ذکرِ خیرت در دلم هست و کنارم نیستی

ذکرِ خیرت در دلم هست و کنارم نیستی
کاسه ای لبریزم و صبر وقرارم نیستی
همچو برگ از شاخسارِ چشم تو افتاده ام
در خزان می میرم ای فصل بهارم نیستی
روح غمگینم جهانی را مکدر می کند
غرقِ در اندوهم امّا غمگسارم نیستی
نامسلمان بودم و ایمانِ من مهرِ تو بود
دین و دل سوزاندی و گفتی نگارم نیستی
یوسف گمگشته یِ در راه کنعانم چه سود؟
دل بریدی از من و چشم انتظارم نیستی
دیدگاه ها (۴۶)

تــو را دوســت دارم بــہ مــانــنــد هیــچــڪســو نــہ هیــچ...

بیا در "بـاغِ" شعرِ من شبی "مهمان" بشو با منکنـارِ نرگس وُ "...

چشم دل از رفتنت ابریست چون فصل خزان بی تو گریانم، نگریان...

دراین جهان اگر این عشق را بهایی هستبدان که در پس این عشق اشن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط