رفتی رها نکرده دگر چشم تر مرا

رفتی رها نکرده دگر چشم تر مرا
از خود گذاشتی پس از آن بی خبر مرا
مثل پرنده ای که اسیر قفس شده ست
کرده ست درد عشق تو بی بال و پر مرا
خشکیده شاخه های تنم در خزان عشق
دیگر شکسته است هجوم تبر ، مرا
دارد فضای فاصله یک قرن! می شود
یک همنفس نبوده در این دور و بر ؛مرا
دردی غریب بر تن عشقم نشسته است
کرده است غصه های تو زیر و زبر مرا
چیزی نمانده لحظه ی پایان فرا رسد
بنگر ز روی مهر فقط یک نظر مرا
دیدگاه ها (۴)

نشست و هی غزل عاشقانه از بر کرد چه سخت باور کردبرای یار نوشت...

روزی که تو دل بر دل این عشق نشانی از این من بیچاره‌ نمانده...

بذر احساس من جوانه نزد خاک قلبت ثمر نمی آرد شوق دستان عاشقم ...

مانده ای در قاب ذهنم مثل نقشی از سراب از تمام این جهان سهمم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط