آن دم که مرا چشمک

آن دم که مرا چشمک
چشمان خمارت خبرم کرد
یک عمر مرا حسرت بوسیدن
آن خون جگـرم کرد

آن خنده ی زیبا
که لبانت به لبم دوخت
با عشق و هوس خندهٔ
تـو در به درم کرد

با ناز نگاهت تو شدی
دلبر دلها ولی افسوس
در خون جگری ، عشق
تو شوریده سَرم کرد

آن دم که به عشقت
به هوس پای نهادی
از عشق ، به صد رنگ
تـو دلخسته ترم کرد

عهدت که شکستی
شکستم چو قناری
پرواز فراموش شد و
بی بال و پَرم کـرد

از عشــــق تو شد
موی سیاهم به سفیدی
بر کنج قفس ماندم و
بی بال و پَرم کـرد

از دور ببین
سنگ صبورم پی غمها
این قصه ی نا گفته
چه خونین جگرم کرد


‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌
دیدگاه ها (۰)

چشم توتیر خلاص استمزن پلکت را ‌به عشق بگو که دیگر هیچ کسی جز...

در صداقت عمقی است که در دریا نیست،و در سادگی بلندایی است که ...

تورا جانم صدا ڪردم، ولیڪن برتر،جانی... مگر جان بی_تو میماند ...

کسی رو رفیق صدا کنکه وقتی اتفاق خوبی برات میفتهاول از هرکسی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط