خونه هنوز همون‌قدر سرد و بی‌روح بود. هیچ‌چیز عوض نشده بود

خونه هنوز همون‌قدر سرد و بی‌روح بود. هیچ‌چیز عوض نشده بود جز چند ساعت سکوت و یه عینک جدید.

در بسته شد و شوگا کلیدهاشو پرت کرد روی میز.
بدون این‌که چیزی بگه، رفت سمت آشپزخونه. یخچال رو باز کرد، نگاهی انداخت و گفت:

شوگا: «برنج مونده داریم. با تخم‌مرغ.»

سوآ آروم سر تکون داد. هنوز صدای خودش توی خونه به گوشش غریبه بود.

چند دقیقه بعد، دو تا بشقاب ساده روی میز بودن.
برنج گرم، نیمرو. بخار کم‌رنگی ازش بلند می‌شد.

شوگا پشت میز نشست. دست به چنگال برد.
بدون حرف. مثل همیشه.

سوآ هم نشست روبه‌روش. لقمه‌ها کوچیک بود، آهسته. دلش هنوز سنگین بود، ولی اون لحظه فقط می‌خواست درست بخوره، درست باشه، درست پیش بره.

چند دقیقه، فقط صدای قاشق و چنگال شنیده می‌شد.

بعد از ناهار، سوآ بدون این‌که چیزی بگه، ظرف‌ها رو جمع کرد. آب گرم رو باز کرد و شروع کرد به شستن.

شوگا از پشت نگاهش کرد. چیزی نگفت.

سوآ ظرف آخر رو هم شست، آب رو بست، دست‌هاشو خشک کرد و بدون هیچ حرفی رفت سمت اتاق خودش.

کتاب‌ها هنوز همون‌طور رو میز بودن.
برگه‌های پاره‌شده جمع شده بودن گوشه‌ای.

سوآ عینکش رو کمی بالا کشید، کتاب ریاضی رو باز کرد.
یه لحظه به برگه‌های خالی نگاه کرد، بعد با صدای خیلی آرومی، انگار فقط خودش بشنوه، گفت:

«دیگه نمی‌خوام بی‌دلیل ببازم… نه بخاطر شوگا… نه واسه اینکه کسی ببینه… فقط واسه اینکه…
من احمق نیستم.
و باید یه جایی بالاخره خودمو ثابت کنم… به خودم.»



قلم رو برداشت و شروع کرد به نوشتن.
خونه هنوز ساکت بود، ولی یه جور دیگه.
انگار اون سکوت، حالا یه گوشه‌ش شده بود جای نفس کشیدن.
دیدگاه ها (۰)

تعطیلات یه‌هفته‌ای تموم شد.هفته‌ای که هر روزش ساکت بود.نه کس...

نمره‌های سوآ عالی شده بودن.بعد از چند هفته تمرکز، بی‌توجهی ب...

نور ملایم صبح از پنجرهٔ بیمارستان می‌تابید. پرستارها رفت‌وآم...

سوآ توی تخت نیم‌خیز شده بود. نورِ مهتابیِ بالای سرش چشم‌هاش ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط