پدر خوانده
پدر خوانده
Godfather
پارت : ۹
ویو کوک:
حدود ساعت ۴ صبح بود و من بازم از صدای شدید رعد برق از خواب پریده بودم ..
خیلی عصبی شده بودم اخه چرا نمیونم چشم روهم بزارم فردا روز خیلی مهمیه ....
ایشششش فاک بهش .......
......
پسرک وفی کشید به سختی دستای بزرگ پدرش را کنار زد و از بغل او بیرون امد..
از تخت پاین رفت و به سمت در حرکت کرد ...
پدرش از وقتی پسرک درحال بلند فکر کردن و با خود حرف زدن بود بیدار شده بود...
ولی وانمود میکرد خواب است و این باعث شده بود پسرک کوچک
گول بخورد ....
ویو ته:
اون بچه کجا داره میره؟
نکنه مشکلی پیش اومده؟..
بلند شدم اروم اروم دنبالش میکردم ....
.....
پدر پسرک کوچک با چشمایی خوابالود دنبال پسرک شیطونش میرفت...
ویو کوک:
تشنم بود و اون عمارت خیلی خیلی بزرگ بود توش گم شده بودم...
سرگردون همه جارو میگشتم این ور اون ور میرفتم ....
....
پسرک کوچولو با این ور و اون ور رفتنش پدرش را متعجب کرده بود..... به طوری که پدرش فکر میکرد پسرک خواب بد دیده است..
و فرقی هم با خواب بد نداشت چون پسرک تو کابوس زنده ای زندگی میکرد...
کوک ویو:
بلاخره آشپزخونه پیدا کردم رفتم داخل...
بطری آبی که تا وسطاش پر بود برداشتم شروع به خوردن کردم ....
در یخچال بستم با دهن پر آب برگشتم که یهو بابایی دیدم که ۴ ثانتی صورتم وایساده بود...
ینی پشت در یخچال بود؟..
ویو ته:
مثل اینکه لوله ها مشکل برداشته بوده و دیگه ابی نبود جز اون اب تو یخچال ...
که کوک همشو خورده بودو قلپ اخر تو دهنش نگه داشته بود ...
اینم پارت ۹ 🤭❤️🫂
پارت ۱۱ عاشقش میشین
Godfather
پارت : ۹
ویو کوک:
حدود ساعت ۴ صبح بود و من بازم از صدای شدید رعد برق از خواب پریده بودم ..
خیلی عصبی شده بودم اخه چرا نمیونم چشم روهم بزارم فردا روز خیلی مهمیه ....
ایشششش فاک بهش .......
......
پسرک وفی کشید به سختی دستای بزرگ پدرش را کنار زد و از بغل او بیرون امد..
از تخت پاین رفت و به سمت در حرکت کرد ...
پدرش از وقتی پسرک درحال بلند فکر کردن و با خود حرف زدن بود بیدار شده بود...
ولی وانمود میکرد خواب است و این باعث شده بود پسرک کوچک
گول بخورد ....
ویو ته:
اون بچه کجا داره میره؟
نکنه مشکلی پیش اومده؟..
بلند شدم اروم اروم دنبالش میکردم ....
.....
پدر پسرک کوچک با چشمایی خوابالود دنبال پسرک شیطونش میرفت...
ویو کوک:
تشنم بود و اون عمارت خیلی خیلی بزرگ بود توش گم شده بودم...
سرگردون همه جارو میگشتم این ور اون ور میرفتم ....
....
پسرک کوچولو با این ور و اون ور رفتنش پدرش را متعجب کرده بود..... به طوری که پدرش فکر میکرد پسرک خواب بد دیده است..
و فرقی هم با خواب بد نداشت چون پسرک تو کابوس زنده ای زندگی میکرد...
کوک ویو:
بلاخره آشپزخونه پیدا کردم رفتم داخل...
بطری آبی که تا وسطاش پر بود برداشتم شروع به خوردن کردم ....
در یخچال بستم با دهن پر آب برگشتم که یهو بابایی دیدم که ۴ ثانتی صورتم وایساده بود...
ینی پشت در یخچال بود؟..
ویو ته:
مثل اینکه لوله ها مشکل برداشته بوده و دیگه ابی نبود جز اون اب تو یخچال ...
که کوک همشو خورده بودو قلپ اخر تو دهنش نگه داشته بود ...
اینم پارت ۹ 🤭❤️🫂
پارت ۱۱ عاشقش میشین
- ۱۸.۹k
- ۱۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط