@Kafiha

@Kafiha

باران....
نام دخترک گمشده ایست
که به شوق پنجره
از دریا گریخته ....

و به هر دری میزند
تا معشوقه اش را در آغوش گیرد

راهی نمیابد
در شهر سرگردان میشود

هوا را آشفته میکند، شخص عاشق را بی قرار!

و تمام آن هایی که بدون چتر پا به پای باران قدم میزنند
به شوق آغوشی...
در پی گمگشته خویش، آواره اند

هنوز هم هیچ ابری
راز جدایی باران را از دریا فاش نکرده....

و تو چه میدانی
صدای شوریده امواج
ناله هایی ست که در فراق باران سر داده....

از بی قراری، خودش را به صخره میکوبد
تا سرانجام در ساحل آرام بگیرد

اگر غیر از این است
یک نفر دلیل بی تابی شهر را هنگام پرسه باران در مه بگوید!

ای وای....
نکند ابر در این میان دلبسته باران شده....؟
نکند دلش خون است

امابرای هم صحبتی با عشق پنهان شده اش
پای حرفهای باران مینشیند
وقتی از گذشته اش با دریا میگوید و دلبری اش برای پنجره.

چه رسم ناخوشایندی...
عشق دومینو وار زمین به آسمان هم سرایت کرده.

شاعر را اینگونه نگاه نکن ، دیوانه نیست...
فلسفه میبافد...
که حال خراب زمین را هنگام باران توجیه کند!

آخر هواشناس قصه
از آسمان شنیده که باران راهی زمین شده
پنجره از صبح منتظر است، اما خبری نیست

اگر امشب نیامد
حتم دارم ابر معطل اش کرده

چه میدانم...؟

شاید دست از شانه کشیدن موهایش بر نمیدارد...
دیدگاه ها (۱)

باران....نام دخترک گمشده ایستکه به شوق پنجرهاز دریا گریختهو ...

باران....نام دخترک گمشده ایستکه به شوق پنجرهاز دریا گریخته ....

باران....نام دخترک گمشده ایستکه به شوق پنجرهاز دریا گریختهو ...

خیلے دوستت دارم...و چہ ڪسے مے داند، خیلے یعنی،چند، تا ڪجا......

‌در شبان غم تنهایی خویشعابد چشم سخنگوی تواممن در این تاریکیم...

‌ در را که باز کردم...ابر بود و نسیم، درخت‌ها در زیر سقف آسم...

کفش هایم کو

ندای آغاز

کفشهایم کوچه کسی بود صدا زد : سهرابآشنا بود صدا مثل هوا با ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط