و ترس در من "از بین رفته بود" چون‌که

و ترس در من "از بین رفته بود" چون‌که
می‌دانستم که هرگز از کنار او
دور نمی‌شدم و هیچ‌گاه"ترکش‌نمی‌کردم"
نه امروز و نه هیچ‌روز دیگر در آینده که
به مجموع آن زندگی می‌گویند...
دیدگاه ها (۳)

حرف هایی که نمیشود گفتداغ میشوند،جگر میسوزانند،درد میشوند،و ...

سالهاست به دنبال نشانی از انسانیتمیگردم.اما به گمانم این کلم...

دوست داشتن توزیباترین گلی ا‌ست که خدا آفریده!گفته بودم؟خورشی...

کاش می شد حال خوب را لبخند زیبا را بعضی دوست داشتن ها را، خش...

جونگین

پارت ۵ رز منفلش افتر ۳ روز بعد ماریان با جیغ از خواب پریدم و...

سفیر کبیر Grand Ambassador

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط