پارت ۸: حصارِ نامرئی
پارت ۸: حصارِ نامرئی
وقتی چشمهایِ ا.ت باز شد، اولین چیزی که حس کرد، بویِ خاصِ فضایِ اتاقِ یونگی بود؛ ترکیبی از عطرِ تلخِ چوبِ صندل، باروت و کمی بویِ قهوهیِ همیشگی. اینجا اتاقِ کنترل نبود. اینجا فضایِ خصوصیِ خودِ یونگی بود؛ جایی که هیچکسِ دیگه جراتِ ورود بهش رو نداشت.
ا.ت سعی کرد بشینه، اما سرش به شدت تیر کشید. همون لحظه، سایهای که کنارِ پنجرهیِ قدیِ اتاق ایستاده بود، تکون خورد. یونگی بود. اون پیراهنِ مشکیِ آستینبلندش رو تا آرنج بالا زده بود و با یه تبلتِ کوچک تویِ دستش، با اخمی که انگار پیشونیش رو به هم دوخته بود، به مانیتورِ کوچیکی نگاه میکرد.
با شنیدنِ تکون خوردنِ ا.ت، یونگی بلافاصله تبلت رو رویِ میز انداخت و با قدمهایِ بلند به سمتِ تخت اومد. صورتش هنوز اثراتی از اون خشمِ وحشتناکِ دقایقِ قبل رو داشت، اما حالا یه چیزِ دیگه هم تویِ چشمهاش موج میزد: یک نگرانیِ عمیق و لرزان.
ا.ت با صدایِ خشدار گفت: «من… کجام؟»یونگی لبهیِ تخت نشست و بدون اینکه فاصلهش رو با ا.ت حفظ کنه، دستش رو به سمتِ صورتِ ا.ت برد. انگشتهایِ سردش رو خیلی آروم رویِ پیشونیِ ا.ت کشید، جایی که هنوز جایِ دستمالِ شیمیایی کمی سوزش داشت. «تویِ امنترین جایِ این عمارت. پیشِ من.»
ا.ت به اطراف نگاه کرد. اتاق مثلِ قلعهای بود که از دنیا جدا شده. «اونا… اونا کی بودن؟ چطوری اومدن تویِ اتاقِ کنترل؟»
یونگی نفسِ عمیقی کشید و نگاهش رو از ا.ت دزدید. «دیگه لازم نیست نگرانِ اونا باشی. اونایی که زنده موندن، دارن به سزایِ کارشون میرسن. و در موردِ اون هکری که گفتم…» یونگی به سمتِ تبلت اشاره کرد. «داره ردِ اون نفوذگر رو میزنه. تا یک ساعتِ دیگه میفهمم کی جرات کرده به تو دستدرازی کنه.»
ا.ت حس کرد ضربانِ قلبش تندتر شد. یونگی داشت از «تو» دفاع میکرد، نه از «داراییِ سندیکا». این برایِ ا.ت خیلی متفاوت بود. «یونگی، تو… تو نباید این کار رو میکردی. من فقط یه هکرم، نه یه…»یونگی حرفش رو قطع کرد. اون از جاش بلند شد و طوری که انگار میخواست ا.ت رو از تمامِ دنیا پنهان کنه، دوباره رویِ تخت کنارش نشست و خیلی نزدیکتر از همیشه شد. «برایِ من تو فقط یه هکر نیستی. وقتی دیدم اون عوضیها دارن بهت دست میزنن… اون لحظه، ا.ت… اون لحظه حس کردم دنیایِ من داره برایِ همیشه نابود میشه.»
سکوتی سنگین تویِ اتاق پیچید. این اعتراف نبود، یه حقیقتِ تلخ و شیرین بود که یونگی تا حالا نتونسته بود به زبون بیاره. ا.ت حالا میفهمید که ورود به اتاقِ شخصیِ یونگی، فقط یه تبعیدِ امنیتی نیست؛ این شروعِ مرحلهیِ جدیدی از بازیِ اونهاست.
ناگهان صدایِ در زدنِ محکمِ بادیگارد از پشتِ درِ اتاقِ شخصیِ یونگی بلند شد: «قربان! هکرِ انتخابیِ شما رسید.»
یونگی یه نگاهِ سریع به ا.ت انداخت، انگار میخواست بگه «نباید الان تنهات بذارم»، اما با اکراه بلند شد. «اینجا بمون. هیچجا نمیری. تا برگردم.»
[پایان پارت ۸]
وقتی چشمهایِ ا.ت باز شد، اولین چیزی که حس کرد، بویِ خاصِ فضایِ اتاقِ یونگی بود؛ ترکیبی از عطرِ تلخِ چوبِ صندل، باروت و کمی بویِ قهوهیِ همیشگی. اینجا اتاقِ کنترل نبود. اینجا فضایِ خصوصیِ خودِ یونگی بود؛ جایی که هیچکسِ دیگه جراتِ ورود بهش رو نداشت.
ا.ت سعی کرد بشینه، اما سرش به شدت تیر کشید. همون لحظه، سایهای که کنارِ پنجرهیِ قدیِ اتاق ایستاده بود، تکون خورد. یونگی بود. اون پیراهنِ مشکیِ آستینبلندش رو تا آرنج بالا زده بود و با یه تبلتِ کوچک تویِ دستش، با اخمی که انگار پیشونیش رو به هم دوخته بود، به مانیتورِ کوچیکی نگاه میکرد.
با شنیدنِ تکون خوردنِ ا.ت، یونگی بلافاصله تبلت رو رویِ میز انداخت و با قدمهایِ بلند به سمتِ تخت اومد. صورتش هنوز اثراتی از اون خشمِ وحشتناکِ دقایقِ قبل رو داشت، اما حالا یه چیزِ دیگه هم تویِ چشمهاش موج میزد: یک نگرانیِ عمیق و لرزان.
ا.ت با صدایِ خشدار گفت: «من… کجام؟»یونگی لبهیِ تخت نشست و بدون اینکه فاصلهش رو با ا.ت حفظ کنه، دستش رو به سمتِ صورتِ ا.ت برد. انگشتهایِ سردش رو خیلی آروم رویِ پیشونیِ ا.ت کشید، جایی که هنوز جایِ دستمالِ شیمیایی کمی سوزش داشت. «تویِ امنترین جایِ این عمارت. پیشِ من.»
ا.ت به اطراف نگاه کرد. اتاق مثلِ قلعهای بود که از دنیا جدا شده. «اونا… اونا کی بودن؟ چطوری اومدن تویِ اتاقِ کنترل؟»
یونگی نفسِ عمیقی کشید و نگاهش رو از ا.ت دزدید. «دیگه لازم نیست نگرانِ اونا باشی. اونایی که زنده موندن، دارن به سزایِ کارشون میرسن. و در موردِ اون هکری که گفتم…» یونگی به سمتِ تبلت اشاره کرد. «داره ردِ اون نفوذگر رو میزنه. تا یک ساعتِ دیگه میفهمم کی جرات کرده به تو دستدرازی کنه.»
ا.ت حس کرد ضربانِ قلبش تندتر شد. یونگی داشت از «تو» دفاع میکرد، نه از «داراییِ سندیکا». این برایِ ا.ت خیلی متفاوت بود. «یونگی، تو… تو نباید این کار رو میکردی. من فقط یه هکرم، نه یه…»یونگی حرفش رو قطع کرد. اون از جاش بلند شد و طوری که انگار میخواست ا.ت رو از تمامِ دنیا پنهان کنه، دوباره رویِ تخت کنارش نشست و خیلی نزدیکتر از همیشه شد. «برایِ من تو فقط یه هکر نیستی. وقتی دیدم اون عوضیها دارن بهت دست میزنن… اون لحظه، ا.ت… اون لحظه حس کردم دنیایِ من داره برایِ همیشه نابود میشه.»
سکوتی سنگین تویِ اتاق پیچید. این اعتراف نبود، یه حقیقتِ تلخ و شیرین بود که یونگی تا حالا نتونسته بود به زبون بیاره. ا.ت حالا میفهمید که ورود به اتاقِ شخصیِ یونگی، فقط یه تبعیدِ امنیتی نیست؛ این شروعِ مرحلهیِ جدیدی از بازیِ اونهاست.
ناگهان صدایِ در زدنِ محکمِ بادیگارد از پشتِ درِ اتاقِ شخصیِ یونگی بلند شد: «قربان! هکرِ انتخابیِ شما رسید.»
یونگی یه نگاهِ سریع به ا.ت انداخت، انگار میخواست بگه «نباید الان تنهات بذارم»، اما با اکراه بلند شد. «اینجا بمون. هیچجا نمیری. تا برگردم.»
[پایان پارت ۸]
- ۹۱
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط