راز قلدر مدرسه

راز قلدر مدرسه
پارت : ۲۷

چند هفته از اعترافشان گذشته بود.

مدرسه کم‌کم به روزهای آرامش برگشته بود.

دیگر کمتر کسی درباره‌ی جونگ کوک شایعه می‌ساخت.

بیشتر دانش‌آموزها فهمیده بودند که او دیگر آن پسر عصبانی سابق نیست.

زنگ آخر، معلم اعلام کرد که پروژه‌ی جونگ کوک و تهیونگ، بهترین پروژه‌ی کلاس شده است.

صدای تشویق کلاس بلند شد.

تهیونگ با خوشحالی به جونگ کوک نگاه کرد.

«دیدی؟ بالاخره تمومش کردیم.»

جونگ کوک لبخند زد.

«اگه تو نبودی، هیچ‌وقت این اتفاق نمی‌افتاد.»

بعد از تعطیل شدن مدرسه، هر دو طبق عادت همیشگی به پشت ساختمان رفتند.

خورشید کم‌کم غروب می‌کرد و حیاط مدرسه تقریباً خالی شده بود.

تهیونگ روی نیمکت نشست و با لبخند گفت:

«می‌دونی؟»

جونگ کوک کنارش نشست.

«چی؟»

«از روز اول فکر می‌کردم هیچ‌وقت حتی حاضر نمی‌شی باهام حرف بزنی.»

جونگ کوک خنده‌ی کوتاهی کرد.

«خودمم فکر نمی‌کردم یه روز اینجا کنار هم بشینیم.»

چند لحظه سکوت بینشان نشست.

سکوتی که این بار آرامش‌بخش بود.

تهیونگ آرام دستش را روی دست جونگ کوک گذاشت.

«از یه چیزی خوشحالم.»

«اینکه بالاخره لبخند زدنت واقعی شده.»

جونگ کوک به دست‌هایشان نگاه کرد.

بعد آرام انگشتانش را میان انگشتان تهیونگ قفل کرد.

«همه‌ش به خاطر توئه.»

تهیونگ لبخند زد.

«نه... به خاطر خودته.»

«تو فقط بالاخره به خودت یه فرصت دادی.»

جونگ کوک نگاهش را به چشمان تهیونگ دوخت.

دیگر خبری از آن ترس همیشگی نبود.

فقط آرامش...

و احساسی که هر روز عمیق‌تر می‌شد.

آرام دستش را بالا آورد و چند تار موی ریخته روی پیشانی تهیونگ را کنار زد.

لبخند محوی روی لب هر دو نشست.

جونگ کوک آهسته گفت:

«ممنون که هنوز کنارمی...»

تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از او بگیرد، جواب داد:

«قول داده بودم.»

«و به قولم عمل می‌کنم.»

جونگ کوک کمی به او نزدیک‌تر شد.

برای لحظه‌ای مکث کرد؛ انگار می‌خواست مطمئن شود تهیونگ هم همین را می‌خواهد.

تهیونگ با لبخندی آرام، فاصله‌ی کوتاه میانشان را کمتر کرد.

آن دو بوسه‌ای کوتاه و ارام به هم دیگر هدیه دادن .تنها چیزی که الان بهش نیاز داشتن همین بود یک لمس که ارتباط اشان را قوی تر کنه

وقتی از هم فاصله گرفتند، هر دو بی‌اختیار خندیدند.

تهیونگ با شیطنت گفت:

«فکر کنم دیگه از بوسیدنم نمی‌ترسی.»

جونگ کوک گونه‌هایش کمی سرخ شد.

«شاید...»

«فقط هنوز بهش عادت نکردم.»

تهیونگ خندید.

«کم‌کم عادت می‌کنی.»

صدای خنده‌ی هر دو در حیاط خلوت مدرسه پیچید.

برای اولین بار...

جونگ کوک احساس می‌کرد آینده‌ای که همیشه از آن فرار می‌کرد، حالا ارزش جنگیدن دارد.

چون در تمام تصویرهای آینده‌اش...

تهیونگ کنار او بود. 🖤


لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.

ׁׅ᥎ׁׅ ƙׁׅᨵׁׅׅᨵׁׅׅƙׁׅ
ƙׁׅᨵׁׅׅᨵׁׅׅƙׁׁׅ᥎ׁׅ

*𝐯𝐢𝐝𝐞𝐨
*𝐟𝐚𝐧 𝐚𝐫𝐭
*𝐅𝐢𝐤𝐬𝐡𝐞𝐧
ꉔꁝꋬꋊꏂ꒒ ꋊꋬꂵꏂ ꒐ꇙ
@jeon_roshabl
دیدگاه ها (۰)

راز قلدر مدرسهپارت : ۲۶ خبر رابطه‌ی جونگ کوک و تهیونگ هنوز ب...

راز قلدر مدرسهپارت : ۲۵ صبح روز بعد، برای اولین بار بعد از م...

راز قلدر مدرسهپارت : ۲۰ آن شب... جونگ کوک تا دیر وقت نتوانست...

راز قلدر مدرسهپارت : ۲۱ بعد از حرف‌های جونگ کوک، هر دو چند ل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط