذرِ خسته ی شبگرد به جا ماند

از آن همه دل دادن و مجنون تو بودن
یک حسِ سراسر کسل و سرد به جا ماند

از تو که دلت معنی احساس و وفا بود
یک عاشق هرجایی نامرد به جا ماند

تا زوج شدن یک مژه بر هم زدنی بود
اما دل تنها شده ای فرد به جا ماند

در آخر این قصه به جز خنده ی تلخت
یک مرد که تنها شد و دق کرد به جا ماند
دیدگاه ها (۲)

🌱پاییز که می‌رسد،جهان آهسته‌تر نفس می‌کشد؛انگار خداوند، پیش ...

از قصه ی عشق من و تو درد به جا ماندیک فصل پر از حادثه ی زرد ...

از قصه ی عشق من و تو، درد به جا ماند،یک فصل پر از حادثه ی زر...

من همان شاعر گنگم که زبان باز نکردشعر می گفت ولی عاشقی آغاز ...

به شهر رنگ ها رفتيم، گفتي زرد نامرد استاگر رنگي تو را در خوي...

به شهر رنگ ها رفتیم گفتی زرد نامرد استاگر رنگی تو را در خویش...

به شهر رنگ ها رفتیم گفتی زرد نامرد استاگر رنگی تو را در خویش...

نامرد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط