بچه های روستایهای آنجا، تصوری از مدرسه‌ای غیر از کپر ندار

بچه های روستایهای آنجا، تصوری از مدرسه‌ای غیر از کپر ندارند


خانه معلم
دورتر کنار دو بشکه بزرگ آب چند مرد دور هم نشسته‌اند و بلندبلند حرف می‌زنند. یکی از مردها لخت‌شده، روی صندلی نشسته و مرد دیگر درحال کوتاه‌کردن موهایش است. مرا که می‌بینند با تعجب خودشان را جمع‌وجور می‌کنند و می‌پرسند از کجا آمده‌ام.

معلم‌های حق‌التدریسی هستند. همه‌شان. شش ماه تمام است که حقوق نگرفته‌اند و باز می‌ترسند حرف بزنند، چون ممکن است شغل‌شان را از دست بدهند. برای صرفه‌جویی و رساندن سر و ته ماه به هم تا جایی که بشود همه کارهای‌شان را خودشان انجام می‌دهند. مثل همین حالا که یکی‌شان سلمانی شده و موی بقیه را کوتاه می‌کند.

دست‌شان آن‌قدر تنگ است که حتی برای پول بنزین موتورشان هم مانده‌اند. برای همین هفته‌به‌هفته برمی‌گردند شهر پیش زن و بچه‌های‌شان. خانه معلم درحقیقت یک مدرسه دو کلاسه است با یک آبدارخانه خیلی کوچک که خانه هفده معلم هم شده است. میزوصندلی کلاس بزرگتر را برداشته‌اند. یک موکت مندرس پهن کرده‌اند و به دیوار هم برای آویزان‌کردن لباس‌های‌شان چند تا میخ کوبیده‌اند. همین، شده خانه معلم. در کلاس بغلی هم که قد یک کف دست است، درس می‌دهند. کلاسی که به پنجره‌هایش جای شیشه، کاغذ و نایلن چسبانده‌اند و جای جنب خوردن هم ندارد. هر معلم به یک ده می‌رود و درس می‌دهد. شنبه‌ها صبح زود در دل کوه و کمر راه می‌افتند تا به موقع چراغ تعلیم و تربیت را روشن سازند! و ته چهارشنبه غروب برمی‌گردند شهر. چون پول ندارند هر روز باک موتورشان را پر کنند تا این همه راه را بروند و بیایند. سرویسی هم که وجود ندارد. خودشان باید دست‌شان را داخل جیبی کنند که هیچی تویش نیست.

این هفده معلم که شش‌ماه تمام است حقوق نگرفته‌اند و صدای‌شان هم از ترس از دست‌دادن کارشان درنمی‌آید، خودشان می‌پزند و می‌شویند و رفت‌وروب می‌کنند. از آبدارخانه کوچک بوی غذا می‌آید. در قابلمه رویی را برمی‌دارم. عدس‌پلو با برنج نیم‌دانه. بدون گوشت و کشمش. برای پرکردن شکم. رفع گرسنگی. معلم‌ها می‌گویند تا فردا صبح که بچه‌ها دوباره به مدرسه برگردند باید بوی همین نیم‌دانه هم رفته باشد، چون از روی بچه‌ها خجالت می‌کشند. بچه‌ها اغلب گرسنه‌اند و جز تکه‌ای نان خشک چیز دیگری با خود نمی‌آورند. خیلی از بچه‌ها همان نان را هم ندارند. خشک می‌آیند و خشک می‌روند. اما کودک بلوچ حیا دارد، حتی نمی‌داند که می‌تواند به گرسنگی‌اش اعتراض کند. دنیا را ندیده که بداند بعضی‌ها چه بروبیایی دارند. معلم‌ها این‌جا گاهی که دست‌شان خالی نباشد، از شهر نان می‌خرند و به بچه‌ها تکه‌های بزرگ نان می‌دهند.

این‌جا سیستان‌وبلوچستان است. تکه‌ای فراموش‌شده. این‌جا دریا دارد. بندر دارد. کشتی دارد و دریایی انباشته از غذا و ثروت. کارخانه‌های سازنده تن‌ماهی دارد. کارگاه‌هایی برای ساخت کشتی و لنج. نخل دارد. میوه‌های گرمسیری عجیب‌وغریب و خوشمزه دارد. سوزن‌دوزی دارد. یک عالمه جاهای دیدنی دارد. می‌تواند گردشگر جذب کند. شغل درست شود. اما مردم فقیرند. کف‌دست‌شان یک مو هم ندارد. خانواده‌ای اگر پای‌شان هم به شهر رسیده، حاشیه‌نشین شده‌اند و انبوه زنان کارتن‌خواب که با حال‌و‌روز تلخی، با صورت‌های بزک‌کرده، چون دلقکی گریان، کنار خیابان تن خود را به ارزانی می‌فروشند. این‌جا ایران است، استان سیستان‌وبلوچستان.
دیدگاه ها (۳)

برای تجربه هیجان و ترس، نیازی به نشستن پای فیلم های ژانر وحش...

گورستان تیس به دلیل وجود سنگر قبرهای بزرگ و عجیبش در میان مر...

بچه‌های سبزه‌بالا و چند ده آن طرف‌تر سال‌هاست که در کپر درس ...

نیک‌شهر. جنوبی‌ترین شهر در استان سیستان‌وبلوچستان است سبزبال...

پارت سوم روزی روزگاری غم: مردم کمی خسته بنظر می رسیدنت بعضیا...

میم مثل مادر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط