کافی نبودم...
کافی نبودم...
از جایی شروع شد که یاد گرفتم بیشتر از اینکه شنیده بشم، شنونده باشم.
نه چون آدمها قشنگتر حرف میزدن،
بلکه چون هر بار که خواستم حرف بزنم،
یکی زودتر از من شروع کرد به گفتنِ درد خودش،
و من، ساکت شدم...
ساکت شدم و گوش دادم...
گوش دادم و فهمیدم...
فهمیدم و در آغوش گرفتم...
در آغوش گرفتم و نادیده موندم...
من خودمو برای خیلیا مادر کردم؛ حتی وقتایی که خودم بچه بودم.
وقتایی که خودم نیاز داشتم یکی بغلم کنه،
خودم شدم بغل برای دیگران...
وقتایی که ترسیدم،
قوی وایسادم تا بقیه نترسن.
هیچوقت کسی ازم نپرسید:
"تو چی؟ حالت خوبه؟"
هیچکس نگفت:
"اگه خستهای، بخواب... اگه بریدهای، نترس از بریدن."
من احساسی بودم، گفتن زیادی حساسی.
من منطقی شدم، گفتن چقدر خشکی.
من خندیدم، گفتن زیادی شادی.
من گریه کردم، گفتن افسردهای.
من تلاش کردم، گفتن خودنمایی میکنی.
من خسته شدم، گفتن تنبلی...
هر چیزی که بودم، اشتباه بود.
و هر کاری که کردم، نه تنها کافی نبود، بلکه زخم شد، قضاوت شد، رد شد...
من برای اشتباهی که مرتکب نشدم،
برای انتخابی که نکردم،
برای باری که نباید میکشیدم،
مقصر شناخته شدم...
و شاید اون روزی که سکوت کردم،
برای همیشه گم شدم...
اما حالا، توی همین خطها،
میخوام پیدا شم...
★زخمهایی که جوهرش از زندگی زوییست.
از جایی شروع شد که یاد گرفتم بیشتر از اینکه شنیده بشم، شنونده باشم.
نه چون آدمها قشنگتر حرف میزدن،
بلکه چون هر بار که خواستم حرف بزنم،
یکی زودتر از من شروع کرد به گفتنِ درد خودش،
و من، ساکت شدم...
ساکت شدم و گوش دادم...
گوش دادم و فهمیدم...
فهمیدم و در آغوش گرفتم...
در آغوش گرفتم و نادیده موندم...
من خودمو برای خیلیا مادر کردم؛ حتی وقتایی که خودم بچه بودم.
وقتایی که خودم نیاز داشتم یکی بغلم کنه،
خودم شدم بغل برای دیگران...
وقتایی که ترسیدم،
قوی وایسادم تا بقیه نترسن.
هیچوقت کسی ازم نپرسید:
"تو چی؟ حالت خوبه؟"
هیچکس نگفت:
"اگه خستهای، بخواب... اگه بریدهای، نترس از بریدن."
من احساسی بودم، گفتن زیادی حساسی.
من منطقی شدم، گفتن چقدر خشکی.
من خندیدم، گفتن زیادی شادی.
من گریه کردم، گفتن افسردهای.
من تلاش کردم، گفتن خودنمایی میکنی.
من خسته شدم، گفتن تنبلی...
هر چیزی که بودم، اشتباه بود.
و هر کاری که کردم، نه تنها کافی نبود، بلکه زخم شد، قضاوت شد، رد شد...
من برای اشتباهی که مرتکب نشدم،
برای انتخابی که نکردم،
برای باری که نباید میکشیدم،
مقصر شناخته شدم...
و شاید اون روزی که سکوت کردم،
برای همیشه گم شدم...
اما حالا، توی همین خطها،
میخوام پیدا شم...
★زخمهایی که جوهرش از زندگی زوییست.
- ۷.۶k
- ۱۸ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط